ادامه..........
part.......5
رویا حامیم رو کشید کنار
گفت:داداش چه خبره داری دورور نازنین میچرخی ؟
حامیم:چرا داری چرتُ پرت میگی
رویا :نه اخه کنجکاو شدم 🚶♀️🤷🏻♀️
حامیم: دیگه نشو
مجید : چیکار میکنید اونجا چیزی لازم ندارید 😂
رویا : الان میایم 😅
و رویا رو به حامیم گفت: شب باهم حرف میزنیمممم داداش گلممم😀🤏🏻
و بعد حامیم و رویا رفتن پیش بچه ها
منو نازنین خیلی صمیمی شده بودیم داشتیم تازه گرم میگرفتیم که
مجید گفت: بچه ها ما دیگه رفع زحمت بکنیم دیر وقته
حامیم: مجید داداش نظرته امشب اینجا بمونید!؟
مجید: دادشا باشه برای یه وقت دیگه.......
رویا: حامیم نظرته فردا با نازی اینا بریم شمال ویلای ما؟!
حامیم: اره به نظرم فکر خوبیه مجید داداش نظر تو چیه؟!
مجید: منم موافقم نازی تو چی موافقی؟!
نازنین تایید کرد که قرار شد فردا همگی راه بیوفتیم با ماشین مجید بریم رشت ویلای ما
ادامه دارد............