بن بست رویا
part......... 7
#رویا
رسیدیم ویلای شمال
ما دخترا رفتیم داخل و حامیم و مجید چمدون هارو اوردن
منو نازنین یه اتاق رو انتخواب کردیم و حامیم و مجید اتاق روبه رویی مارو انتخواب کردن
و همه رفتیم وسایل هامونو چیدیم
بعدش من و نازنین رفتیم تا شام درست کنیم
شام رو درست کردیم
و باهم کلی خندیدیم و کلی شوخی کردیم
و بعد با کمک پسرا میز شام رو چیدیم
درحال خوردن غذا بودیم که
یهو
تلفن حامیم زنگ خورد
حامیم تلفن رو جواب داد و چون که دست هاش روغنی بود گذاشت روی آیفون
حامیم: بله بفرماییدد
رئیسه حامیم و مجید: آقای صالحی یه مورد مشکوک توی جاده اصلی رشت دیده شده
حامیم: ادرس دقیق رو بدین رئیس
مجید و حامیم فوری از جاشون بلد شدن
و رفتن بیرون از خونه
من و نازنین با تعجب و شوکه شده بهم نگاه کردیم
نازنین: چی شد الان 😳
رویا: تو اگه فهمیدی منم فهمیدم
من و نازنین نزدیک یک ساعت درحال تلاش بودیم که به حامیم و مجید زنگ بزنیم ولی گوشیشون انتن نداشت
انقدر دل شوره داشتیم که کم مونده بود سکته کنیم
در همین هین یهو.......
ادامه دارد......
بُن بَستِ رویا💘🫂
رویا: آقا لطف کنید مزاحمت ایجاد نکنید داداشم ببینه شر میشه مجید: من اگه دلتو به دست نیارم مجید نیس
۲۱۴ تا بازدید خورده ولی ما ۷۸ نفریم🙂😐
همسایه عزل نکن میدونم بد موقعست و نباید فور میدادم ولی خب کارم داشتی اینجا بهم بگو چون ریپ شدم