بن بست رویا
part....10
#نازنین
مجید و حامیم سرباز هارو رد کردن رفت
خیلی دیر وقت بود ما رفتیم خوابیدیم
حدود ساعت 12 ظهر بود که با صدای رویا بیدار شدم رویا بود
رویا:وایی نازنین پاشو ساعت رو دیدی؟مثل خرس خوابیدیم ناهار نذاشتیم🥱
همین جوری داشتیم حرف میزدیم که حامیم اومد تو اتاق
حامیم گفت:رویا ولش کن نازنین رو بزار بخوابه امروز ناهار بامنو مجیده
توهم بیا کمک
#رویا
حقیقتا حسودیم شد🤦🏻♀️..
واااا چرا این بخوابه من بیام کمک. عیشششش
و بعدش پشت سر حامیم رفتم آشپز خونه ..
مجید گفت :رویا جون شما نمی خواد کمک کنید من هستم 💘
حامیم گفت. :چی شد الان؟! رویا جون؟! کی با هم انقدر پسر خاله شدین؟!
رویا: نه مجید منظوری نداشت
حامیم گفت :جاننن؟😐
مجید زیر لب گفت: امدی جمعش کنی بد تر گند زدی
تا امد حامیم حرف بزنه
رویا سریع بحث رو پیچوند
رویا: امممم بریم غذا درست کنیم
مجید: تو نه من و حامیم تو برو استراحت کن خسته میشی
حامیم: چشمم روشن جلو چشم من دارین به هم نخ که چه عرض کنم طناب میدین؟!
مجید: تو حرف نزنی نمیشه؟! بابا بزار یه دو دقیقه فاز سوپر من برداریم
اه
رویا: من برم دیگع تا اینجا دعوا نشده
ادامه دارد.....
ناهار رو خوردیم
حامیم: بچه ها نظرتونه بریم دریا؟!
نازنین: وایی اره موافقمممم
رویا: نه من دوست ندارم بیام
مجید: اره داداش ولش منم حال ندارم
حامیم: ای بابا بیاید دیگه
نازنین: اره دیگه بیایننننن
رویا: خوب نازنین و حامیم دوتایی برننن
مجید: اهممم اینجا من هویج نیستما
رویا: هویچ پس خودت پاشو خواهرتو ببر
مجید: 😂.... باشه بابا
حامیم و نازنین شما برین
منو رویا هم میمونیم
حامیم: حواسم هستاا دارین بهم نخ میدین
رویا: حامیممممم از تو بعیدهههه
حامیم: باشه بابا شوخی کردم😂🤏🏻
نازنین جان برو حاضر شو
#مجید
حامیم و نازنین رفتن دریا از طرف حامیم خیالم راحته چون نازنین رو مثل خواهرش میدونه
رویا: من میخوام برم بخوابم کاری با من ندارین؟!
مجید: وا چقدر زود میخوای بخوابی
رویا: ببخشید که منو صبح ساعت 12 بیدار کردین ناهار درست کردم
مجید: اوه راست میگی اوکیه برو استراحت کن
#رویا
اصلا امروز حال نداشتم
بدنم کوفته بود
انگاری که از ساختمون پرتم کرده بودن پایین
رفتم اتاق و خوابیدم
......
از شدط گرما ی شدید از خواب پریدم
ساعت رو دیدم
کلا نیم ساعت خواب بودم
دستم رو روی پیشونیم کشیدم
ادامه دارد...
هدایت شده از ࣪⊹ 𝓣𝖾𝗄𝗂𝖽𝗈 𝖿𝖺𝗆𝗂𝗅𝗒 |نفور
محافظ عضو باشین اگه🐘شدیم همدیگرو گم نکنیم
https://eitaa.com/mnm1405
(فور حساب نشه)
دستمو روی پیشونیم کشیدم که
یهو
دیدم خیلی تب دارم
داشتم به یمت آشپز خونه با بی حالی میرفتم که حس کردم که زانوهام خالی کرد و....
#مجید
تازه از بیرون امده بودم
رفته بودم یه هوا بخورم
که دیدم رویا بیدار شده
رفتم توی آشپز خونه تا یکم آب بخورم که دیدم رویا داره از حال میره
تا امد بخوره زمین سریع خودمو رسوندم بهش و بغلش کردم
دیدم که بی هوش شده
سریع بدون اینکه بفهمم چی تنمه با همون لباس های راحتی رویا رو بغل کردم
و بعد گذاشتمش توی ماشین
جوری تا بیمارستان میروندم که راه 20 دقیقه ای رو 10 دقیقه ای رفتم
و بدون اینکه در ماشین رو قفل کنم
رویا رو بغر گرفتم و بردم توی بیمارستان
مجید: پرستار ..... یکی بیاد حالش خیلی بده
پرستار ها امدن و رویا رو بردن توی بخش اورژانس
ادامه دارد....