دود ملایمی زیر طاق های ضربی و گنبدی کاروانسرای آجیل فروش ها نمبر می خورد و از دهنه ی جلو خان بیرون میزد. ته کاروانسرا چند باربر در یک پیت حلبی چوب می سوزاندند و گاه اگر جرئت میکردند که دستشان را از زیر پتو بیرون بیاورند تخمه هم میشکستند. پشت سرشان در جایی مثل دخمه سه نفر در پاتیل های بزرگ تخمه بو می دادند. دود بخار به هم می آمیخت،و برف بند آمده بود .
#سمفونی_مردگان
به طرف شهر راه افتاد. نمیدانست از کدام سو باید برود. نمیدانست از کدام سو آمده بود. سعی کرد ، اما نفهمید. با لرزی تند بر تمام اندام راه افتاد. سرما و برف. هر قدم که بر می داشت تا زانو فرو می رفت . کِی این بار را زمین گذاشته بود ؟ آسمان فرو خوابیده بود؟
#سمفونی_مردگان