نام جوان سانتیاگو بود . هنگامی که به جلوی کلیسا کهن و متروکی رسید ، هوا دیگر داشت تاریک میشد . مدت ها بود که سقف کلیسا فرو ریخته بود و انجیر مصری عظیمی ، درس در مکانی روییده بود که پیش از آن ، انبار لباس ها و اشیای متبرک بود .
#کیمیاگر
به کیمیاگر گفت : (( برویم برویم این پسرک را که خود را به باد تبدیل می کند ، ببینیم .)) کیمیاگر پاسخ داد : (( برویم ببینیم . ))
جوان آن ها را به همان مکانی برد که روز پیش رفته بود . سپس از همه خواست بنشینند.
گفت : (( کمی طول می کشد . ))
فرمانده گفت : (( شتابی نداریم . ما مردان صحراییم . ))
#کیمیاگر
kymyagr-dlketab.ir_.pdf
حجم:
640.9K