براي چند لحظه چشم هایم را روي هم گذاشتم تا از ته دل از خدا تشکر کنم، به خاطر محمد که زندگی ام بود و خدا دوباره زندگی ام را به من باز گردانده بود.
محمد فشار خفیفی به انگشت هایم داد و پرسید : خسته شدي؟!
چشم هایم را باز کردم و نگاهش کردم: نه، داشتم فکر می کردم.
رویش را برگرداند و براي یک لحظه نگاهمان در هم گره خورد. دوباره دلم نمی خواست فقط بگویم ، دوست داشتم فریاد بزنم که دوستش دارم. رویم را برگرداندم. خورشید داشت غروب می کرد و به نظر می آمد جاده در انتها به قلب خورشید می رسد. اما غروب دیگر براي من غمگین نبود! به قشنگی طلوع، شاد بود و زنده! من دوباره زنده شده بودم. فکر کردم، این جاده به کجا می رود؟ انگار مستقیم تا دل خورشید پیش می رفت و به آسمان وصل می شد...
#دالان_بهشت
dalane-behesht.pdf
حجم:
7.3M
៹#پی_دی_اف𓂅.⋆📻
دالان بهشت 🤍✨️
نویسنده : نازی صفوی 👤🖋
ژانر : اجتماعی _ رمان ✉️📍
تعداد صفحات : ۵۰۵ 🗃🗂
سال چاپ : پاییز ۱۳۷۷ 📅📋
#دالان_بهشت 🤍✨️
" کوییک سیلور " خیلیییی خیلی زیباست🖤👤✨️🦋
#فن_آرت ( فراموش نکنید این هشتگو 😆🤦🏻♀️ )