نگاهم کرد و گفت :
می دانی رنج تو از چیست ؟
تو به آنچه نباید ، بسیار می اندیشی ...🪔
#تیکه_کتاب
شهر تهران خفقان گرفته بود، هیچکس نفسش در نمی آمد، همه از هم می ترسیدند، خانواده ها از کسانشان می ترسیدند، بچه ها از معلمینشان معلمین از فراشها و فراشها از سلمانی و دلاك؛ همه از خودشان می ترسیدند، از سایه شان باک داشتند. همه جا در خانه در اداره در مسجد پشت ترازو در مدرسه و در دانشگاه و در حمام مأمورین آگاهی را دنبال خودشان می دانستند. در سینما موقع نواختن سرود شاهنشاهی همه به دور و بر خودشان می نگریستند، مبادا دیوانه یا از جان گذشته ای بر نخیزد و موجب گرفتاری و در دسر همه را فراهم کند. سکوت مرگ آسائی در سرتاسر کشور حکمفرما بود. همه خود را راضی قلمداد می کردند.
#چشمهایش