نگاهم کرد و گفت :
می دانی رنج تو از چیست ؟
تو به آنچه نباید ، بسیار می اندیشی ...🪔
#تیکه_کتاب
شهر تهران خفقان گرفته بود، هیچکس نفسش در نمی آمد، همه از هم می ترسیدند، خانواده ها از کسانشان می ترسیدند، بچه ها از معلمینشان معلمین از فراشها و فراشها از سلمانی و دلاك؛ همه از خودشان می ترسیدند، از سایه شان باک داشتند. همه جا در خانه در اداره در مسجد پشت ترازو در مدرسه و در دانشگاه و در حمام مأمورین آگاهی را دنبال خودشان می دانستند. در سینما موقع نواختن سرود شاهنشاهی همه به دور و بر خودشان می نگریستند، مبادا دیوانه یا از جان گذشته ای بر نخیزد و موجب گرفتاری و در دسر همه را فراهم کند. سکوت مرگ آسائی در سرتاسر کشور حکمفرما بود. همه خود را راضی قلمداد می کردند.
#چشمهایش
دیگر سؤالی نکنید. من دیگر چیزی ندارم به شما بگویم تازه هم هیچ چیز به شما نگفته ام. آنچه درون مرا می کاود و میخورد هنوز هم گفته نشده. اگر من می توانستم آنچه را که درون مرا می سوزاند بیان کنم آنوقت شاعر می شدم نویسنده، نقاش و هنرمند بودم و حال نیستم. شما زندگی استاد را از من میخواستید برایتان حکایت کردم. از زنهای مانند من که زندگیشان فدای هوا و هوس مردان این لجنزار شده فراوان هستند. از شما ممنونم که آنقدر حوصله به خرج دادید و داستان شومی را که مربوط به کارشما و علاقه شما به زندگانی استاد نبود شنیدید تابلوتان را ببرید دیگر من به این پرده هیچ علاقه ای ندارم.استاد شما اشتباه کرده است. این چشمها مال من نیست !
پایان
آذر ۱۳۳۰ اردی بهشت ۱۳۳۱
#چشمهایش