بخارِ چای.
؛
-وفي وسط المرارة أنت مكعب سكر .
و در میان ِتلخی ها ، تو حبه قندی . . ]
بخارِ چای.
در چنان حالم اگر مجنون ببیند حال من
آنچنان گرید به حالم، لیلی از یادش رود...
شعر میگویم ولی معشوقهای درکار نیست
آه من دیوانهام ، دیوانه بودن عار نیست
خواستم چون مصرع اول تورا مخفی کنم
باختم دل را،حقیقت قابل انکار نیست :)
میدانستم که میروی،
اما میخواستم بدانم میشود یکبار،
چیزی را بخواهم و بشود؟
نشد، مثل همیشه، نمیشود...