شبِ آخر است. آخرین شبی که در میان این تپش های سخت، اشک میریزم. نه دوست عزیز؛ قرار نیست به زندگیام خاتمه دهم فقط چیزی را در وجودم ساقط کردم که از اول هم جایی برایش نبود. آنقدر که گلویم را با بُغض ملتهب میکرد و میخواست از چشمانم بزند بیرون! از شما چه پنهان؟ گمان میکنم همه اینها از خیرهسر بازیِ بنده و قهر خداست وگرنه مگر آدمی میتواند اینقدر بیچشم و رو باشد؟ باری میآمد و در قلبم مینشست و باری میرفت و دیگر پیدایش نمیشد. او فکر میکرد میتواند مرا دیوانه کند و درست فکر کرد؛ آنقدر دیوانهام که برای همیشه بوسیدمش و گذاشتمَش کنار.
-لجن زار-