بخارِ چای.
تورا با غیر میبینم صدایم در نمیآید
دلم میسوزدُ کاری ز دستم بر نمیآید..
نشستم باده خوردم،خون گرستم،کنجی افتادم
تحمل میرود اما، شبِ غم سر نمیآید..
هدایت شده از بخارِ چای.
عهد و پیمانِ تو با ما و وفا با دگران؟
ساده دل، من که قسم هایِ تو باور کردم.