بیرون باران می آید
تو خسته به دنبال سرپناهی هستی که ناگهان کتابفروشی قدیمی را میبینی و به سمت آن می روی. عطر چای و کتابان قدیمی در کتابفروشی پیچیده است
"نگران نباش. برایت یک لیوان چای میاورم. هر کدام از کتاب هایی را که می خواهی بردار و بخوان".
قرار بود آن شرلیم رو ریواچ کنم ولی امروز که داشتم کتابخونه ام رو مرتب میکردم شازده کوچولو رو پیدا کردم و خب نتونستم جلوی خودمو بگیرم و شروع کردم به خوندن_✅