از شاعر پرسیدند: دانستن اینکه عاشق کسی میشوی که هرگز مال تو نیست چه حسی دارد؟
جواب داد: مثل پریدن اختیاری از یک صخره است
با یک طناب که دور کمرت بسته شده
به سرعت سقوط میکنی در حالی که میدانی به زمین نمیخوری
سقوط به قلبت هیجان میدهد و تا رسیدن به پوچی تو را بی حس میکند
نمیخواهی بالا برگردی
و نمیتوانی به پایین برسی
من اسمش را میگذارم «ناامیدانه عاشق بودن»
یک سو تویی و حادثه ی چشمِ سیاهت،
یک سو منم و حسرت یک لحظه نگاهَت
از حسرت دیدار همین قدر بدان ك . .
همرنگ شده بخت من و موی سیاهت!🤎
شبیه شیشه بود
اما شکستن را نمیفهمید
تمام درد اینجا بود،
او من را نمیفهمید :) )!🖤