داستان جذاب امام سید مجتبی خامنه ای حفظه الله
ازدواج پسر آقا (۱)
در سال ۱۳۷۷ یک خانمی زنگ زده بود منزل ما که میخواهیم برای خواستگاری بیاییم منزل شما. خانم ما گفته بود: «بچه ما فعلاً سال چهارم دبیرستان است و میخواهد کنکور بدهد.»
آن خانم گفته بود: «حالا نمیشود ما بیاییم دختر را ببینیم؟»
خانم ما گفته بود: «نمیشود. اصلاً شما خودتان را معرفی کنید. من نمیدانم چه کسی میخواهد بیاید!»
آن خانم گفته بود: «من خانم مقام رهبری هستم.»
خانم ما از هولش دوباره سلام و علیک کرده بود و گفته بود: «ما تا حالا هر کسی آمده بود، رد کردیم. صبر کنید با آقای دکتر صحبت میکنم، بعد شما را خبر میکنم.»
بعداً تماس گرفتند که ما حرفی نداریم. با خودمان میگفتیم شاید آنها آمدند ولی نپسندیدند. پس برای اینکه دختر هوایی نشود، بهتر است هماهنگی کنیم بیایند در دبیرستان بچه را ببینند تا بچه هم متوجه نشود چه کسی آمده او را ببیند. پس قرار گذاشتیم در دفتر دبیرستان. از قضا، خانم من مدیر دبیرستان هدایت بود. ساعتی را خانم ما هماهنگ کرد و خانم آقا تشریف آوردند و در دفتر نشستند. خانم ما گفته بود: «من دخترم را صدا میزنم و به دفتر میآورم بعد شما او را ببینید.» او را دیدند. دختر هم رفت سر کلاس. خانم آقا هم رفتند.
چند روز گذشت که من برای کاری خدمت آقا رفتم. ایشان گفتند: «خانم استخاره کردند. خوب نیامده.»
من بعداً گفتم: «خدا را شکر که دختر ما نفهمید؛ مبادا به روحیهاش لطمه بخورد!»
يک سال از این قضیه گذشت و دوباره خانواده آقا زنگ زدند که دوباره میخواهیم بیاییم.
خانم ما گفته بود: «خانم، چی شده دوباره میخواهید بیایید؟ آخر آقا گفته بود که خانم ما به استخاره خیلی اعتقاد دارد و خوب نیامده.»
خانم آقا گفته بود: «چون دخترتان دختر خوبی است و نمیتوانستیم بگذریم و دختر محجبه و فرهیخته و خوبی است، دوباره استخاره کردم و خوب آمد. اگر اجازه بدهید، بیاییم.»
آن موقع، دخترمان دیپلم گرفته بود و کنکور شرکت کرده بود. آمدند و وقتی مقدمات کار فراهم شد، قرار گذاشتیم پسر آقا و مادرش بیایند منزل ما، با یک قواره پارچه به عنوان هدیه تا عروس را ببینند و گفتوگو کنند. آمدند و نشستند صحبت کردند و وقتی آقا مجتبی رفتند، از دخترم پرسیدم: «نظرتان چیست؟» ایشان موافق بودند. به او گفتم: «خوب فکرهایت را بکن!»
بعد از چند روز رفتم پیش آقا. آقا فرمودند: «داریم خویش و قوم میشویم!»
گفتم: «چه طور؟!»
گفتند: «اینها آمدند و پسندیدند و در گفتوگو به نتیجه رسیدهاند.» و پرسیدند: «نظر شما چیست؟»
گفتم: «آقا، اختیار ما دست شماست!»
آقا گفتند: «نه، بالاخره شما دکتر و استاد دانشگاهید و خانمتان هم همین طور. وضع زندگی شما وضع مناسبی است، ولی [وضع زندگی] ما اینجور نیست و اگر بخواهم تمام زندگیام را بار کنم، غیر از کتابهایم
يک وانت بار میشود. اینجا هم دو تا اتاق اندرون داریم و يک اتاق بیرونی که آقایان و مسئولین میآیند و با من دیدار میکنند. من پول ندارم که خانه بخرم. يک خانه اجاره کردهایم که یک طبقه را مصطفی و يک طبقه را مجتبی زندگی میکند. شما با دخترت صحبت کن که خیال نکند میخواهد عروس رهبر شود! يک چیزهایی در ذهنش نباشد. ما يک زندگی این جوری داریم. شما این جوری زندگی نکردهاید، نسبتاً زندگی خوبی دارید؛ خونه دارید، زندگی دارید. حالا بخواهد وارد يک زندگی این جوری شود، مشکل است. مجتبی معمم هم نیست. میخواهد روحانی شود و برود قم درس بخواند و زندگی بکند و... همه را بگو تا بداند.»
من آمدم با دخترم صحبت کردم و ایشان هم قبول کرد. برگشتیم و وارد مراحل بعدی شديم.
آقا يک خانهای قبل از ریاستجمهوریشان داشتند توی جنوب تهران. ایشان آن را اجاره دادهاند و خرج زندگیشان را از آن در میآورند. ایشان حقوق بابت رهبری نمیگيرند و از وجوهات هم استفاده نمیکنند. خلاصه، برای مراسم عقد، مهریه و اینها گفتیم کجا برگزار کنیم؟ آقا فرمودند: «اولاً، سر مهریه و هر چه به اختیار دختر شما باشد، همان را مهریه دختر بگذارید، ولی من چون برای مردم خطبه عقد میخوانم و این سنت من بوده که بیش از ۱۴ سکه عقد نمیخوانم -تا حالا هم نخواندم- با این حال، اگر بخواهید، میتوانید بیشتر از ۱۴ سکه هم بگذارید ولی من عقد را نمیتوانم بخوانم، چون تا حالا برای مردم نخواندم پس برای عروسم هم نمیخوانم. بروید يک آقای ديگر بیاورید تا عقد را بخواند. اشکالی هم ندارد. از نظر من اشکالی ندارد.
ما گفتیم: «نه آقا، این که نمیشود. ولی باشد. حالا من صحبت میكنم با مادرش فکر نمیکنم مخالفتی داشته باشد.
گفتند: «میتوانید مراسم عقد را در تالار بگیرید، ولی من نمیتوانم شرکت کنم.
ادامه در قسمت بعدی
ازدواج پسر آقا (۲)
ادامه پست قبلی...
@booltan
بولتن محرمانه 🇮🇷
داستان جذاب امام سید مجتبی خامنه ای حفظه الله ازدواج پسر آقا (۱) در سال ۱۳۷۷ یک خانمی زنگ زده ب
گفتم: «آقا، هر جور شما صلاح میدانید.
فرمودند: «میخواهید این دو تا و یک اتاق بیرونی را با هم حساب کنید چند نفر زن و مرد جا میشوند. نصف از خانواده ما و نصف از خانواده شما دعوت میکنیم.»
ما نگاه کردیم کلاً اینجا ۱۵۰ الی ۲۰۰ نفر بیشتر جا نمیگیرد. ما حتی قوم و خويشهای درجه اولمان را نمیتوانستیم دعوت کنیم. پذیرفتیم. خلاصه، تعدادی از اقوام نزديک را دعوت کردیم و آقا هم همین طور. ایشان از غیر فامیلشان هم، آقای خاتمی رئیس جمهور و آقای هاشمی رفسنجانی و آقای ناطق نوری و رؤسای سه قوه و دکتر حبيبی را دعوت فرمودند. يک رقم غذا نیز درست کردیم.
قبل از این قضیه صحبت بازار مطرح شد. پسر آقا گفت: «من نه انگشتر میخواهم، نه ساعت میخواهم و نه چیز دیگری.»
من هم گفتم حداقل يک حلقه که میگیرد. آقا گفتند: «چه کار کنم، مجتبی؟!»
آقا مجتبی گفت: «نمیخواهم.» بعد، آقا يک انگشتر عقیق داشت. گفتند: «این انگشتر را يكی برای من هدیه آورده. اگر دخترتان قبول میکند، من این را هدیه میدهم به ایشان. ایشان به عنوان حلقه هدیه بدهد به مجتبی.»
پذیرفتیم. خلاصه، آقا رفت انگشتر را آورد و گرفتیم و رفتیم و به دست مجتبی هم گشاد بود. دادیم یک انگشترسازی و ۱۰۰ تومان هم دادیم تا انگشتر را کوچکش کند. خلاصه، خرج حلقه دامادمان شد ۶۰۰ تومان. این شد حلقه داماد.
به آقا گفتم: «توی همه این مسائل احتیاط کردیم. دیگر لباس عروس را بسپار به دست ما.»
آقا فرمودند: «دیگر آن را طبق متعارف حساب کنیم.»
ما داشتیم در همان ايام عروسی میگرفتیم برای پسرمان و يک لباس عروس داشتیم که برای عروسمان سفارش داده بودیم بدوزند. خلاصه، قبل از آنکه عروسمان استفاده کند، همان شب دخترمان استفاده کرد.
آقا گفتند: «من يک فرش ماشينی میدهم و شما هم يک فرش.»
مراسم برگزار شد. برای عروسی هم دو تا پیکان از ما بود و دو تا پیکان هم از اقوام آقا. مراسم در خانه ما طول کشید، تا آمدند عروس را ببرند، خانواده آقا هم آمده بودند. فقط آقا نتوانسته بودند بیایند. مراسم تا حدود ساعت يک طول کشیده بود تا این که ما عروس را آوردیم خانه. دیدیم آقا همینطور بیدار نشستهاند منتظرند که عروس را بیاورند. گفتند: «من اخلاقاً وظيفه خود میدانم برای اولین بار که عروسمان قدم می گذارد توی خانه ما و توی فامیل ما، من هم بدرقهاش کنم. هم به اصطلاح خوش آمد بگویم تا ایشان نگوید برای من ارزشی قائل نبودند.»
ما تعجب کرده بودیم و فکر نمیکردیم آقا تا آن موقع شب بیدار باشند به خاطر اینکه عروسش را میخواهند بیاورند.
خانواده آقا چون آن شب سرشان شلوغ بود، غذا هم به آقا نداده بودند. آقا گفتند: «آقای دکتر، امشب شام هم نداشتیم. من یکی از این پاسدارها را صدا کردم و گفتم که شما خوردنی چيزی ندارید؟ یکی از پاسدارها گفت غیر از کمی نان چیز دیگر نداریم. گفتم که بیاور. حالا یک چیزی میخوریم!»
بعد هم که دخترمان وارد شد، آقا نشستند و چند دقیقهای برایشان در مورد تفاهم در زندگی و شرایط و اهمیت زندگی زناشویی صحبت کردند و تا پای در خانه، عروس را بدرقه کردند، خوشآمد گفتند. بعد برگشتیم.
@booltan
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
۲ برادر شهید؛ علیاکبر و عباس جباری که در جنایات صهیونیستیآمریکایی پرپر شدند.
@booltan
13.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دشمن به مرکز نگهداری کودکان کم توان جسمی و ذهنی هم رحم نکرد
@booltan
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لحظه استغاثه به امام زمان صلوات الله علیه و بمباران رژیم صهیونی
@booltan
تحلیل روزنگار هاآرتص از شرایط جنگ:
اعتراف به این موضوع ترسناک است، اما جنگ همانطور که انتظار میرفت پیچیده شده است و اصلاً معلوم نیست که ایرانیها وقتی ترامپ تصمیم بگیرد جنگ تمام شده، دست از کار بکشند
ما در یک کابوس گرفتار شدهایم، زیرا فردی بدبین و بیاعتنا به موجودیت ما در گوش یک کودکصفتِ بیفهم نجوا کرد و او را قانع کرد وارد یک ماجراجویی نظامیِ شکستخورده شود.
فکر میکنم سرخوشی به پایان رسیده، عزیزان!
@booltan
اطلاعیه شماره ۳۱/
زمانی جنگ را پایان می دهیم که سایه جنگ بر کشور برداشته شود
در اطلاعیه شماره ۳۱ عملیات وعده صادق ۴ روابط عمومی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی آمده است:
🔹️عملیات شکوهمند و مقتدرانه رزمندگان دلاور نیروی دریایی سپاه پاسداران در شب قدر بیست و یکم ماه مبارک رمضان در موج "سی و هشتم" عملیات وعده صادق 4 با رمز مبارک «یا حیدر کرار علیهالسلام» طومار بازمانده های نظامی آمریکایی را در منطقه درهم پیچید.
🔹️پس از 2 ضربه سخت و توأمان موشکی به پایگاه بالگردی«العدیری» تعداد زیادی از سربازان آمریکایی تارومار و بیش از 100 زخمی به بیمارستان های الجابر و المبارک کویت منتقل شدند.
🔹️ شریانهای زیرساختی پایگاه آمریکایی ها در بندر «مینا سلمان» به عنوان مرکز ناوگان پنجم تروریست های امریکایی از جمله سامانه بسیار کلیدی « لیدز» مورد اصابت موشکها و پهپادهای ایرانی قرار گرفتند.
🔹️همزمان کمپ پاتریوت و سوله های تجهیزات و مراکز اسکان و تجمع سربازان تروریست امریکایی در دو پایگاه های دریایی "محمد الاحمد" و "علی السالم" نیز به شدت مورد اصابت قرار گرفتند.
🔹️جنگ با قدرت علیه آمریکاییهای تروریست و رژیم صهیونیستی جنایتکار ادامه دارد.
🔹️فقط به تسلیم کامل دشمن می اندیشیم. زمانی جنگ را پایان می دهیم که سایه جنگ از کشور برداشته شود.
@booltan
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماموستا ابراهیم کُرد ناموس نداشته شاهپانزه رو به باد داد
@booltan
شهیده زینب سادات ۲ ماهه؛
شهید عباس جباری ۱۰ ساله
شهیده نور جباری ۵ ساله
شهیده زهرا خزایی ۷ ساله
@booltan