eitaa logo
My library 📚 | 🌕 کافه کتاب
202 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
324 ویدیو
61 فایل
سفر به صفحات و جملات کتاب ، با قلم و کاغذ📚 خوش اومدید به کانال کتابخوانی ناشناس: https://daigo.ir/secret/51138475850 ناشناس ها: @dailywizards تابستانه: @Tabestaneeh بهخوان: Lost_inside_books(کتابخون)
مشاهده در ایتا
دانلود
و حالا ۲۰۲۵:) که به رنک دوم دنیا رسیدیم😌😎 سال بعد دیگه اولللل💪💪💪
بهای رشد، تحمل درده.
وای خدا وایبشو🥺😭
قتل در آسمان(@ocbooks).pdf
حجم: 2.7M
از کتابای جنایی خفن و تقریبا کم حجمی که میتونین بخونین حدس قاتل تقریبا غیر ممکنه به هر حال نویسنده ش بانو کریستیه دیگه(ملکه ی جنایی نویس) واقعا پیشنهادش میکنم اگه تو گوشی سردرد و چشم درد میگیرین، تو لپ تاپ بخونین یا حتی کتابشو بخرین قتل در میان ابر ها هم همین کتابه فقط اسمش رو تو فارسی یه جور دیگه ترجمه کردن فرض کنین یه هواپیما با حدودا ۱۰ مسافر در حال پروازه. افراد حاضر توی هواپیما عبارتن از: ۲ تا پیشخدمت، یه کنتس، یه دندون پزشک، یه دکتر، دو باستان شناس و... یه کارآگاه! چجوری امکان داره در چمد قدمی یه کارآگاه خصوصی موفق، قتلی اتفاق بیفته و اون حتی متوجه نشه؟ و حالا اتفاق افتاده. قتل زنی مرموز، ثروتمند و پیر اهل فرانسه. و حالا کارآگاه پوآرو، باید معمای قتلی رو حل کنه که تک تک افراد حاضر در هواپیما بهش مرتبط بودن و با توجه به قوانین کارآگاهان، هیچ کس بی گناه نیست مگه اینکه خلافش ثابت بشه! از اونجایی که نباید کتاب جنایی رو اسپویل کنم، حتی یه ذره، پس پیشنهاد میکنم خودتون کتاب رو بخونین و لذت ببرین! با کارآگاه مشهور، هرکول پوآرو در سفری ماجراجویی بین آسمان و زمین همراه بشین!
اگه داری یه بازی جادویی میکنی و یهو ببینی واردش شدی چه حسی داره؟ ... اولش فکر کردم فقط تو خیالاتمه میتونستم بوی خزه و رطوبت رو حس کنم، میتونستم انگشتام‌ که با برخورد به سبزه ها قلقلک میومدنو‌ حس کنم میتونستم بوی درخت های فرسوده رو حس کنم. اگه گوشم رو تیز میکردم شاید حتی صدای الف ها و پری های جنگلی رو میشنیدم که دم گوش هم صحبت میکردن و ریز ریز میخندیدن. شاید اگه چشمامو هم تیز میکردم یه کوتوله ی جنگلی رو می دیدم که یواشکی داره از زیر کنده ی خالی یه درخت با خونواده‌ ش فرار میکنه. اولش همه چی مسخره بود، به نظرم یه بازی اومد، یه بازی ذهن، میدونستم همش تخیلات خودمه. اما کم کم جدی شدم، وقتی دیگه بوی خزه از بین نرفت، صدای پری ها خاموش نشد، و پاهام همچنان علف‌ ها رو لمس میکرد. شک کردم که شاید تو سرزمین میانه(جنگل هابیت) باشم، ولی میدونستم اون یه سرزمین افسانه ایه‌. و بعد، ترسیدم. فهمیدم یه اتفاقی افتاده، فهمیدم یه چیزی شده. من، نباید، اینجا، باشم. یه چیزی شده بود، شایدم هنوز داشتم خواب می دیدم ولی این خزه ها رویا نبودن. هر چی جلو تر میرفتم، کلبه های چوبی، و به نظر خالی از سکنه، پدیدار میشدن. گویا همه چی یه توهم بود. وهم انگیز؟ خیالات؟ مگه میشه کسی همچین چیزی رو تو خواب ببینه؟ و بعد ناگهان... یادم اومد. یادم اومد که یه بازی تخته ای بود، با تاس و صفحه و شخصیت های خیالی. و بعد، یهو ناپدید شدم. و فهمیدم، فهمیدم چی شد. من وسط یه بازی بودم، یه جنگل، یه ماز پیچ در پیچ، یه هزار توی بی پایان که جز با قدرت هام نمی تونستم ازش خارج شم. دوستا و هم تیمی هام باید همین نزدیکی ها باشن، باید پیداشون کنم. ولی اگه... ولی اگه قوانین بازی رو خودمون طراحی کردیم، خودمون شخصیت های فرعی و دشمنامون رو ساختیم... تا اعماق وجودم از ترس یخ زد... پس جادوگر های بد ذات و شیطان صفت هم باید همین نزدیکی ها باشن! و بعد، چیزی به ذهنم رسید. ترسی که بعد از اون حس کردم قابل توصیف نیست. بازی میتونه تا ابد ادامه داشته باشه!
یه روز از همین روزا یه دفتر درست میکنم و اینا رو توش مینویسم و میکشم ..