eitaa logo
My library 📚 | 🌕 کافه کتاب
204 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
324 ویدیو
61 فایل
سفر به صفحات و جملات کتاب ، با قلم و کاغذ📚 خوش اومدید به کانال کتابخوانی ناشناس: https://daigo.ir/secret/51138475850 ناشناس ها: @dailywizards تابستانه: @Tabestaneeh بهخوان: Lost_inside_books(کتابخون)
مشاهده در ایتا
دانلود
《همه مون شانس آوردیم که حرف احمقانه زدن به این معنی نیست که احمقیم》 جنگی که نجاتم داد ۱ کیمبرلی بروبیکر بردلی
نویسنده: جوجو مویز مترجم: فاطمه فیاضی تعداد صفحه: ۵۲۷ انتشارات: آرمان نوباوه
کتابی که باهاش زندگی کردم!!!!! و تا چند روز نمیتونستم فکر و ذهنم رو ازش خلاص کنم و ناخودآگاه به سمتش کشیده میشدم! یه کتاب مغناطیسی! به معنای واقعی کلمه توش غرق میشید و باهاش زندگی می‌کنید! با هر کلمه ی داستان ارتباط برقرار میکنید و حس واقعا عجیبی که نمیدونم حتی چطور میتونم توصیفش کنم، بهتون دست میده!! دختری که رهایش کردی در واقع اسم یک تابلو از نمای یک زن هست به نام سوفی بست که توسط همسرش ادوارد لوفور، کشیده شده و هم اکنون در دست لیو هالستون قرار داره که هدیه ای از طرف شوهر مرحومش، دیوید بوده. بخشی ازکتاب از زبان سوفی و بخشی از اون به صورت سوم شخص و از زبان نویسنده ی داستان و با روایت زندگی لیو هست. خب این یه مقدمه ی کلی بود که بدونیم قراره تو داستان با چه چیزی روبرو بشیم. سوفی تو فرانسه زندگی میکنه و مهمانخانه داره. شهرش گرفتار آلمانی ها شده و سوفی و خانواده ش مجبورن از آلمانی ها تو مهمونخونه شون پذیرایی کنن و بهشون جا بدن. از طرفی همسر سوفی هم رفته به جنگ و خبری ازش نیست. در این گیر و دار، سر و کله ی فرمانده ی عجیب و باهوشی پیدا میشه و سوفی و خانواده ش باید با احتیاط بیشتری کار هاشونو‌ انجام بدن، مخصوصا اینکه سوفی خودش هم آدم باهوشیه‌ و سعی میکنه زیرزیرکی به افراد شهرشون کمک کنه. داستان تا یه جایی پیش میره و وارد زندگی لیو میشیم. حدود ۱۰۰ سال از جنگ جهانی اول گذشته و تابلوی سوفی که زمانی در فرانسه بوده، توسط همسر لیو، دیوید، به لیو هدیه داده شده. اما خیلی ناگهانی، خانواده ی لوفور، نوادگانِ برادرِ سوفی پیداشون میشه که ادعای اون تابلو رو دارن! میگن تابلو به اجبار از سوفی گرفته شده و متعلق به خونواده ی ماست! از طرفی این تابلو، کادوی ماه عسل لیو بوده و حالا که همسرش فوت کرده، میخواد تابلوش رو نگه داره، تابلویی که خاطرات قدیمشو براش زنده میکنه. اما لیو اونقدر پول زیادی واسه وکیل خرج دادگاه و غیره رو نداره. و طرف مقابل اون توی پرونده، کسیه که لیو ۴ سال بعد از مرگ شوهرش داره کم کم عاشقش میشه! و نویسنده، دو داستان رو که در دو محدوده ی زمانی متفاوت اتفاق میفتن، همزمان به جلو پیش میبره و ترکیبی از عشق و منطق و احساسات و عواطف رو به نمایش میذاره و ذهن شما رو به چالش می کشه. این از معرفی خود داستان. در مورد متن روان، از اونجایی که کتاب، داستان زندگی دو نفر بود، اگر به طور ناگهانی از زندگی پر هیجان سوفی به زندگی کسل کننده ی لیو وارد نمی شدیم، شاید مورد پسند تر واقع میشد. اما خب به هر حال نویسنده داشت روند طولانی و تکرار شونده ی هر روز زندگی لیو رو به نمایش می گذاشت. در واقع به قول معروف آهسته و پیوسته داستان رو به جلو هدایت می کرد و رَوَندِش کُند شده بود. البته به نظرم متن روان با ترجمه در ارتباط مستقیمه. به هر حال من زبان اصلی رو نخوندم و ترجمه ای که مطالعه کردم به نظرم باعث شد جذابیت کتاب کمی برام کاهش پیدا کنه و اون داستان پردازی جالب از نظرم دور بشه! واقعا این سبک ترجمه رو برای این چنین رمانی نمی پسندم. اگه کتابهای انتشارات قدیانی رو خونده باشید، متوجه میشید که منظورم از ترجمه ی روان چیه! به طور کل داستان سوفی برام جذابیت بیشتری داشت، لیو کمی خسته کننده بود و یه روند تکراری رو در پیش گرفته بود البته نمیشه از احساسات واقعی لیو چشم پوشی کرد و روی حقیقت سرپوش گذاشت که اون واقعا زندگی کسل کننده ای داشته، پس اینجا هم نویسنده میخواست مارو به عمق داستان فرو ببره که البته کارِش رو اکثر خواننده ها دوست نداشتن. داستان پردازی و ایده ای عالی داشت و به نظرم خوب تونست اعماق احساسات افراد به خصوص سوفی رو به نمایش بذاره. به نظرم برای خواننده ها فرمانده شخصیت جالبی داشت چون یک دشمن بود اما دشمنی عزیز. شاید چون نویسنده شخصیت سوفی و فرمانده رو نزدیک به هم ساخته. برای مثال هر دوی اونها باهوش و هنرمند و شاید کمی دودل بودند. و بخش عظیمی از جذابیت بخش و قصه ی سوفی، به علت وجود فرمانده بود! داستان لیلیان و ادیت خیلی من رو متاثر کرد و رفتار بی ادبانه ی ساکنان رو به خوبی با اونها متوجه میشدم. یا حتی نفرتی که بعدا از سوفی به دل گرفتن! به هر حال من از دو تا ترجمه این کتاب رو خوندم و قابل توجهه که بگم خیلی از بخش های داستان لیو رو برای بار دوم جا گذاشتم و اگه بخوام با توجه به عادت دوباره و دوباره خواندن کتاب ها نظری بدم، به نظرم داستان سوفی ارزش بیشتری داشت. راستی! سعی کنید کتاب چاپی رو بخونید چون لذتی که در به دست گرفتن کتابه در هیچ چیز دیگه ای پیدا نمیشه!
《چیزی که شده رو نمیشه عوض کرد》 دختری که رهایش کردی جوجو مویز
میدونی Vellichore چیه؟ به اون حس خوبی میگن که موقع ورود به کتابفروشی و احساس رایحه ی کتاب ها بهت دست میده! احساسی که موقع باز کردن یه کتاب کلاسیک کاهی و بوییدنش بهت دست میده. وقتی رو جلد و صفحه های کتابای کهنه و خاک گرفته دست میکشی:)))
میدونی bookworm کیه؟ یه اصطلاح ساده واسه کتابخون هایی که ترجیح میدن به جای رفتن به مهمونی، شب ها رو مبل خونشون لم بدن و کتاب بخونن و توش غرق بشن!! کسی که زمان زیادی از زندگیش رو صرف کتاب‌ خوندن می‌کنه یا کسی که به شکل غیرمعمول و حریصانه‌ای کتاب می‌خونه. یک کرم کتاب، بیشتر از خودِ کتاب، از کتاب خوندن لذت می‌بره! تو یه کلمه یه خوره ی کتاب!
انسانی که پنج سال بعد خواهی بود بر پایه ی کتاب هایی که امروز میخوانی و افرادی که دورت را فرا گرفته اند میباشد!
میدونی یکی بود یکی نبود به انگلیسی چی میشه؟ Once upon a time وانس اِپانِ تایم یعنی یک بار در طول زمان(در تمام دورانی که زمین وجود داشته)
معرفی کتاب یه کتاب عجیب یه کتاب خیلی عجیب با پایان باورنکردنی قضیه اینجاست که تقریبا میدونستم پایانش چیز عجیبیه اما نه تا این حد👀 احتمالا خیلی تهش تعجب نکردم چون تمام تعجبم رو سر خوندن دیزی دارکر خرج کرده بودم شایدم دلیلش این باشه که چون یه جورایی میدونستم پایانش عجیب و غریبه خیلی با دقت نخوندم و خب، فقط در حد یه تندخوانی بود ولی هرچی که بشه: کتابش_واقعا_عجیب_بود بعدش دچار حس خلسه مانند بعد تموم شدن کتاب ها نشدم. اون غمی که بعد تموم شدن یه کتاب سراغم میاد و با خودم میگم عه همه چیز تموم شد. و دلم میخواد خودم داستانو ادامه بدم. حتی اگه ننویسمش، همینجا تو ذهنم. خلاصه که بریم واسه معرفی. داستانش خیلی طولانی نیست یعنی من از ۱۱ و نیم، ۱۲ شروع کردم و تا ۵ و نیم تموم شد با اینکه این وسط ۱ ساعت و نیم کلاس زبانم داشتم و در مجموع دو ساعت کتابو نخوندم. داستان از زبان یه دختر از یه خانواده ی با حیثیت و اسم و رسم داره و یه جزیره با چند تا خونه توش دارن. هر سال ، کیدنس با خاله زاده هاش و یه غریبه، تابستونشونو اونجا میگذرونن و این تازه شروع کاره. اینکه هر سال اونجا باشن یه چیز اجتناب ناپذیره تا اینکه یه اتفاقی میفته. یه حادثه. یه جرم. کیدنس چیزی از اون حادثه یادش نیست فقط یادشه که از اعماق آب برگشته بوده و پیداش کردن. اما چرا هیچ کدوم از خاله زاده هاش اونجا نبودن؟ چه اتفاقی براشون افتاده بود؟ کیدنس با ذهنی مغشوش و با حالت فراموشی، به زندگی بر میگرده اما چیزی از اون اتفاقات به خاطر نداره. اما چه اتفاقاتی؟ چرا هیچکس نمیخواد درباره ش حرف بزنه؟ چه کسی جرمی رو مرتکب شده؟ خودش، خانواده ش، پدربزرگش و حتی شاید یه جنایت گروهی؟ کیدنس ذهنش پر از سواله و با این اندیشه ها، به جزیره شون بر میگرده. اما همه چیز تغییر کرده. حتی خود اون. ما دروغگو بودیم امیلی لاکهارت
بک گراند کتاب🥺📚