میتونین شخصیت خاص خودتونو از هر گروهی و با هر شکلی داشته باشین. کاراکترتون قابلیت هاش اونقدر گسترده نیست ولی محدود هم نیست. بیشتر جذابیت بازی به فضا و داستان سازیشه. شخصیت های اصلی داستان هم به صورت گرافیکی حضور دارن.
تو این بازی، تو شخصیت اصلی هستی که دعوت نامه دریافت میکنی و وارد هاگوارتز میشی. یه برادر داری که گم شده، قوانین مدرسه رو با کار هاش شکسته و الان کسی نمیدونه اون کجاست، و تو میخوای پیداش کنی.
علاوه بر اون کلاس های مختلفی وجود داره که با استفاده از یه المانِ خاصِ بازی(رنگش آبیه و مثل رعد و برقه) میتونی کلاس ها رو بگذرونی و البته کار های دیگه ای انجام بدی. معمولا تایمشون ۳ ساعته ست. این وسط گفت و گوهایی هم انجام میشه. دو تا دوست لنگه ی هرمیون و رون هم داری و یه دشمن لنگه ی دراکو.
ماموریت اصلیت احتمالا قراره پیدا کردن برادرت باشه ولی در طول بازی هم کلی خوش میگذرونی.
البته بهتره با wifi بازی کنین چون اینترنت مصرفیش تقریبا بالاست.
این قلعه به قیمت ۲۰۰ میلیارد به فروش میرسه، تو بریتانیاست، و من این قصر رو میخوام. چون تعداد خون آشام هایی که از اون در رد شدن بیشتر از آدماشه.
چالش های نویسندگی رو خیلی دوست دارم:)
یکی از چالش هایی که دیدم درباره ی شروری بود که هیچ وقت نمیخواست شرور باشه
و حالا باید از زبانش چند خط بنویسی
شروری که هیچوقت نمیخواست شرور بشه:
هرگز نخواستم اینچنین باشم، قلبم از سنگ و تکه ای ذغال گداخته در سینه ام باشد، به جای عشق. هرگز نخواستم اما مگر همه اینطور نیستند؟ مگر درخت های سوخته، جنگل های بریده، مرغزار های بی آب و علف، دشت های خالی و تهی از سکنه، مگر، مگر همه ی اینها *میخواستند* بسوزند و خاکستر شوند و فراموش؟ هیچ کدام نمیخواستیم. اما دست خودمان نبود، کبریت در دست کس دیگری بود، اون آتش را برافروخت. او شعله را روی قلبم انداخت و حالا فقط خاکستری غم انگیز بر جای مانده است و بوی دود. اما قسم خوردم، متاسفم اما قسم خوردم انتقامم را بگیرم. انتقام قلب نداشته ام و انتقام عشق سوخته ام و انتقام شرارت ناخواسته از جا برخاسته ام. قسم خوردم، همانطور که هرگز فکر نمیکردم کسی توانای شکستن من باشد. او مرا خرد کرد، نابود کرد، آتشم زد و حالا فقط من مانده ام، منِ خسته ی ناشیانه به هم متصل شده. منِ بی رحم که خطوط شکستگی هایم را زیر تلی از چسب پنهان کرده ام. من اندوهگین از رسم روزگار. اما قسم میخورم، ماه را شاهد میگیرم که با همین شکستگی ها روزی او را بِبُرَم. چه کسی فکرش را میکرد گل رز زیر گلبرگ های فریبنده و عطر گیج کننده اش، خار هایش را آماده ی حمله قرار داده است؟
#کتابخون
چالش نویسندگی بعدی، درباره ی عاشق و معشوقی که آخر داستان دیگه عاشق هم نیستن:
خواستم، واقعا خواستم. با تک تک ذرات و بند بند وجودم خواستم تو را نگه دارم. دستانم را به سمتت دراز کردم اما تو دیگر مال من نبودی. روحت از آنجا رفته بود. خواستم تکه تکه و خرده های عشقمان را از روی شزمین جمع کنم و با آن قصر قلب هایمان را بسازم اما نشد. کافی نبود. پازل مرتب نمی شد. و من شکست خوردم. ما دیگر برای هم نبودیم. دیگر یک روح در دو بدن نبودیم. ما دیگر یکی نبودیم.
متاسفم، اما من باید بروم. این را نوشتم که بدانی تا آخرین لحظه تلاشم را کردم. و شکست خوردم.
متاسفم.
____________________________
اگه یه کتاب بود، شاید این دو نفر دوباره به هم برمیگشتن و..:
اشتباه میکردم. این پایان ما نبود. شاید ما یک روح در دو بدن نبودیم، اصلا نباید هم میبودیم. ما دو تکه ی کاملا جدا بودیم و کنار هم کامل میشدیم. اصلش همین است، اصلا، عشق از این نشات گرفته. از تفاوت ها. و ما با هیچ تکه ی دیگری جور نمیشویم، ما برای هم ساخته شده ایم. برای اینکه عشقمان در بهشت نزد خداوند و فرشتگان جایگاه ویژه ای دارد. برای اینکه عاشق باشیم، و عاشقی کنیم.
#کتابخون
هدایت شده از آیِھ ؛
همچون نامهای جادویی از دنیای خیال، هر روز پنجرهای نو به سوی جهانهای فانتزی و ادبی میگشاید؛
نقطه قوتش، سبک خاص و دلنشینیست که ترکیبی از تخیل، تصویرسازی شاعرانه و عشق به کتاب را در قالبی خلاقانه ارائه میدهد.
@dailywizards .💗