eitaa logo
My library 📚 | 🌕 کافه کتاب
202 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
324 ویدیو
61 فایل
سفر به صفحات و جملات کتاب ، با قلم و کاغذ📚 خوش اومدید به کانال کتابخوانی ناشناس: https://daigo.ir/secret/51138475850 ناشناس ها: @dailywizards تابستانه: @Tabestaneeh بهخوان: Lost_inside_books(کتابخون)
مشاهده در ایتا
دانلود
میدونین آهنگ کتاب ما دروغگو بودیم چیه؟ Summertime sadness کاملا مناسبشه:)))))))
یکی از کتابایی که واقعا وایب ما دروغگو بودیمو داره،‌دیزی دارکره الان معرفیشو میذارم داستانشون هم به شدت شبیه همه و پایانشون خب👀چیزی نمیگم که خودتون بخونین و لذت ببرین. باز دیزی دارکر به مرور عجیب تر بود چون هم طولانی تر بود هم پروسه ی کند تری داشت و تو چند صفحه ی آخر حقیقت معلوم میشه از اون کتابایی ان که وقتی شروعشون کنی، نمیتونی(با تاکید) ولشون کنی هر دوشونو وقتی شروع کردم، کل روز درحال خوندنش بودم دیزی دارکر روند کند تری داشت و از صبح تا شب طول کشید اما یه مشکلی بود اینکه وقتی تا ساعت ۲ شب کتابی مثل دیزی یا ما دروغگو بودیمو بخونین(مخخخخصوصا دیزی دارکر)، دیگه نمیتونین تو راهروی خونتون قدم بزنین یا به کمد دیواری ها دست بزنین یا به راه پله نگاه کنین. گفتم بهتون هشدار بدم🥲😀
یکی بود یکی نبود. یه خانواده ی با حیثیت و اصل و نسب بود. خانواده ی دارکر، که پیر ترین عضوشون یه مادربزرگ ۸۰ ساله بود و به تعداد هر سال از زندگیش، یه ساعت خریده بود. یه فالگیر بهش میگه تو تولد ۸۰ سالگیت میمیری. اما آیا این حقیقته؟ پدر خانواده، پسر همین مادربزرگ، یه موسیقیدانه و مثل همه ی خانواده به ثروت مادربزرگ چشم دوخته. اما روز تولد تمام ساعت ها برای اون میشن. نانسی، همسر سابق و مطلقه ی پدر، عاشق گل و گیاهه و بین بچه هاش خیلی فرق می ذاره و این... قراره به ضررش تموم شه. اون اسم دخترا رو از گل ها و شاید با توجه به خصوصیاتی که در آینده خواهند داشت ، انتخاب میکنه. البته همش شانسیه ها! شایدم نه! رز، دختر بزرگ خانواده که یه دامپزشکه و از دنیای آدم ها فرار میکنه. لیلی ، دختر وسط یا همون دوم که سوگلی مادرشه. شاید خودشم مثل اسمش باشه. دختری که مثل سوسن زیبا ولی در زمانش و برای افرادش ، سمی و خطرناکه. در زمان تقسیم ارث، تمام آینه های مادربزرگ بهش میرسه. کانر، پسری که اصلا جزو خانواده نیست و فقط آشنا و همسایه شون به حساب میاد. اما وقتی موضوع جالب میشه که بدونیم تقریبا تمام زن های خانواده، عاشقشن. تریکسی، دختری بدون پدر که مادرش لیلیه. دختری پر از راز. جز راز پدرش، خبببب... تنها کسی که جز مادربزرگ تو خانواده با دیزی صحبت میکنه. یا حداقل اونو آدم به حساب میاره. بقیه؟ خب ، حداقل اگه حرفی دارن خطاب بهش به زبون نمیارن. کسی که کل جزیره ی مادر بزرگ رو به ارث میبره! و در آخر، دیزی. دختری که بیشتر از هرکسی وابسته ی مادربزرگه. تنها کسی که مقداری پول برای کمک به خانه ی سالمندانی که توش کار میکنه، به ارث میرسه. دختری که راز های خانواده رو میدونه. دختری که... اصلا دیزی داره دنیاشو تخیل میکنه، یا یه دنیای واقعی با راز های واقعیه؟ اما راز ها تا کی دووم میارن؟ قانون اینه ، اگه کسی رازی رو میدونه ، باید کشته بشه یا به مسخره گرفته بشه که کسی حرفشو باور نکنه. شایدم هردو. چه شانسی چه عمدی. همه ی خانواده دور هم جمع شدن. اما طبق معمول کسی بعد اون اتفاق دیزی رو تحویل نمیگیره . اما اون اتفاق چیه؟ چرا انقدر مهمه که دیگه باهاش حرف نمیزنن؟ آیا اصلا اون رازه که انقدر مهمه یا دلیل دیگه ای داره؟ تعداد افراد خانواده اونقدری زیاد نیست که دایره ی شک و تردید خیلی گسترده بشه، اما هر کدوم اونقدر شک برانگیز هستن که بخوایم بهشون شک کنیم. هر کسی یه لحظه گم میشه. و چرا تو شب هالووین که روح ها از سرزمین مردگان برمیگردن؟ به چی باید مشکوک بشیم؟ بشینین که براتون تعریف کنم. هر ساعت، یکی از افراد خانواده میمیره. فکر کنم این جمله اونقدر کوبنده باشه که بخواین ادامه شو گوش کنین. قضیه اینه که یکی داره این کار رو از عمد انجام میده. قتل عمد. ساعت دوم بعد از نیمه شب، یکی دیگه. و ساعت سوم و... خب، شاید براتون سوال بشه که چرا از خونه فرار نمیکنن و به پلیس خبر نمیدن؟ چون تو جزیره ای هستن که تا ۸ ساعت آب جزر و مد دور و برش رو فرا میگیره و کسی قادر به خروج نیست و ارتباطشون با دنیا قطع میشه. ساعت ها میگذرن و اعضای خانواده یک به یک کشته میشن. اونم با روش های قتل کاملا زیرکانه. اما آیا قاتل میتونه تمام سرنخ هاشو از صحنه پاک کنه؟ این تراژدی تا کی ادامه پیدا میکنه؟ شک به سوی هر کسی روانه میشه اما کسی نمیدونه باید چی کار کنه. سوال های زیادی پرسیده میشن اما هیچ جوابی براشون وجود نداره. مطمئنا موقع خوندن کتاب منتظر شروع بخش جذاب کتاب هستین اما بهتون میگم، تا قبلی از ۲۰ صفحه ی آخر دنبال هیچی نگردین. حتی فکر نکنین که یه سرنخ دارین چون اتفاقی میفته که تمام شواهد بی ارزش میشن. و جذابیت کتاب هم به همینه. حتی هر کدوم از میراث بیانگر موضوعی ان که تا آخر کتاب مشخص میشه. یه شخصیت جدید به داستان اضافه میشه. وکیل مادربزرگ. اون دیروز وارد خونه شده، چون کارت ورودش رو زده، اما خروجش رو استفاده نکرده. یعنی امکان داره که اون هنوز_توی_این_خونه_باشه. در طول کتاب مدام قسمت هایی از خاطرات خانواده دیزی مرور میشه. با استفاده از فیلم های قدیمی و هر دفعه بخشی از حقیقت و شرارت خانواده آشکار میشه. و در آخر، شما با حقیقتی روبرو میشین که تضمین میدم تا مدت ها اثرش روتون میمونه. واقعا کتاب عجیبیه و پایانش، فوق العاده؟ نه . فوق العاده عجیب و غریبه.
Any one can do anything Even the one that crossed your mind now هر کاری از پس هرکی بر میاد حتی اونی که همین الان از ذهنت گذشت
《همه ی سوال ها محال بودند و همه ی جواب ها ناقص》 جنگی که بالاخره نجاتم داد ۲
:《من دوستش نداشتم. معلومه که نداشتم》 مسخره و بی معنی بود. حتی خوب نمی شناختمش. گفت:《دوست داشتن اونقدرام که تو فکر میکنی نایاب و دست نیافتنی نیست. همه جور آدمی رو میشه دوست داشت، به شکل های مختلف. اصلا هم خطرناک نیست》. البته که خطرناک بود. چون اون دیگه مُرده بود.... جنگی که بالاخره نجاتم داد ۲
《همه ی حقیقت هایی که میتوانستم را بهش میگفتم، ولی هیچ وقت نمیتوانستم همه چیز را بگویم》. جنگی که بالاخره نجاتم داد
《مادرت اصلا نمیخوابد. انگار هیچوقت بیدار هم نیست. انگار جایی این وسط گیر کرده》 جنگی که بالاخره نجاتم داد ۲
《گاهی متوجه میشوم که چندساعتی او را فراموش کرده ام. انگار دلم بیشتر از خودش برای فکر کردن به حضورش تنگ شده است. یعنی من آدم بدی ام؟ متاسفانه همین طور است》. جنگی که بالاخره نجاتم داد ۲
《بعضی وقت ها یادم میره چه چیزهایی رو مجبور شدی تحمل کنی》. جنگی که بالاخره نجاتم داد ۲
《این دومین باری بود که میگفت دوستمان دارد. ولی باعث شد گریه ام شدید تر شود. نمی دانم چرا》 جنگی که بالاخره نجاتم داد ۲
《ما شاید خیلی چیز ها را بدانیم، ولی لزوما باورشان نداریم》 《ما شاید خیلی چیز ها را بدانیم، و شاید روزی باورشان کنیم》 جنگی که بالاخره نجاتم داد ۲