《همه ی سوال ها محال بودند و همه ی جواب ها ناقص》
جنگی که بالاخره نجاتم داد ۲
#برشی_از_کتاب
:《من دوستش نداشتم. معلومه که نداشتم》 مسخره و بی معنی بود. حتی خوب نمی شناختمش.
گفت:《دوست داشتن اونقدرام که تو فکر میکنی نایاب و دست نیافتنی نیست. همه جور آدمی رو میشه دوست داشت، به شکل های مختلف. اصلا هم خطرناک نیست》.
البته که خطرناک بود. چون اون دیگه مُرده بود....
جنگی که بالاخره نجاتم داد ۲
#برشی_از_کتاب
《همه ی حقیقت هایی که میتوانستم را بهش میگفتم، ولی هیچ وقت نمیتوانستم همه چیز را بگویم》.
جنگی که بالاخره نجاتم داد
#برشی_از_کتاب
《مادرت اصلا نمیخوابد. انگار هیچوقت بیدار هم نیست. انگار جایی این وسط گیر کرده》
جنگی که بالاخره نجاتم داد ۲
#برشی_از_کتاب
《گاهی متوجه میشوم که چندساعتی او را فراموش کرده ام. انگار دلم بیشتر از خودش برای فکر کردن به حضورش تنگ شده است. یعنی من آدم بدی ام؟ متاسفانه همین طور است》.
جنگی که بالاخره نجاتم داد ۲
#برشی_از_کتاب
《بعضی وقت ها یادم میره چه چیزهایی رو مجبور شدی تحمل کنی》.
جنگی که بالاخره نجاتم داد ۲
#برشی_از_کتاب
《این دومین باری بود که میگفت دوستمان دارد. ولی باعث شد گریه ام شدید تر شود. نمی دانم چرا》
جنگی که بالاخره نجاتم داد ۲
#برشی_از_کتاب
《ما شاید خیلی چیز ها را بدانیم، ولی لزوما باورشان نداریم》
《ما شاید خیلی چیز ها را بدانیم، و شاید روزی باورشان کنیم》
جنگی که بالاخره نجاتم داد ۲
#برشی_از_کتاب
My library 📚 | 🌕 کافه کتاب
یکی بود یکی نبود. یه خانواده ی با حیثیت و اصل و نسب بود. خانواده ی دارکر، که پیر ترین عضوشون یه مادر
رز می گوید:《همه ی ما راز هایی داریم》
:《بله اما همه ی ما برای حفظ رازمان دست به آدم کشی نمیزنیم》
وقتی کانر این را می گوید، رز به او خیره میشود اما آنقدر غرق در فکر است که متوجه نمیشود.
دیزی دارکر
#برشی_از_کتاب
:《زندگی خود را با غمگین شدن برای چیزهایی که نمیتوانی تغییرشان دهی، تلف نکن》
من پاسخ دادم:《از این که چنین موجود بازنده ای هستم، حالم به هم میخورد》 ادامه دادم:《رز روزی به دانشگاه می رود، کانر هم روزنامه نگار درخشانی خواهد شد، و من هم دلم میخواهد...》
مادربزرگ می گوید:《همه ی آرزو های خود را صرف فکر کردن به رویای دیگران نکن》
:《چرا نکنم؟ من باید منتظر چه آینده ای باشم؟ من هیچ کسی نیستم.》
لبخندی زد و سرش را تکان داد:《تنها هیچکس های این دنیا کسانی هستند که وانمود میکنند کسی هستند و درعین حال با هم فرقی ندارند و مثل همند.》
دیزی دارکر
#برشی_از_کتاب
به نظرم یکی از تنها نویسنده هایی که تمام عواطف و احساسات رو در خودش داشته، ال.ام.مونتگمریه! من با کتاباش تبدیل به کرم کتاب میشم
حقیقتا نمیدونم چند بار کتاب هاشو خوندم و با روش بقیه ی افراد که از اول میخونن هم هماهنگ نیستم بلکه شانسی یه صفحه که مطمئنا حفظم رو باز میکنم و وقتی تا آخر کتاب رو خوندم دوباره از اول شروع میکنم تا حتی یه خط هم نخونده باقی نمونده باشه!