اگه طولانیه، خلاصه ی تقدیمی اینه:
کانال دار ها، اگه دوست دارن، یکی از پیام های بالا رو فوروارد میکنن و بعد تو ناشناس لینکشونو میذارن و ۳ تا عدد میگن(چه تو ناشناس، چه تو کانال خودشون اگه فوروارد میکنن)
اعضا هم فقط تو ناشناس، اعداد و یه اسم بگن.
به این صورت که:
اگه میخواین بدونین تو کدوم بخش از سفر هابیت، بهشون ملحق میشین، از ۱ تا ۱۹ یه عدد انتخاب کنین و بفرستین.
برای داشتن شخصیت از ۱ تا ۱۶ یه عدد انتخاب کنین و بفرستین.
برای داشتن سلاح از ۱ تا ۱۸ یه عدد انتخاب کنین و بفرستین.
(هر ۳ تا رو بگین که تقدیمتون کنم)
با عرض معذرت از اونایی که فرستادن، تصمیم گرفتم تقدیمی رو تبدیل به فعالیت کنم و به عنوان ماجرای هابیت و ارباب حلقه ها بفرستم که تو همین کانال @boookcafe خودم باشه نه تو @dailywizards
و خب وقتی شکل پست ها رو ببینین متوجه میشین تقدیم کردنشون یه ذره سخته، چون به صورت داستانی هم هست...
دوستانی که تو ناشناس فرستادن هم میتونن اعدادشونو چک کنن:)
ابتدای داستان، چه شد که سفر ۱۳ نفره ی کوتوله ها و هابیت شروع شد؟:
اسماگ از دروازه ی ورودی به تنها کوه وارد شد و دورف ها را از سالن ها و تونل های تنها کوه بیرون راند. ترور، شاه زیر کوه، توانست به همراه پسرش تراین از طریق درب مخفی بگریزد. آنها با آن کسانی که از مردمشان باقی مانده بودند فرار کردند. گیریون، ارباب شهر دیل، کشته شد اما پیش تر، زن و فرزندش را به شهر دریاچه فرستاد تا در امان باشند.
نزدیک بن کوه، در سیاه چاله ای، اسماگ گنج های تنها کوه را گرد آورد و با آن توده ای عظیم ساخت که به عنوان تخت خواب از آن استفاده می کرد.
تا زمانی که شهر دیل توسط مردمانش ترک گفته شود، اسماگ هر از گاهی برای شکار از کوهستان خارج می شد. بخصوص به شکار دوشیزگان می پرداخت. شهر دریاچه که روی دریاچه ی بزرگ بنا شده بود، نزدیکترین مکانی به تنها کوه بود که کسی جرات زندگی در آن را داشت.
وقتی گندالف خاکستری متوجه این موضوع شد که سائورون بازگشته است، نگران شد و احتمال استفاده ی سائورون از اسماگ برای انتقام ویرانگرش از شمال و حمله همزمان سائرون به ریوندل و لوتلورین را می داد. گندالف بطور اتفاقی با تورین سپربلوط پسر تراین ملاقات کرد. تورین تصاحب دوباره تنها کوه را می خواست و آن دو با هم طی نقشه ای به همراهی سیزده دورف و یک عیار شروع به حرکت به سمت تنها کوه نمودند. گندالف، برای نقش عیار هابیتی به نام بیلبو بگینز را انتخاب کرد.
با رسیدن به کوه تنها، بیلبو به درون لانه ی اسماگ خزید و دو جام دو دسته ای بزرگ را دزدید. اسماگ بیدار شد و فورا متوجه گم شدن آن دو جام شد. اسماگ به دنبال دزد جام ها ، با غضب به سمت دروازه جلویی پرواز کرد ، اما تمام چیزی که پیدا کرد اسبچه ها بودند. او فکر کرد که انسان ها از طریق رود روان از دریاچه ی بزرگ به سمت تنها کوه آمده اند. اسماگ سر و صداهایی که از تونلی که به آشیانه اش ختم می شد را به یاد آورد و متوجه شد که دزد از آنجا آمده است، اما قادر نبود مکان در مخفی را در کنار کوهستان بیابد.
روز بعد، بیلبو به آشیانه ی اسماگ بازگشت درحالیکه اژدها منتظر او بود. اما بیلبو حلقه ی جادویی اش را به انگشت داشت و اسماگ نه حتی می توانست او را ببیند و نه اینکه او را با ورد محسور سازد. بیلبو با معما با اسماگ سخن گفت، که اژدها از این کار او خوشش آمد و زمانی که بیلبو خودش را بشکه سوار نامید، او به این نتیجه رسید که آن دزد توسط مردان شهر دریاچه فرستاده شده است. اژدها تلاش کرد تا بیلبو را قانع کند که کسی که او را استخدام کرده در تلاش است که به او حقه بزند. بیلبو به او اینگونه پاسخ داد که انتقام بسیار مهم تر است از گنج، که این پاسخ نیز اسماگ را بر این اندیشه که مسبب این دزدی ها نوادگان مردان شهر دیل هستند، استوار کرد. اسماگ به اغراق اینگونه گفت که هیچ کس توانایی شکست او را ندارد.
“هرجا دلم بخواهد دست به کشتار می زنم و کسی را تاب مقاومت نیست. آن قدیم ها جنگجویانی را از پا انداخته ام که لنگه شان امروز توی دنیا پیدا نمی شود. تازه آن وقت ها جوان و آسیب پذیر بودم. حالا پیر هستم و قوی، قوی، قوی. دزد سایه ها”
اسماگ به سمت شهر دریاچه پرواز کرد و آنجا فرود آمد . بارد (از نوادگان گیریون اهل دیل) آمدن اژدها را می بیند و مردان شهر دریاچه برای حمله آماده می شوند. اسماگ همانطور که به شهر نزدیک می شد، می غرید و دریاچه با زبانه های آتش، رنگ سرخ به خود گرفته بود.
سپس یک توکا که صحبت های بیلبو را در مورد نقطه ضعف اژدها شنیده بود به سمت بارد آمد و به او گفت که کجا را نشانه رود. بارد تیر را رها کرد و تیر سیاه به نشانه ی خود در شکاف زیر گودی سینه ی چپ اسماگ اصابت کرد. اسماگ فریادی دلخراش کشید و از آسمان افتاد و بر روی شهر دریاچه فرود آمد و کاملا آن را نابود کرد. بعدها شهر در محلی کمی به سمت شمال از مکان قبلی شهر دریاچه ساخته شد، و استخوان های اسماگ برای سال های زیادی در آبهای کم عمق دریاچه قابل دیدن بود. کسی جرات وارد شدن به آب یعنی آنجایی که لاشه ی او افتاده بود، را نداشت. حتی برای بدست آوردن جواهرات بی نظیری از زره او نیز کسی جرات این کار را نداشت.
مدتی بعد، وقتی مردم شهر به تنها کوه رسیدند، با زنده یافتن تورین سپربلوط و همراهانش شگفت زده شدند. بارد به تورین توضیح داد که او بوده که اسماگ را نابود کرده و اینگونه ادامه داد که بخشی از گنج اژدها زمانی به دیل تعلق داشته است و مردم دیل زجر زیادی را متحمل شدند و نیاز به کمک دارند. تورین به بارد گفت که مسئولیت خرابی های شهر دریاچه با او نبوده و حتی مذاکره بین ارتش هایی که بیرون کوهستان اردو زده بودند را نیز نپذیرفت. بارد چند ساعت بعد هم به تورین پیغامی مبنی بر اینکه حاضر است یک دوازدهم از گنج را بردارد فرستاد، اما تورین آنرا نیز نپذیرفت.
بیلبو بگینز فکر می کرد که درخواست بارد منطقی است، بنابراین یک شب طوری که کسی نفهمد به اردوگاه مردان دریاچه و الف ها رفت. آن هابیت گوهر آرکن (گنجی که مورد علاقه ی بسیار تورین بود) را یافته بود و آنرا به بارد و تراندویل داد تا از آن برای مذاکرات استفاده کنند. او همچنین به آنها گفت که ارتشی به تعداد ۵۰۰ دورف به رهبری داین از تپه های آهن به این سمت روانه شدند
روز بعد، بارد درخواست سهمی از گنج را در برابر مبادله گوهر آرکن به تورین کرد. تورین بسیار عصبانی شده بود اما با اکراه فراوان قبول کرد که سهم بیلبو که یک چهاردهم از گنج بود را به آنها دهد. روز بعد ارتش داین به آنجا رسید و بارد سعی کرد تا قبل از اینکه مبادله ی گوهر آرکن انجام نشده، نگذارد آنها به داخل تنها کوه بروند. به نظر می رسید که نبرد قریب الوقوع باشد، اما گندالف به آنها گفت که ارتشی متشکل از اورک ها و وارگ ها به سمت آنها در حال حرکت هستند. بارد، تراندویل و داین با هم مشورت کردند و در نبردی که به نبرد پنج سپاه مشهور شد، برای مبارزه به دشمن مشترکشان به یکدیگر ملحق شدند.
پیشینه ی دشمنی اورک ها و دورف ها:
آزوگ در ویرانه های موریا حکمرانی میکرد. ترور توسط آزوگ دستگیر و کشته شد. آزوگ سر ترور را قطع کرد و نام خود را بر پیشانی او حک کرد و آنرا به نار نشان داد و کیسه ای طلا به نار داد و به او گفت که به تمام دورفها اطلاع دهد که آزوگ در موریا حکمرانی میکند.
هنگامی که این خبر به تراین وارث ترور رسید، بسیار خشمگین شد و سپاهی گران متشکل از دورف ها را به دنبال انتقام از آزوگ فرستاد. و اینگونه جنگ دورف ها و اورک ها آغاز شد. دورف ها آزوگ را پیدا کردند و نبرد های بسیاری زیر زمین به وقوع پیوست. ۹ سال جنگ که اوج آن در نبرد آزانول بیزار، روبروی دروازه های موریا صورت گرفت.
پادشاه تراین و پسرش تورین در این نبرد حضور داشتند. (در این نبرد بود که تورین از تنه درخت بلوطی به عنوان سپر استفاده کرد و از این پس به او تورین سپربلوط می گفتند). کمی به پایان جنگ مانده بود که خود آزوگ ظاهر شد و با ناین، پسرعموی تراین، جنگید و گردن ناین را شکست. آنگاه، داین، پسر جوان ۳۲ ساله ناین، تن آزوگ را از حمل سرش معاف کرد و اورا به هلاکت رساند. به این ترتیب آن روز جنگ به نفع دورف ها تغییر کرد. دورفها سر آزوگ را بر نیزه کردند و کیسه ی سکه هایی که به نار داده بود را در دهانش قرار دادند.
دورف ها فشار بیشتری را به دشمن وارد نکردند چون داین، بلای جان دورین را در طول جنگ دیده بود و به دورف ها هشدار داد که وارد موریا نشوند. قلمرو زیرزمینی آزوگ در شمال، اگرچه به خاطر جنگ رو به نقصان گذاشته بود اما به پسرش بولگ رسید تا آن را ۱۵۰ سال نگه دارد و سرانجام اجلش را در نبرد پنج سپاه ببیند.
هابیت چگونه وارد سفر دورف ها شد؟:
بیش از صدو پنجاه سال، قبل از اینکه در آن صبح بهاری زندگی بیلبو در باغش توسط گندالف آشفته شود، اسماگ اژدها در اره بور(تنها کوه)، کشور باستانی دورفها که آنسوی شرق شایر قرار داشت، فرود آمد. تعداد زیادی از دورفهایی که از جنگ جان سالم به در برده بودند و تارو مار شده بودند، تحت فرماندهی تورین که وارث برحق قلمرو سلطنتی بود بسوی غرب عزیمت کردند و دژ نظامی کوه های آبی را نزدیک نوار مرزی شایر تاسیس نمودند. اکنون تورین با کمک گندالف نقشه انتقام از اسماگ را در سر میپروراند.
بنابراین درغروب یکی از روزهای آوریل، گندالف با تورین و دوازده همراهش به خانه بیلبو بازگشتند و جستجو برای اره بور آغاز شد.
گندالف و تورین چگونه آشنا شدند؟:
گندالف میدانست که اسماگ اژدها تنها کوه را تصرف کرده است. او میترسید که سائرون از اسماگ به عنوان یک وسیله برای حمله به ریوندل و لوتلورین استفاده کند.
گندالف به طور اتفاقی تورین پسر تراین را در مارس ۲۹۴۱ در بری ملاقات کرد. تورین میخواست که تنها کوه را از اسماگ پس بگیرد و گندالف آنرا بهترین فرصت برای خلاص شدن از خطر شمالی دانست و آن دو با هم نقشه ای کشیدند. او ۱۲ دورف دیگر را هم برای این کار انتخاب کرد و گندالف یک هابیت را. این اولین قدم گندالف برای نابودی فرمانروای تاریکی بود.
تراندوئیل چگونه به گاندولف و یاران حلقه یاری رساند؟:
تراندوئیل در جریان جنگ حلقه برای کمک به همپیمانانش هر چه در توان داشت انجام داد حتی برپایهٔ گذشتهٔ حلقه یگانه برای مدتی گالوم را در سیاهچال نگه داشت تا گندالف از او بازجویی کند. اما گالوم خیلی زود با کمک اُرکها از زندان فرار کرد، تراندوئیل هم پسرش لگولاس را به ریوندل فرستاد تا در جلسهٔ مشورتی الروند با گندالف در رابطه با فرار گالوم و دیگر مسائل شرکت کند. تراندوئیل و مردمانش در برابر نیروهای سائورون ایستادند، تراندوئیل بعد از شکست سائورون به سمت قلعه قدیمی میرک وود(سیاه بیشه) لشگر کشید و دولگلدور قلعه قدیمی متروک را که مکان تجمع نیروهای تاریکی بود برای همیشه نابود و با خاک یکسان کرد و از آن به بعد نام آن منطقه به گرین وود یا همان سبز بیشه تغیر یافت و تحت حاکمیت الف های جنگلی که تحت حکومت تراندوئیل بود درآمد.
Hobbit_Map.jpg
حجم:
4.3M
مسیر حرکت هابیت:🗺
۱_هابیتیون
۲_بری
۳_راه بزرگ شرقی
۴_ترول ها
۵_ریوندل
۶_شهر گابلین ها
۷_کارراک
۸_خانه بئورن
۹_خانه راداگاست (روسگوبل)
۱۰_سیاه بیشه ( سبز بیشه بزرگ)
۱۱_تالار تراندویل
۱۲_دریاچه لانگ
۱۳_دیل
۱۴_اره بور(تنها کوه)
۱۵_تپه های آهن
۱۶_دول گولدور
۱۷_لورین
۱۸ و ۱۹_ ارد لوین(کوهستان آبی)