من مثل قهرمانا اون وسط در حالی که هنوز عنکبوته رو ندیده بودم(یک انسان با شنل در حالی که دست به کمر ایستاده و باد پشت سرش شنلش رو به پرواز در میاره و پرتو های خورشید از پشتش بالا میاد رو تصور کنین): چیزی نیست که بابا نترسین🦸♀(مدیونین فکر کنین احساس جالبی داشتم و یه جورایی در پس زمینه ی ذهنم به یاد شما هم بودم)
حالا اگه از قوه ی تخیلتون استفاده کردین بذارین عکس هم بفرستم(سعی کنین همون تصور ذهنی خودتونو نگه دارین، عکس خیلی گویای وضعیت نیست. صرفا نمادینه)
خدایی ببینین چیکارمون کردین که خاطرات عنکبوتی مدرسمونو میایم برای هم تعریف میکنیم🤣 شاید تا الان میلیون ها خاطره ی این شکلی ساخته شده باشه، غیر مهم و بی اهمیت برای بقیه اما الان برای ما تبدیل به یه چیز جذاب و هیجان انگیز شده!D=
تاثیرات رو میبینید!
چون وسط راه در واقع اخر راه، بیرون کلاس افتاد یا شاید خودش، خودشو انداخت و منم میخواستم فوتش بزنم که دیگه دوستان از داخل کلاس گفتن خوبه و... . منم با خودم گفتم خودش راهشو پیدا میکنه!