eitaa logo
My library 📚 | 🌕 کافه کتاب
202 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
325 ویدیو
61 فایل
سفر به صفحات و جملات کتاب ، با قلم و کاغذ📚 خوش اومدید به کانال کتابخوانی ناشناس: https://daigo.ir/secret/51138475850 ناشناس ها: @dailywizards تابستانه: @Tabestaneeh بهخوان: Lost_inside_books(کتابخون)
مشاهده در ایتا
دانلود
من مثل قهرمانا اون وسط در حالی که هنوز عنکبوته رو ندیده بودم(یک انسان با شنل در حالی که دست به کمر ایستاده و باد پشت سرش شنلش رو به پرواز در میاره و پرتو های خورشید از پشتش بالا میاد رو تصور کنین): چیزی نیست که بابا نترسین🦸‍♀(مدیونین فکر کنین احساس جالبی داشتم و یه جورایی در پس زمینه ی ذهنم به یاد شما هم بودم)
حالا اگه از قوه ی تخیلتون استفاده کردین بذارین عکس هم بفرستم(سعی کنین همون تصور ذهنی خودتونو نگه دارین، عکس خیلی گویای وضعیت نیست. صرفا نمادینه)
خدایی ببینین چیکارمون کردین که خاطرات عنکبوتی مدرسمونو میایم برای هم تعریف میکنیم🤣 شاید تا الان میلیون ها خاطره ی این شکلی ساخته شده باشه، غیر مهم و بی اهمیت برای بقیه اما الان برای ما تبدیل به یه چیز جذاب و هیجان انگیز شده!D= تاثیرات رو میبینید!
هیچی دیگه دیدم یه عنکبوت از سقف آویزون شده و تا کنار نیکمت ها اومده و من اومدم با دستمال از تارش بگیرمش(حالا جانب احتیاط رو رعایت کنم یه وقت اگه تصمیم گرفت از تارش بیاد بالا و به دستم صعود کنه نتونه) که یهو یکی از ته کلاس گفت نَکُشِش😨(دقیقا همینجوری)
بعد منی که از اول تصمیم نداشتم بکشمش (خدایی به قیافه ی من اون لحظه میومد بخوام اون عنکبوت بی آزار ترسناک رو بکشم؟)
هیچی دیگه وقت نشد بگم اون دستمال رو به چه علت برداشتم(پشت هر کار دخترخونده ی ایزد خرد و عقل و دانش، یه دلیل و استدلالی هست ولی یه جاهایی این دختر خودشو خسته نمیکنه که واسه همه توضیح بده_لبخند بسیار ملیح و عاقل اندر سفیه_)
لبخندی ملیح تر از این مد نظرمه. بدانید!
حالا من اون لحظه: نهههه من نمیخوام بکشمش و بعد از تارش برداشتمش و بردم(بدون دستمال) گذاشتمش بیرون کلاس
(میخواستم به آغوش و دامان طبیعت برش گردونم اما نشدددققققنثمثمنزنی)
چون وسط راه در واقع اخر راه، بیرون کلاس افتاد یا شاید خودش، خودشو انداخت و منم میخواستم فوتش بزنم که دیگه دوستان از داخل کلاس گفتن خوبه و... . منم با خودم گفتم خودش راهشو پیدا میکنه!
و این بود پایان داستان عنکبوت ما(و قهرمان داستان، من😨)