مهناز ، دختر نازپرورده و لوس داستان یکی از آنچه که داشت میتوانست هر کسی را غرق در خوشبختی کند👱🏼♀
اما او فکر میکرد انها همیشگی هستند💔
در روزهای پر شور و هیجان جوانی اش با محمد ، برادر دوست صمیمی اش ازدواج کرد👰♀
ازدواجش انقدر سریع و بدون مانع بود که بعدها افسوس می خورد چیزی که خدا برایش راحت رقم زده بود را با دست خودش خراب کرده🤛
16 سالش بود اما همه چیز را گردن کم سنی اش نمیشد انداخت او به معنای واقعی نازپرورده بود👸🏼🤌
مهناز مادربزرگی داشت که همه او را خانوم جون صدا میزدند👵🏻
خانوم جون راهنمای مهناز بود هر چه میخواست درس زندگی را به نوه ی سرتقش یاد بدهد نمیشد《مصداق بارز نرود میخ آهنین در سنگ🪨》
محمد، پسر صبوری که برای ازدواج با عشق کودکیش خیلی صبر کرده و حالا که بهش رسیده قدرش رو میدونه🫀✨
با اینکه سن زیادی نداره اما در برابر بچگی های مهناز باهاش راه میاد و به توصیه های خانوم جون گوش میده🤝