میخواهم از خودم به شدت مراقبت کنم، حداقل به همان شدتی که از آدمهای دیگر زندگیام مراقبت میکنم.
پرسید چه شده؟
گفتم این روزها از همه چیز خستهام
گفت باید صبر داشته باشی
گفتم از صبر کردن بیشتر از همه چیز خستهام.
به قول عباس نعلبندیان که میگفت:
شاید میخواهد گریه ام بگیرد؛
اما غمگین تر از آنم! :)
بیا کنارم بشین
هیچی نگو
هیچ چیزی نپرس
فقط کنارم بشین
نگو دلت میخواد حرف بزنی؟!
اگه گریه کردمم کاری نکن
یه جوری وانمود کن
که انگار اشکامو نمیبینی
ولی کنارم بشین
حضورت دلگرمیه و همین کافیه ...! :)
احساس می کردم اگر اوضاع همین طوری بماند دق می کنم...
اوضاع همان طور ماند و دق نکردم!
همه مان اینگونه ایم.
لحظه های گَندی داریم که تا مرز سکته پیش میرویم! اما میگذرد.
هیچ وقت حرف سربازی که بدون پاهایش از جنگ برگشت را فراموش نمیکنم:
" من فوتبالیست خوبی بودم!
اولش برای پاهایم هر شب گریه میکردم،
تا فهمیدم خدا دوست داره من شطرنج باز خوبی باشم".
از میان کلمات ناراحت کنندهای
که بر زبان و قلم می آید،
ناراحت کننده ترینشان این است:
«شاید می شد!»