چیزی که بیشتر از همه اذیتم میکنه که اینه که همیشه میتونستی ولی نخواستی. میتونستی باشی و نبودی، میتونستی اهمیت بدی و ندادی، میتونستی چشماتو باز کنی و علاقهای که بهت دادمو ببینی و ندیدی، میتونستی حرفهایی که واسه تکتکشون اشک ریخته بودمو بشنوی و نشنیدی، میتونستی حس کنی که چقدر دوستت داشتم ولی نکردی. نه چون نمیتونستی، چون نمیخواستی و این دلیلیه که دیگه هیچوقت نمیتونی جایگاهی که توی قلبم داشتی رو دوباره بدست بیاری.
از آدمهایی که بیدلیل باهات سرد و بیروح میشن بدم میاد؛ شاید بهخاطر همینم بود که علاقهمو به تو هم از دست دادم. شاید چون با این کارت، مجبورم کردی توی خودم دنبال عیب و ایراد بگردم. باعث شدی شبها تا صبح فکر کنم و با اشک و گریه خودمو زشت، دوستنداشتنی و احمق خطاب کنم، و همه اینها درحالی بود که تو صرفا یه آدم جدید پیدا کرده بودی و من مثل همیشه جایگزین شده بودم. مشکل من نبودم، مشکل تو بودی و این رفتار تو باعث شد نتونم هیچوقت مثل قبل خودمو دوست داشته باشم.