چیزی که بیشتر از همه اذیتم میکنه که اینه که همیشه میتونستی ولی نخواستی. میتونستی باشی و نبودی، میتونستی اهمیت بدی و ندادی، میتونستی چشماتو باز کنی و علاقهای که بهت دادمو ببینی و ندیدی، میتونستی حرفهایی که واسه تکتکشون اشک ریخته بودمو بشنوی و نشنیدی، میتونستی حس کنی که چقدر دوستت داشتم ولی نکردی. نه چون نمیتونستی، چون نمیخواستی و این دلیلیه که دیگه هیچوقت نمیتونی جایگاهی که توی قلبم داشتی رو دوباره بدست بیاری.
از آدمهایی که بیدلیل باهات سرد و بیروح میشن بدم میاد؛ شاید بهخاطر همینم بود که علاقهمو به تو هم از دست دادم. شاید چون با این کارت، مجبورم کردی توی خودم دنبال عیب و ایراد بگردم. باعث شدی شبها تا صبح فکر کنم و با اشک و گریه خودمو زشت، دوستنداشتنی و احمق خطاب کنم، و همه اینها درحالی بود که تو صرفا یه آدم جدید پیدا کرده بودی و من مثل همیشه جایگزین شده بودم. مشکل من نبودم، مشکل تو بودی و این رفتار تو باعث شد نتونم هیچوقت مثل قبل خودمو دوست داشته باشم.
بهم پیام بده، یهویی زنگ بزن، حالمو بپرس، بیمقدمه برام روزتو تعریف کن، منو از خودت باخبر کن، ویسای طولانی بهم بده، ویدیومسیج از خودت بفرست، غر بزن، حتی اگه حرفی واسه گفتن نداری، حتی اگه میخوای با کل دنیا قهر کنی. فقط بزار بدونم که هستی، بزار بدونم که هنوزم پیشمی، بزار بدونم که تو رو هم از دست ندادم.
هدایت شده از خودم!
زیاد به این فکر میکنم چرا دوستم نداشتی و اگر دوستم میداشتی چی میشد.