دوستم داشتی، ولی بلد نبودی ابرازش کنی. بهم اهمیت میدادی، ولی هیچوقت نشونش نمیدادی. بهم توجه میکردی، ولی هیچوقت نمیخواستی با تمام وجود احساسش کنم. تو همیشه بودی، ولی درواقع هیچوقت نبودی.
رفتارای کوچیکی که انجام میدی و نشونه اهمیت و توجهیان که بهم میدی، خوشحالم میکنن. مثلا وقتی داریم راه میریم و منتظرم میمونی تا بهت برسم. وقتی تویی که اهل گرفتن دست بقیه و بغل کردنشون نیستی، ناخودآگاه دستمو میگیری و خودتو به سمت من میرسونی تا بیدلیل بغلم کنی. وقتی دستتو روی سرم میذاری و موهامو ناز میکنی. شاید همه این کارا ساده و کوچیک بهنظر بیان، ولی انگار یه وقتایی همین کارای ساده خیلی بیشتر از یه کار سادهن، چون کسی انجامشون میده که جایگاه متفاوتی توی قلب آدم داره. فکر کنم واسه همینه که تمام کارات انقدر به قلبم میشینه. همش و همش بخاطر اینه که از طرف توان، و امیدوارم برای همیشه باشن.
هدایت شده از ָ࣪ 𝗌𝗍𝖺𝗋𝗀𝗂𝗋𝗅 ’𝗌 ✮ 𝅄 ׄ
من خیلی اوقات دلم میخواد بهت برگردم ، دلم میخواد دوباره یه پیام بنویسم و با خیالِ اینکه ”ایندفعه فرق داره“ ، برم جلو. ولی میدونم تهش سوءاستفادهست. اگه چیزی بارها خراب شده ، دیگه هیچوقت درست نمیشه. من و تو دیگه هیچوقت نمیتونیم مثل اون روزها باهم خوب باشیم حتی اگه جفت بخوایم ، چون تنفری رو بین خودمون رشد دادیم که حتی اگر بخوایم خفهاش کنیم ، یه روز دوباره جوونه میزنه. من دلم برات تنگ میشه ، خیلی اوقات هنوز نگاه میکنم که چیکار میکنی ، نه چون”ازت متنفرم“ ، فقط چون دلم برات تنگ میشه.