میدونم که مشکل منم، چون مامان گفت "بخاطر اخلاقته که همه دوستات ولت میکنن."
هیچوقت آدمی نبودم که کسی رو با یه رفتار ببوسم و بزارم کنار. همیشه اونی بودم که تا آخرین لحظه واسه درست کردن رابطه تلاش میکردم و سعی میکردم با منطقی حرف زدن، پذیرفتن اشتباه خودم و متوجه کردن طرف مقابل همهچیزو درست کنم. حتی یه جاهایی از حق خودم میگذشتم و خودمو راضی میکردم که ناراحتی که برام ایجاد شده بیدلیله، که فقط اون آدم رو از دست ندم. درباره تو هم همینطور بود. اوایل سعی کردم متوجهت کنم که کدوم رفتارت اذیتم میکنه، ولی اهمیت ندادی. منم فقط چشمپوشی کردم، چون واسم مهمتر از این بودی که به راحتی کنارت بذارم. ولی از یه جایی به بعد از چشمم افتادی. حتی این ورژنم واسه خودمم عجیب بود، ولی دیگه انگار یه بخشی از من نمیتونست مثل قبل بهت نگاه کنه و دوستت داشته باشه. پس فقط رها کردم و حالا هرچی هم دستوپا بزنی، بازم برام یه آدم عادیای، نه اون آدم مهمی که توی قلبم جای جداگانهای از بقیه داشت.