هدایت شده از brainstorming.
من خیلی آدم چای دم کنی هستم، چای بعد از غذا، چای کنار تیرامیسو، چای با کتاب، چای بعد از خواب، چای وقت غیبت، چای بعد از حموم، کلا چای هر لحظه و هر جا.
از چیزایی که منو یاد تو میندازن، متنفرم؛ مثلا از تیکتاک ساعت که یادآور تکتک لحظههای شاد و غمگینیه که کنار تو سپری کردم، ولی هیچوقت نتونستم دوباره اون لحظاتو کنارت زندگی کنم. یا از بارونی که شیشه پنجره رو خیس میکنه، چون برام یادآور تمام زمانهاییه که اشکهات گونههاتو خیس کردن، ولی دستهای ما دورتر از این بود که بتونم پیشت باشم. از ستارههای توی آسمون که با هر چشمک، زمانهایی رو یادآوری میکنن که تو زخمی بودی، ولی من اونجا نبودم که دور زخمهات ستاره بکشم، یا از کلمات درظاهر بیارزش اما لبریز از احساسی که یادآور تمام حرفهایین که هیچوقت به زبون نیاوردم، اما هرروز اونهارو دل من و خیال تو شنیدن.