دلم میخواد بهت پیام بدم و همه احساساتم رو بیرون بریزم، یا بهت زنگ بزنم و انقدر شروع به غر زدن و حرف زدن راجب رابطهمون کنم که حتی بهت مهلت حرف زدن ندم، دلم میخواد تو صورتت نگاه کنم و بهت بگم که تمام اون مدت چه احساسی داشتم و چهجوری فقط بخاطر از دست ندادنت از ناراحتیها و دلخوریهای خودم میگذشتم، بگم که چهکارا واسه نجات رابطهای که محکوم به پایان بود کردم، که چه شبا با فکر اینکه دوباره پیشم برمیگردی خوابم برد؛ ولی نمیشه. نه اینکه نخوام، نه اینکه نتونم، نمیشه. نمیشه که یهویی زنگ بزنم و پیام بدم و همهچیزو برات بگم، چون میدونم که اهمیت نمیدی، همونجور که هیچوقت اهمیت ندادی. شاید اگر یکم اهمیت میدادی اصلا کار به اینجا نمیکشید. نمیدونم، فکر کنم من همیشه توی هزارتوی بیپایان اهمیت ندادنها و بیتوجهیهای تو درحال یخ زدن بودم درحالیکه عشق و توجه من همیشه مثل پتوی گرمی دور تن تو پیچیده بود و نمیدونم از این بابت خودمو مقصر بدونم یا تو رو، تو رو که اهمیت ندادی یا من که تورو توی آغوش بیانتهای محبت خودم غرق کردم.
مطمئن باش هرجایی هم که بری، هر کاری هم که بکنی و هر حرفی هم که بزنی من اینجا منتظرت میمونم. حتی اگه ترکم کنی و ازم خسته بشی، اگه بری و دلت برام تنگ نشه، اگه تو بغل اون آروم بگیری و آغوش منو فراموش کنی، اگه آهنگهایی که باهم گوش میکردیم رو با اون گوش کنی و یاد من نیوفتی، حتی اگه تظاهر کنی خاطراتمونو فراموش کردی، فقط کافیه دوباره برگردی، برگردی و یه قدم به سمتم برداری تا من با تمام وجود به سمتت بدوئم.