حتی اگه تمام دنیا هم بهم پیام بدن و زنگ بزنن و پیشم باشن، اگه اون پیشم نباشه و باهاش حرف نزنم، روزم ناقص و دوستنداشتنیه. انگار دارم پازلی میچینم که یه تیکه مهم توی مرکزش جا مونده. انگار دارم طرحی میکشم که همه حاشیههای دورش کامل شده، اما هنوز طرح اصلی کشیده نشده. انگار دارم آهنگ گوش میدم، ولی همین که به اون آهنگ همیشگی رسیدم، هنزفریهامو از گوشم درآوردن. انگار حضور اون میتونست روزمو قشنگ و کامل کنه، ولی نکرده. انگار تمام روزم با همه اتفاقات و آدمهاش، بیفایده و بیمعنی بوده. کاش میتونستم این وابستگی رو منطقی بدونم، کاش میتونستم حس کنم تو هم این وابستگی رو به من داری، کاش میتونستم حس کنم تو هم همینقدر به وجود من توی لحظات روزت اهمیت میدی، همینقدر به من فکر میکنی و همینقدر منتظر دریافت یه پیام و تماس از طرف منی، ولی حیف. حیف که تو تصمیم گرفتی موقع چیدن پازل، همون تیکه گمشدهای باشی که میتونه بهراحتی پازلو کامل کنه، اما اینکارو نمیکنه، تصمیم گرفتی همون طرح اصلی باشی که هیچوقت کشیده نشده، همون آهنگ همیشگی باشی که تا نوبت بهت رسیده، خودتو از گوشهایی که بهت معتاد شدن محروم کردی. حیف که اینجا یه نفر بیصبرانه منتظر آغوشت بود، ولی همون رو هم ازش دریغ کردی. حیف که یه نفر همیشه اینجا منتظرت بود، ولی این تو بودی که هیچوقت نخواستی ببینیش، حیف.
دلم برای احساسی که بهت داشتم تنگ شده؛ برای خاطراتی که کنارم ساختی، برای پناهگاهی که برام بودی، برای اهمیتی که بهت میدادم، برای قولهایی که بهم دادی و به هیچکدوم عمل نکردی، برای اطمینانی که بهم دادی که ترکم نمیکنی و بهم آسیب نمیزنی، برای اعتمادی که قلب سادهم بهت کرد، برای آرزوهامون، خاطراتمون، احساساتمون، برای تصویری که ازت توی ذهنم ساخته بودم، اما بهم نشون دادی که حتی ذرهای بهش شبیه نبودی. دلم تنگ شده. دلم تنگ شده برای تو، تویی که هم بودنت روحمو آزار میده و هم نبودنت. دلم تنگ شده. خیلی بیشتر از چیزی که فکر کنی، دلم تنگ شده.