من ازت میخوام که باشی تا ببینم؛ موفقیتها و شادیهاتو تا توی تکتکشون باهات سهیم باشم و با دیدن لبخندت قلب تیکهوپارهم رو پینه بزنم. اشکهاتو ببینم که مثل دونه برف از چشمات میریزن، تا مرهمی باشم بر دردی که اونهارو وادار به ترک پناهگاه همیشگیشون، چشمهات، کرده. ذوق و شوقتو ببینم تا لبخندی که با اشتیاقات به لبهام هدیه کردی، بعد از مدتها به این قلب خسته جون دوبارهای ببخشه. خیالبافیها و رویاهای دورودرازتو ببینم تا برای باقی عمرم، تمام آرزوم به حقیقت پیوستن تکتکشون باشه. میخوام باشی تا ببینم، تو رو. با تمام عیب و نقصهایی که از دید این چشمهای بیرمق و خسته، ستارههای چشمکزن آسمون وجودتن و با تمام زیباییهایی که فقط با خیره شدن به چهرهت خودشون رو نمایان میکنن. پس باش تا ببینم، باش و بمون و نرو.
هدایت شده از خودم!
شاید نباید از آدم ها خونه ساخت، شاید نباید درد ها رو تقسیم کرد، شاید نباید ساعت ها از گذشته ای که از دست رفته حرف زد، شاید نباید بودن رو انتخاب کرد. شاید و شاید..
دوستت دارم ولی نمیدونم دفعه بعدی بابت گفتن این جمله باید چه بهایی بپردازم. یعنی مثل بقیه قراره از دستت بدم؟ قراره فراموشم کنی و آغوش یکی دیگه رو به آغوش من ترجیح بدی؟ قراره احساساتتو نسبت بهم از دست بدی و پناهگاه دیگهای برای خودت پیدا کنی؟ نمیدونم دیگه این بار بابت گفتن این جمله باید چه چیزی رو از دست بدم و چهجوری ضربهای که ترک کردنت قراره بهم بزنه رو تحمل کنم. من فقط میترسم، خیلی میترسم. کاش میتونستی از چشمام این جمله رو بخونی. کاش میشد من نگم و تو بفهمی.