نه اینکه انتظار داشته باشم هرحرفی که بهم میزنی و هرقولی که بهم میدی رو یادت بمونه، ولی انتظار دارم برات انقدر مهم باشم که برای فراموش نکردنش تلاش کنی.
هدایت شده از خودم!
حالا زخمهایم را مینگرم، و در میانشان آنانی که گمان میکردم مرهم خواهند بود را هم میبینم.
باورم نمیشه چهجوری دیگه مثل قبل هروقت پیام میدی از ذوق دور خونه نمیچرخم و هروقت زنگ میزنی با خوشحالی تلفنو برنمیدارم و منتظر این نیستم که بگی "بیا باهم بریم بیرون".
انگار همین دیروز بود که ذهنم درگیر همین کلمات سادهی بیارزشی بود که از دهنت بیرون میومد و انقدر واسه من باارزش بودن که کلمهبهکلمهش توی مغزم حک میشد. چهجوری شبا با فکر کردن به همین چیزهای سادهی مربوط به تو خوابم میبرد و توی ذهنم ازت یه فرشته ساخته بودم. فرشتهای که دیگه هرچقدر هم بال بزنه، نمیتونه حسی که توی من بهوجود آورده بود رو مثل قبل بیدار کنه.