eitaa logo
until the very end.
50 دنبال‌کننده
27 عکس
7 ویدیو
2 فایل
☀️ɞ˚‧。⋆ «Bless me with your presence; hold me in your arms.»
مشاهده در ایتا
دانلود
until the very end.
نفسم داره تنگ میشه، دیگه رو پاهام بند نیستم. اشک تو چشم‌هام جمع شده و روی شکم تو می‌ریزه. بهت می‌گم:«من خوبم، اصلاً به کسی نیاز ندارم.» ولی تو با یه آهِ آروم می‌گی:«می‌دونم، این دروغ رو قبلا هم گفته بودی.» راستش رو بخوای، فقط به یه همدم نیاز داشتم. فقط به کسی که دور و برم باشه. مهم نیست چه آهنگی پخش می‌شه، چه صدایی ازمون درمیاد، چه غلطی می‌کنیم… فقط می‌خواستم یکی اینجا باشه. یه «جمع امن». ما می‌پوسیم، توی افکار بیهوده غرق می‌شیم. ولی من می‌تونم یه عمر همین‌جا کنار تو بشینم و حرف بزنم. حتی اگه تمام اشکام رو روی تنت بریزم، تو اهمیت نمی‌دی. می‌گی «پیراهنم خیس بشه که اشکال نداره». مهم نیست چه آهنگی، چه صدایی… فقط همین که هستی. با هم می‌گردیم، بلند می‌خندیم، صداهایی درمیاریم که وقتی کسی دور و برمون هست، سعی می‌کنیم پنهونشون کنیم. انگار با خون به هم گره خوردیم؛ توی روزهای خوب و بد، توی لبخندها و اخم‌ها. تو همیشه هستی. می‌شه روت حساب کرد. -از طرف آشیل برای فیلتاتوس.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یه چیزی از اینجا فور میدید💘؟
until the very end.
در میان تمام نواهای جهان، صدای تو ملودی آرام قلب مرا می‌نواخت. نوری که از تو می‌تابید، آسمانِ مرا
من ایزد نور هستم اما وقتی تو افتادی، خورشید هم گویا شرم کرد از طلوع کردن. می‌گویند جاودانگی موهبت است اما هیچ‌کس از درد آن نگفت؛ از این‌که برای همیشه بمانی در لحظه‌ای که باید همه‌چیز را تغییر می‌دادی و نتوانستی. تو هنوز در آغوشم گرم بودی و من برای نخستین بار، از قدرت خودم متنفر شدم. چه فایده دارد ایزد طبابت بودن وقتی نمی‌توانی یک جانِ عزیز را از مرزِ رفتن برگردانی؟ وقتی نمی‌توانی مرگ را شفا دهی؟ من آسمان را متهم کردم، باد را، سرنوشت را، حتی خودم را؛ اما هیچ‌کدام جواب ندادند. فقط سکوت بود و خونِ تو که روی زمین چیزی شبیه پایان می‌نوشت. اسم تو را صدا زدم نه مثل ایزدی که فرمان می‌دهد، مثل عاشقی که تازه دریافته است جهان بدون یک نفر می‌تواند ناگهان غیر قابل‌ تحمل شود. تو رفتی و من ماندم؛ با موسیقی‌ای برای تو که هر نتش به جای شکوه، سوگواری می‌کرد. من نمی‌توانستم مرگ را بشکنم، پس از اندوه چیزی دیگر ساختم از خونِ تو، از نامِ تو، از آخرین لحظه‌ای که زمین تو را از من گرفت، گلی رویاندم تا بهار هر سال اعتراف کند که من هنوز فراموشت نکرده‌ام. هیاکنتوس، تو در ریشه‌ها برگشتی، در گلبرگ‌ها، در رنگی که بوی وداع می‌دهد و در زیبایی‌ای که فقط از دلِ فقدان متولد می‌شود. حالا هر بهار وقتی زمین شکوفه می‌زند، من تو را می‌بینم؛ نه آن‌طور که مرگ خواست، بلکه آن‌طور که عشق اصرار دارد بماند. تو از من گرفته شدی، اما از جهان نه. در هر گلی که سر برمی‌آورد، در هر نسیمی که از علفزار می‌گذرد، در هر نوری که لحظه‌ای روی خاک مکث می‌کند، چیزی از تو هست. و من، من هنوز هر صبح خورشید را بالا می‌آورم. اگر کسی بپرسد چرا بهار این‌قدر زیباست؟ خواهم گفت:«چون زمین یک‌بار محبوب مرا در آغوش گرفت و دیگر هرگز کاملاً رهایش نکرد...» -از طرف آپولو.
دوستت دارم و دلم میخواد تا وقتی خورشید به درخشش ادامه میده منم بهت بگم که چقدر دوستت دارم.
خیلی خیلی خیلی دوستت دارم.