زمان، نغمهی تازهای آغاز کرده، جهان، اندکی روشنتر نفس میکشد.
او برای تو، فرزند خرد و سپیدی، با لبخندی خاموش، نخ نقرهای اندیشه را میان افلاک میتابد؛ چنانکه رد حضور تو در هر تلالؤ آرام روز نمایان است.
جایی که خرد به لطافت نور بدل میشود تو را پیدا خواهم کرد.
باشد که آرامش آتنا، در تمامی فصلهایت جاری بماند، نور آپولو راهت را روشن کند، وفاداری هرا پیوندهایت را استوار دارد، پیام هرمس در بادها به گوشت برسد،
شادی دیونیسوس در قلبت جوانه بزند، چکش هفاستوس ساختههایت را استوار کند و پاکی آرتمیس جانت را از آلودگی دور دارد.
بهجای اینکه در دو تن جدا متولد شوند، در یک نبرد تقسیم میشوند؛ نصفی در تپش قلب تو، نصفی در آتش نگاه دیگری.
دنیا دیگر فقط میدان نبود.
سپر، شکل دستانت را به خاطر سپرد و نیزه، از لرزش نفسهایت باخبر شد.
شهرت بدون صدای تو، سکوت طولانی نقارههاست.
نمیدانم نام اینهمه را چه میگذارند؟ رفاقت، عشق، سوگند، یا جنون؟؟
برای من، فقط حقیقتیست که هر بار نگاهت میکنم، هم میترسم، هم آرام میشوم؛ میترسم از روزی که نباشی و آرام میشوم از اینکه هنوز هستی.
اگر تقدیر، تیری باشد که روزی از دور دستها را نشانه میرود، باشد که نخست به قفسه سینه من برسد، نه به پاشنه پای تو... .
-از طرف پاتروکلوس برای آشیل.
اون آهنگایی که روشون ریپلای زدم و متن نوشتم یه جورایی مربوط به لیریک خود آهنگه~