قرنها گذشته است. شهرهایی که روزی پر از هیاهوی زندگی بودند، فرو ریختهاند، کاخها زیر خاک ماندهاند و نام پادشاهانی که گمان میکردند جهان به نام آنان خواهد ماند، حالا بر تکهسنگهایی شکسته و نیمهخوانا باقی مانده است. از بسیاریشان جز همین چند حرف چیزی نمانده. اما آدمی هنوز همان آدم است. هنوز میان خاک و آسمان ایستاده و همان پرسشهای قدیمی را با نامهای تازه از خودش میپرسد. در میان این همه آنچه از گذشته به ما رسیده، همیشه پادشاهان و جنگها نیستند. گاهی تصویر مردی است که تنها از میان بیابان میگذرد. زنی که کودکی را به سینه فشرده و نمیداند فردا چه خواهد شد. جوانی که شب، بیرون از شهر، به ستارهها نگاه میکند و پیرمردی که در خلوت خودش با خدایی حرف میزند که نه دیده و نه میداند باید او را چگونه در ذهنش جای دهد.
خاکزاد.
قرنها گذشته است. شهرهایی که روزی پر از هیاهوی زندگی بودند، فرو ریختهاند، کاخها زیر خاک ماندهاند
تاریخ واقعی، همین لحظههای کوچکی است که هیچ کاتبی برایشان چیزی ننوشته. سنگها فرسوده میشوند، بناها فرو میریزند، نامها از یاد میروند، اما آنچه یک انسان در تنهایی خودش حس کرده، گاهی راهی پیدا میکند و از میان قرنها به آدم دیگری میرسد. به کسی که هزاران سال بعد، در اتاقی نشسته و ناگهان احساس میکند این اندوه، این ترس، این ایمان یا حتی این تردید را پیش از او کسی دیگر هم میشناخته است. و به همین دلیل است که بعضی قصههای بسیار دور هنوز غریبه نیستند. زمان گذشته، زبانها عوض شدهاند، خدایان نامهای گوناگون گرفتهاند و آدمها بارها دربارهٔ حقیقت جنگیدهاند، اما چیزی درون انسان کمتر تغییر کرده. انگار از نخستین روز، میان ایمان و تردید سرگردان بودهایم و این همه قرن، تنها راههای تازهای برای پرسیدن همان سؤال قدیمی پیدا کردهایم.