مایلم دعوتم کنی به قهوهخانهای در حاشیهی شطِ چشمانت. دعوتم کنی به سکوتی ممتد، میان هیاهوی شهر لابهلای همه اینروزهایی که دیگر آبی نیست، گلوگاه مرا ببوس. انگار چیزی دارد حنجرهام را خراش میدهد.
مگر زندگی جز همین بوسههای صبحگاهی و یک تخت راحت برای خواب نبود؟ چرا به ما فقط دلتنگی نصیب شد؟