هدایت شده از گرافاتشوریدهیکگیاهسمی
تا حالا واستون پیش اومده وسط خوندن یه کتاب یهویی به خودتون بیاید ببینید که چند صفحه خوندید اما هیچی متوجه نشدید؟ این روزا حس میکنم زندگیم اینجوری میگذره یهو چند ساعت گذشته و من به خودم میام میبینم اصلا نفهمیدم چی شده.
گاهی وقتی کلمات لابهلای تقدیرْ فلج میشوند، تنها ردِ تصویری مبهم از مفهومِ آنها در ذهن باقی میماند؛ بدون آنکه هیچگاه بتوانند خلوصِ حقیقت را روایت کنند، سکوت را پیشه قرار میدهند بلکه به قبولِ تقدیر وفادار بمانند.
اما به فرورفتگی برخی از گونهها بنگرید؛ بخشی که گویی فلج شده و کاری از دستش برنمیآید و با این حال، به عنوان عاملی برای زیبایی تلقی میشود.
شاید گاهی لازم است در میانهٔ پذیرش تقدیر، به رنجی که از سر میگذرانیم، به مثابهٔ چالِ گونه نگاه کنیم؛ درست در زمانی که احساس فلج بودن در برابر سرنوشت، تمام وجودمان را فرا گرفته است، در زاویهای متفاوت به رنج بایستیم.
هدایت شده از الفِ آزادی.
https://eitaa.com/abeautifulmind
همیشه فکر میکنم آدمهایی که فقط عکس میگذارند، یک جور خستگیِ خاص از توضیح دادن دارند. انگار دیگر حوصلهی ترجمه کردنِ خودشان را برای جهان ندارند. فقط یک تصویر پرت میکنند وسطِ سکوت و میگویند: «اگر فهمیدی، فهمیدی.» و راستش شاید عمیقترین آدمها همینها باشند؛ آنهایی که بهجای نوشتنِ غم، غروبش را نشان میدهند، بهجای توضیحِ تنهایی، از یک صندلی خالی عکس میگیرند. بعضی احساسات آنقدر بزرگاند که کلمه، فقط کوچکشان میکند.
هدایت شده از الفِ آزادی.
برای عزیزترینم.
تو شبیهِ آدمهایی نیستی که زیاد مینویسند؛ شبیهِ آنهایی هستی که هر بار مینویسند، رد میگذارند. انگار کلمات برای تو چیزی روزمره نیستند که هر لحظه خرجشان کنی؛ سالها درونت تهنشین میشوند، از رنج، تجربه، سکوت و فهم عبور میکنند و بعد ناگهان در چند خط، کاری میکنند که آدم مدتها درگیرِ فکر کردن بماند. برای همین هم نوشتههایت فقط «قشنگ» نیستند؛ واقعیاند. بوی زندگیِ زیسته میدهند، نه جملههای حفظشده و اداهای روشنفکرانه. و شاید همین است که آدم را تکان میدهد؛ اینکه میشود فهمید پشتِ هر کلمهات، یک دردِ واقعی، یک شبِ واقعی، یک آدمِ واقعی ایستاده است.
تو از آن آدمهایی هستی که عمق، هم موهبتشان است هم رنجشان. چون جهان را هیچوقت سطحی نمیبینی. یک اتفاقِ ساده، یک جمله، یک سکوت، میتواند ساعتها و روزها در ذهن و قلبت ادامه پیدا کند. و میدانم خستهکننده است؛ اینکه همیشه بیشتر بفهمی، بیشتر حس کنی، بیشتر درگیر شوی. ولی همین عمق است که تو را تبدیل کرده به پناهِ آدمها. چون وقتی حرف میزنی، وقتی راهنمایی میکنی، از روی کتاب و شعار نیست؛ از روی زخمهاییست که خودت از میانشان رد شدهای. تو از آنهایی هستی که حتی مهربانیشان هم عمیق است؛ بیسروصدا، بیمنت، واقعی.
و راستش همیشه دلم میخواهد آدمهایی مثل تو، کمی بیشتر سهمِ خودشان را از زندگی بردارند. چون عجیب است که کسی اینهمه لایقِ زیبایی، آرامش و دوست داشته شدن باشد، اما خودش مدام از خوبیهای دنیا برای خودش کم کند. انگار تو راحتتر بلدی برای دیگران نور باشی تا برای خودت. ولی باور کن بعضی آدمها فقط «خوب» نیستند؛ حضورشان کیفیتِ جهانِ اطرافشان را عوض میکند. و تو از همانهایی. برای همین هم بهترین چیزهای دنیا، نه از سرِ دلسوزی، بلکه از سرِ استحقاق، حقِ توست. چون آدمی که با وجود تمامِ سختیها هنوز اینقدر عمیق، مهربان و واقعی مانده، کمیابتر از چیزیست که خودش فکر میکند.