یک نفر نیومد تابستون باهم بریم شهربازی، سینما، تئاتر، کافه، خرید، باشگاه یا حتی دکتر!
همینقدر یک.
حتی آن روز که او بود، دو نبودم.
چند صباحی زوج شدم، اما با گذری، به چرخهٔ فرد بودن بازگشتم.
خدا گاهی از آن بالاها خودش را تا گردنم میکشاند و میگوید وحدت در عین کثرت.
نگاهی به خودم و خدای نزدیکتر از رگ گردنم میاندازم و این موقعها چند روزی را در فکر فرو میروم.
کثرت را زیاد دیدهام، اما وحدت را خوب فهمیدهام.
یک.
خدا گاهی از آن بالاها خودش را تا گردنم میکشاند و میگوید وحدت در عین کثرت. نگاهی به خودم و خدای نزد
امیدوارم احد و واحدِ حقیقی، مزاح فلسفیم رو فقط به دیده شطحیات بگذاره:)
از هجرْ شِکوه با در و دیوار میکنم
چون داغ دیدهای که کُند گفتگو به خاک
• صائبتبریزی •