نگرانم و پُر از استرس، نمیدونمم چجوری بنویسم اما همین پیامو مینویسم و میذارم بمونه اینجا، به امیدِ روزی که بیام رو همین پیام ریپلای بزنم و با یه قلب آروم و مطمئن بگم الان حالم خوبه و ذهنم آروم و یکم همچی راحتتر شد.
مزخرف ترین و بدترین آپشنِ زندگی اینه که هیچچیزی توش تضمین شده نیست. کاش یه چیزی بود به اسم "تضمینِ پرمیومِ زندگی"، اینجوری که میخریدیش و بهت تضمین میدادن که هرکسی که دوستش داری تو امنترین حالت ممکن زندگی کنه، تمومِ زحمتایی که امروز میکشی دقیقا به همون موفقیتی منجر شه که تو ذهنته، آرامش درونیت بدون هیچ استرس و نگرانیای حفظ شه و هزار هزارتا تضمینِ دیگه.
یه مقایسهی جالب و عجیب. ما زنها صرف نظر از اينكه روزمون چجوری میگذره، روزمرهمون چقدر بر وفق مرادمونه، کار و پروژههای درسیمون چطور میش میره، چنانچه که یه مشکل کوچیک تو رابطمون با نامزد، همسر یا کسی که باهاش رابطه داریم پیش بیاد، هرچقدرم که اون روز خوب رقم خورده باشه، اون مشکل باعث میشه تو اون رابطهی احساسی و عاطفی و صمیمیمون احساس بدبختی كنيم. حتی لازم نيست مشكل بزرگی باشه. ممکنه یه بحث ساده باشه. همون یه مورد کافیه که همهی احساس خوشی که اون روز تجربهاش کردیم دود شه بره هوا و جاشو بده به ناراحتی و نشخوار ذهنی و چهُ چهُ چه و کل زندگیمون اعم از دانشگاه و باشگاه و درس و کارو بارمون عملا فلج شه، از چی؟ از بیانگیزگی و احساس ناراحتی.
ولی ۹۰٪ مردها اینجوری نیستن. هرچقدرم که زندگی عشقی و رابطهی عاطفی اونها بینقص باشه اما اگه روز بدی رو سركار گذرونده باشن خیلی سخت میتونن خودشون رو حفظ کنن. و بالعکس میتونن درحالی که رابطهی عاطفیشون رفته تو دیوار، پاشن برن سرکار، باشگاه، دانشگاه، با صدنفر سروکله بزنن، کارهایی که بهشون محول شده رو انجام بدن و نهایتا آخرشب به رابطهی زخم خوردشون فکرکنن و عین یهپسر بچهی کوچیک واسهاش غصه بخورن و احساس ناراحتی بکنن و دوباره بخوابن و تو گرگ و میش صبح بدون اینکه فکرکنن دیشب چقدر غصه خوردن، بیدارشنو کاراشونو آغاز کنن.
بله جناب سعدی، امروز دل همه از انتظار -مهدی فاطمه- خونین و دهن از امید خندان بود.
یهچیزی میگم و برقارو خاموش میکنم. " تا یاد نگیری احساسات درونی خودت رو بشناسی و نیازهای شخصی خودت رو کشف کنی و هرروز درکت رو نسبت به خودت بالاتر ببری، هیچوقت نمیتونی با یه آدم رابطهای رو داشته باشی که استحقاقش رو دارید. هیچوقت نمیتونی. گول سن و تجربه و بابا من واسه بقیه یه پا مشاورم و از فلانی فلان سیاست رو یاد گرفتمو نخور. فقط خودتو بشناس"
/زیرِ اوو نخلِ بلندو، سِرِ او کیچه قِشنگو..
بزرگ شدن به نظر او اول یعنی یاد گرفتن. (میگفت: «باید ذهن را مزین کرد.») و هیچ چیز زیباتر از دانش نبود. کتاب ها یگانه وسایلی بودند که با احتیاط جابهجایشان میکرد. دستهایش را قبل از اینکه به آنها بزند، میشست.