هدایت شده از 🛐|🚮
وقتی برمیگردم سمتش اما میفهمم اون از قبل داشته بهمنگاه میکرده🛐
من کیام؟ من یه سؤاله بیجوابم که هر شب قبله خواب گلومو میگیره، من یه دختره کوچولوام که با چشمهای خیس دنیا رو نگاه میکنه و نمیفهمه چرا اینهمه بزرگه،
من همون دختره بیپناهم که از لرزه سرما نه فقط تنش، دلش هم میلرزه و خودش رو کشونده زیره یه شیروونیه تاریک، جایی که صداش به کسی نرسه، جایی که گریههاش مزاحمه هیچکس نباشه،
اونقدر گریه کرده که خواب از سره ترحم چشمهاشو بسته،
من همون دخترم که از ترسه تنها موندن به آغوشه یکی پناه برده
نه برای عشق،
نه برای آرامش،
فقط برای اینکه چند ثانیه یادش بره چقدر دلش خالیه،
چقدر غماش سنگینه
و چقدر قوی بودن خستهکنندهست،
من دختریام که همیشه «طاقت بیار» شنیده، اما هیچوقت نپرسیدن طاقتش تا کِی،
من.. یه بغضم که راهه گریه رو بلد نیست و یه قلبم که فقط میخواست یکی یه بار واقعاً بفهمتش.
- دستنوشته -
من ستارها رو ارزو کردمو خدا اونو برام فرستاد
من ارامشو ارزو کردمو صداشو شنیدم
من زندگی کردنو ارزو کردم و اون اغوششو برام باز کرد
من خوده واقعیمو ارزو کردم و اون برای همیشه رفت))