eitaa logo
💥 قرارگاه بصیرتی شهید مهدی کوچک زاده
1.1هزار دنبال‌کننده
52.5هزار عکس
34.3هزار ویدیو
212 فایل
از ۹ آذر ۱۳۹۴ در فضای مجازی هستیم.. #ایتا #سروش_پلاس #هورسا #تلگرام #اینستاگرام #روبیکا جهت تبادل بین کانال ها : @Yacin7 کانال دوم ما در #ایتا ( قرارگاه ورزشی ) @Vshmk33 کانال سوم ما در #ایتا ( قرارگاه جوانه ها ) @Jshmk33
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
یکی از زیباترین لوکیشن های جنوب ایران قطعا آبشار شوی دزفول است . که در بخش شهیون شهرستان دزفول در روستای بنام شوی واقع شده است. @Bshmk33
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
⚠️🔴 کشف_حجا‌ب های دست جمعی در ایام نوروز،خصوصا در استان‌های مرزی؛ از یک ولنگاری فردی به تبدیل شده است اولی، با کار فرهنگی وتبیینی درست میشود،اما دومی فقط میطلبد.سکوت حاکمیتی با این استدلال که "نشان‌دادن اقتدار به یک فتنه تبدیل میشود" خطای راهبردی است،بلکه با احساس کم شدن اقتدار، رقم خواهد خورد. 'سیدمحمدحسین راجی" 💥قرارگاه بصیرتی شهید مهدی کوچک زاده ➯@Bshmk33
⬛️ پشت پرده حمله اخیر داعش در پایتخت روسیه جالبه که هر وقت متحدان غرب ضربه سنگین می خورن ، داعش به جاشون تلافی می کنه. اون از حادثه تروریستی کرمان و این هم از مسکو. در مورد حادثه تروریستی مسکو فعلا فقط همین رو میشه گفت که از مردم روسیه بابت حمایت از پوتین و پیروزی های اخیر ارتش آنها در اوکراین، انتقام خونینی گرفته شد ✍ علیرضا تقوی نیا 💥قرارگاه بصیرتی شهید مهدی کوچک زاده ➯@Bshmk33
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔴 بسم الله مخاطب تاکید نائب بر لزوم قطع شریان و جریان حیاتی رژیم صهیونیستی نه فقط یمنی ها و عراقی ها و لبنانی ها که در وهله اول خود ما هستیم. پس از آنکه تنگه باب المندب توسط مجاهدان یمنی به روی کشتی های پشتیبانی رژیم صهیونیستی بسته شده، مدتی است که اماراتی ها و سعودی ها و اردنی های خائن، مسیری جایگزین برای صهیونیست ها ایجاد کرده اند(فیلم بالا) که اتفاقا از تنگه هرمز ما می گذرد!! خب بسم الله ... ✍"قاسم اکبری" 💥قرارگاه بصیرتی شهید مهدی کوچک زاده ➯@Bshmk33
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
مجری الجزیره : از بیمارستان الشفاء و از آنچه دیده‌اید گزارش دهید شهروند فلسطینی : از کدام مصیبت بگوییم؟ از زن‌هایی که ربوده شدند یا زن‌هایی که توسط اسرائیلی‌ها به آن‌ها تجاوز شد؟!!! سران عرب که از غیرت بویی نبردند، کاش این جنایت دیشب صهیو.نیست‌ها به مردم با غیرت عرب یک تلنگری وارد کند 🗣 حمید خراسانی |Hamid Khorasani 🇮🇷 💥قرارگاه بصیرتی شهید مهدی کوچک زاده ➯@Bshmk33
خدا هیتلر رو بیامرزه. اون میدونست این قوم نجس هر نفسی که میکشن واسه مردم دنیا ضرره 🗣 حسین‌ صادقی 💥قرارگاه بصیرتی شهید مهدی کوچک زاده ➯@Bshmk33
شما که حدیث خلخال در آوردن از پای زن یهود رو خوب بلدین بگید در برابر تعرض به زن مسلمون چیکار باید کرد؟ 🗣 سارای 💥قرارگاه بصیرتی شهید مهدی کوچک زاده ➯@Bshmk33
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
إنا لله وإنا إليه راجعون از کدام مصیبت بگوییم؟ از زن‌هایی که ربوده شدند یا زن‌هایی که توسط اسرائیلی‌ها به آن‌ها تجاوز شد؟ 🗣 حسین کازروني 🇵🇸 💥قرارگاه بصیرتی شهید مهدی کوچک زاده ➯@Bshmk33
«نیروهای ویژه روسیه هنگام دستگیری یکی از تیراندازان در مسکو، گوش او را بریدند.» اما تو ایران تو اوج اغتشاش، پلیس زخمی میشه ولی خون از دماغ مجرم نمیاد، چون ما تابع دین اسلامیم و بدون برگزاری دادگاه اجازه نمیدیم به اسیر صدمه‌ای برسه! بعد برانداز احمق میگه اسلام دین خشونته! 🗣 فائزه طلایی🇮🇷 💥قرارگاه بصیرتی شهید مهدی کوچک زاده ➯@Bshmk33
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
الان داشتم شبکه خبر رو میدیدم این قسمت رو دیدم که مردم درباره مدیریت برق دولت رئیسی داشتند تعریف میکردند، من یاد دولت روحانی و اون قطعی برق های عجیب غریبش افتادم:)))) از اون روزا اگه خاطره ای دارید تعریف کنید ببینیم چند نفریم؟😁 🗣 |مــه نگــار 💥قرارگاه بصیرتی شهید مهدی کوچک زاده ➯@Bshmk33
چرا امریکا فقط دخترای ایرانی رو اپلای میکنه، اونم دخترای تحصیلکرده؟ با وعده‌های قشنگ هزینه‌های اولیه میرن امریکا اما اونجا میبینن باید برای مایحتاج زندگیشون توی بار و رستوران کار کنن 🗣 🌻 خورشید خانوم🌻 💥قرارگاه بصیرتی شهید مهدی کوچک زاده ➯@Bshmk33
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔶 اراذل و اوباشِ ززآ که تا به امروز حتی یک سند (فیلم یا مکتوب) برای اثبات قتلِ مهسا امینی، نیکا شاکرمی و ... منتشر نکردند، نوشتند قضیه تجاوز به زنان فلسطینی رو باور نمی‌کنیم، چون سندی نداره! اولا از کسانی که «من سلیطه‌ام» رو هشتگ می‌کنند، انتظاری غیر از این نیست! دوما این سند: خانم «جمیلة الحسی» که موفق به فرار از بیمارستان الشفا شده: «آنها به زنان تجاوز کردند! آنها زنان رو به قتل رسوندند! پیکر شهدا رو از زیر آوار بیرون کشوندند و سگ‌هاشون رو رها کردند تا اونها رو بخورند! آیا بدتر از این در جهان وجود داره؟! آیا وحشتناک‌تر از این رخ داده؟!» این‌ها زن نیستند؟! حق این‌ها زندگی نیست؟! حق اینها آزادی نیست؟! / سِیّد امیرحسین هاشمی 💥قرارگاه بصیرتی شهید مهدی کوچک زاده ➯@Bshmk33
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🩸خون مردم روی دستان شماست اولاف شولز صدراعظم آلمان در جریان سخنرانی خود در نمایشگاه کتاب لایپزیک مورد حمله حامیان آرمان فلسطین قرار گرفت. 💥قرارگاه بصیرتی شهید مهدی کوچک زاده ➯@Bshmk33
🔴ما انواع مسلمان‌ها را داریم مثل مسلمان آمریکایی، مسلمان رحمانی، مسلمان صهیونیستی ❗️اما یک مسلمان هم داریم که اتفاقا در بین مسئولین جمهوری اسلامی بسیار یافت می‌شود. ❗️این مسلمان به اسلام اعتقاد وافری دارد اما به معماری اسلامی اعتقاد ندارد به اقتصاد اسلامی اعتقادی ندارد به خانه اسلامی اعتقاد ندارند شهرسازی اسلامی اعتقاد ندارد به جنبش نرم افزاری علوم اسلامی اعتقادی ندارد به امر به معروف و نهی از منکر اسلامی اعتقادی ندارد به ورزش اسلامی اصلا اعتقادی ندارد به حجاب اسلامی اعتقادی ندارد بیشتر حجاب استایل پسند است به سبک زندگی اسلامی اعتقادی ندارد به تغذیه اسلامی اعتقادی ندارد معتقد است مفاتیح الحیات مدرن نیست اصلا به فضای مجازی اسلامی معتقد نیست و آن را در تراز ارتباطات بین‌المللی نمی‌داند. ❗️اما او همچنان مسلمان دو آتیشه است، هر هفته در جلسه ندبه شرکت می‌کند و در نماز شب برای چهل عالم اسلامی دعا می‌کند. به راستی او چگونه مسلمانی است ؟ ✍عالیه سادات 💥قرارگاه بصیرتی شهید مهدی کوچک زاده ➯@Bshmk33
🚫تجاوزهای اسرائیل به خاک و ناموس فلسطین، بدون کمک حکام بی‌غیرت عرب غیرممکن است... 💥قرارگاه بصیرتی شهید مهدی کوچک زاده ➯@Bshmk33
18.34M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فاجعه بزرگ در ارتش اسرائیل ؛ استفاده از مهمات دهه ۵۰ میلادی علیرضا تقوی نیا در گفتگو با شبکه خبر : 🔸️آمریکا دیگر نمیتواند اسرائیل را مثل گذشته حمایت کند چون تمرکزش معطوف به شکست روسیه در اوکراین شده است 🔸️اسرائیل در عرصه نظامی شکست خورده ، ۷۵۰۰ سرباز از دست داده ، ۷۰ میلیارد دلار خسارت دیده ، بیش از یک میلیون آواره داده و خطر بقا را حس می کند 🔸️اسرائیل به وضعیتی دچار شده که حتی حریدیم ها را نیز به سربازی فرا می خواند 💥قرارگاه بصیرتی شهید مهدی کوچک زاده ➯@Bshmk33
دنیا برای این خبر ها چه کرد که برای جنایات بیمارستان چه کند. ✍عالیه سادات 💥قرارگاه بصیرتی شهید مهدی کوچک زاده ➯@Bshmk33
❌️بهروز وثوقی با انتشار عکس خود با رضا پهلوی پاسخ رئیس سازمان سینمایی و وزارت ارشاد رو داد!! همینو میخواستین ؟! ➯@Bshmk33
🔴کمبود سرباز، مانعی برای حمله به رفح 🔻در مورد هیاهوی پوچ نخست‌وزیر و وزیر جنگ رژیم صهیونیستی مبنی بر حمله به شهر مرزی رفح در جنوب غزه بسیار نوشته و گفته‌ایم. حقیقت آن است که پس از کشته و زخمی شدن بیش از 24 هزار نفر از نظامیان ارتش کودک‌کش رژیم صهیونیستی در غزه و شمال فلسطین اشغالی، این رژیم با بحران نیروی آموزش‌دیده برای حمله به رفح روبه‌رو است. این موضوعی است که کسی در مورد آن صحبت نمی‌کند. هر چند در این زمینه نباید مخالفت‌های امریکا را هم نادیده گرفت. 🔻پنهان‌کاری و اقدامات نتانیاهو صهیونیست‌ها را هم به ستوه آورده و آن‌ها هم به این نتیجه رسیده‌اند که نخست‌وزیر رژیم موقت در حال مالیدن شیره سر آن‌ها است. سرکرده اپوزیسیون این رژیم را بر آن داشت تا در یک افشاگری نه چندان پنهان بنویسد: «پس از گذشت نزدیک به ۱۷۰ روز کامل از جنگ در غزه، اسرائیل از کمبود شدید تعداد سربازان ارتش رنج می‌برد.» این موضوع را امریکایی‌ها هم می‌دانند و به همین دلیل می‌گویند حمله به رفح یعنی گیر افتادن در غزه. 🔻یاییر لاپید که حاضر به پیوستن به دولت جنگ نتانیاهو نشده و انتقادات شدیدی را از نحوه مدیریت میدان نبرد هم داشته و دارد، انتقاد تند و شدیدی به پیشنهاد جدید قانون سربازی در این رژیم داشته و آورده است: «قانون سربازی که این هفته ارائه خواهد شد، دروغ و زشتی کابینه فعلی را نشان می‌دهد و این تصویر فجیع‌ترین کابینه تاریخ آن است که از مسئولیت فرار کره و میان خون‌ها تبعیض می‌گذارد.» 🔻او در ادامه نیز تاکید کرد، «کابینه فعلی به ریاست بنیامین نتانیاهو می‌خواهد ده‌ها هزار تن از جوانان (حریدی‌ها) را از سربازی معاف کند و این ننگی برای اسرائیل است، هر کسی که به ماندن در کابینه نتانیاهو ادامه دهد، در این ننگ شریک است.» نتانیاهو که اعضای کابینه‌اش از همین تندروهای یهودی تشکیل شده که از یک‌سو دنبال کشتار با ماشین جنگی این رژیم هستند و از طرف دیگر حاضر به سربازی رفتن نیستند، می‌خواهد هوای اعضای دولتش را داشته باشد! 🔻«اسحاق یوسف» خاخام ارشد یهودیان شرقی (سفاردیم) رژیم صهیونیستی پیشتر تهدید کرده بود که اگر حریدی‌ها مجبور شوند به خدمت سربازی بروند، آنها اراضی اشغالی را ترک خواهند کرد. رادیوی ارتش این رژیم به نقل از یوسف اعلام کرد، «اگر ما مجبور شویم به ارتش ملحق شویم، همگی به خارج خواهیم رفت، بلیت می‌خریم و می‌رویم، چنین چیزی وجود ندارد، سکولارها دولت را به خطر می‌اندازند و باید این را بفهمند، آنها باید بدانند بدون تورات و بدون مدرسه دینی هرگز موفقیتی برای ارتش وجود نخواهد داشت.» @syriankhabar 💥قرارگاه بصیرتی شهید مهدی کوچک زاده ➯@Bshmk33
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌🕊 گاهی باید روئید از پس آن باران گاهی باید خندید بر غمی بی پایان... |  ┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄┄ ➯@Bshmk33
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
مقدمه گفتم من زندگی این زن را می نویسم. تصمیمم را گرفته بودم. تلفن زدم. خودت گوشی را برداشتی. منتظر بودم با یک زن پرسن و سال حرف بزنم. باورم نمی شد. صدایت چقدر جوان بود. فکر کردم شاید دخترت باشد. گفتم: «می خواهم با خانم حاج ستار صحبت کنم.» خندیدی و گفتی: «خودم هستم!» شرح حالت را شنیده بودم، پنج تا بچه قد و نیم قد را دست تنها بعد از شهادت حاج ستار بزرگ کرده بودی؛ با چه مشقتی، با چه مرارتی! گفتم خودش است، من زندگی این زن را می نویسم و همه چیز درست شد. گفتی: «من اهل مصاحبه و گفت وگو نیستم.» اما قرار اولین جلسه را گذاشتی. حالا کِی بود، اول اردیبهشت سال 1388. فصل گوجه سبز بود. می آمدم خانه ات؛ می نشستم روبه رویت. ام. پی. تری را روشن می کردم. برایم می گفتی؛ از خاطراتت، پدرت، مادرت، روستای باصفایتان، کودکی ات. تا رسیدی به حاج ستار و جنگ ـ که این دو در هم آمیخته بودند. بار سنگین جنگ ریخته بود توی خانة کوچکت، روی شانه های نحیف و ضعیف تو؛ یعنی قدم خیر محمدی کنعان. و هیچ کس این را نفهمید. تو می گفتی و من می شنیدم. می خندیدی و می خندیدم. می گریستی و گریه می کردم. ماه رمضان کار مصاحبه تمام شد. خوشحال بودی به روزه هایت می رسی. دست آخر گفتی: «نمی خواستم چیزی بگویم؛ اما انگار همه چیز را گفتم.» خوشحال تر از تو من بودم. رفتم سراغ پیاده کردن مصاحبه ها. قرار گذاشتیم وقتی خاطرات آماده شد، مطالب را تمام و کمال بدهم بخوانی اگر چیزی از قلم افتاده بود، اصلاح کنم؛ اما وقتی آن اتفاق افتاد، همه چیز به هم ریخت. تا شنیدم، سراسیمه آمدم سراغت؛ اما نه با یک دسته کاغذ، با چند قوطی کمپوت و آب میوه. حالا کِی بود، دهم دی ماه 1388. دیدم افتاده ای روی تخت؛ با چشمانی باز. نگاهم می کردی و مرا نمی شناختی. باورم نمی شد، گفتم: «دورت بگردم، قدم خیر! منم، ضرابی زاده. یادت می آید فصل گوجه سبز بود. تو برایم تعریف می کردی و من گوجه سبز می خوردم. ترشی گوجه ها را بهانه می کردم و چشم هایم را می بستم تا تو اشک هایم را نبینی. آخر نیامده بودم درددل و غصه هایت را تازه کنم.» می گفتی: «خوشحالی ام این است که بعد از این همه سال، یک نفر از جنس خودم آمده، نشسته روبه رویم تا غصة تنهایی این همه سال را برایش تعریف کنم. غم و غصه هایی که به هیچ کس نگفته ام.» می گفتی: «وقتی با شما از حاجی می گویم، تازه یادم می آید چقدر دلم برایش تنگ شده. هشت سال با او زندگی کردم؛ اما یک دلِ سیر ندیدمش. هیچ وقت مثل زن و شوهرهای دیگر پیش هم نبودیم. عاشق هم بودیم؛ اما همیشه دور از هم. باور کنید توی این هشت سال، چند ماه پشت سر هم پیش هم نبودیم. حاجی شوهر من بود و مال من نبود. بچه هایم همیشه بهانه اش را می گرفتند؛ چه آن وقت هایی که زنده بود، چه بعد از شهادتش. می گفتند مامان، همه بابا هایشان می آید مدرسه دنبالشان، ما چرا بابا نداریم؟! می گفتم مامان که دارید. پنج تا بچه را می انداختم پشت سرم، می رفتیم خدیجه را به مدرسه برسانیم. معصومه شیفت بعدازظهر بود. ظهر که می شد، پنج نفری می رفتیم دنبال خدیجه، او را از مدرسه می آوردیم و شش نفری می رفتیم و معصومه را می رساندیم مدرسه. و عصر دوباره این قصه تکرار می شد و روزهای بعد و بعد و بعد...» اشک می ریختم، وقتی ماجرای روزهای برفی و پاروی پشت بام و حیاط را برایم تعریف می کردی. ای دوست نازنینم! بچه هایت را بزرگ کردی. تنها پسرت را زن دادی، دخترها را به خانة بخت فرستادی. نگران این آخری بودی! بلند شو. قصه ات هنوز تمام نشده. ام. پی. تری را روشن کرده ام. چرا حرف نمی زنی؟! چرا این طور تهی نگاهم می کنی؟! دخترهایت دارند برایت گریه می کنند. می گویند: «تازه فهمیدیم مامان این چند سال مریض بوده و به خاطر ما چیزی نمی گفته. می ترسیده ما ناراحت بشویم. می گفت شما تازه دارید نفس راحت می کشید و مثل بقیه زندگی می کنید. نمی خواهم به خاطر ناخوشی من خوشی هایتان به هم بریزد.» خواهرت می گوید: «این بیماری لعنتی...،» نه، نه نمی خواهم کسی جز قدم خیر حرف بزند. قدم جان! این طوری قبول نیست. باید قصة زندگی ات را تمام کنی. همه چیز را درباره حاجی گفتی. حالا که نوبت قصة صبوری و شجاعت و حوصله و فداکاری های خودت رسیده، این طور مریض شده ای و سکوت کرده ای. چرا من را نمی شناسی؟! بلند شو، این قصه باید گفته شود. بلند شو، ام. پی. تری را روشن کرده ام. روبه رویت نشسته ام. این طور تهی به من نگاه نکن!(بهناز ضرابی زاده)/تابستان/ 1390 نام: قدم خیر محمدی کنعان تولد:17/2/1341 روستای قایش، رزن همدان ازدواج: 13/8/1356 وفات: 17/10/1388 نام: حاج ستار ابراهیمی هژیر (فرمانده گردان 155 لشکر انصارالحسین (ع)) تولد: 11/8/1335، روستای قایش، رزن همدان شهادت: 12/12/1365، شلمچه (عملیات کربلای پنج
فصل اول پدرم مریض بود. می گفتند به بیماری خیلی سختی مبتلا شده است. من که به دنیا آمدم، حالش خوبِ خوب شد. همة فامیل و دوست و آشنا تولد من را باعث سلامتی و بهبودی پدر می دانستند. عمویم به وجد آمده بود و می گفت: «چه بچة خوش قدمی! اصلاً اسمش را بگذارید، قدم خیر.» آخرین بچة پدر و مادرم بودم. قبل از من، دو دختر و چهار پسر به دنیا آمده بودند، که همه یا خیلی بزرگ تر از من بودند و یا ازدواج کرده، سر خانه و زندگی خودشان رفته بودند. به همین خاطر، من شدم عزیزکردة پدر و مادرم؛ مخصوصاً پدرم. ما در یکی از روستاهای رزن زندگی می کردیم. زندگی کردن در روستای خوش آب و هوا و زیبای قایش برایم لذت بخش بود. دور تا دور خانه های روستایی را زمین های کشاورزی بزرگی احاطه کرده بود؛ زمین های گندم و جو، و تاکستان های انگور. از صبح تا عصر با دخترهای قدّ و نیم قدِ همسایه توی کوچه های باریک و خاکی روستا می دویدیم. بی هیچ غصه ای می خندیدیم و بازی می کردیم. عصرها، دمِ غروب با عروسک هایی که خودمان با پارچه و کاموا درست کرده بودیم، می رفتیم روی پشت بام خانة ما. تمام عروسک ها و اسباب بازی هایم را توی دامنم می ریختم، از پله های بلند نردبان بالا می رفتیم و تا شب می نشستیم روی پشت بام و خاله بازی می کردیم. بچه ها دلشان برای اسباب بازی های من غنج می رفت؛ اسباب بازی هایی که پدرم از شهر برایم می خرید. می گذاشتم بچه ها هر چقدر دوست دارند با آن ها بازی کنند. شب، وقتی ستاره ها همة آسمان را پر می کردند ، بچه ها یکی یکی از روی پشت بام ها می دویدند و به خانه هایشان می رفتند؛ اما من می نشستم و با اسباب بازی ها و عروسک هایم بازی می کردم. گاهی که خسته می شدم، دراز می کشیدم و به ستاره های نقره ای که از توی آسمان تاریک به من چشمک می زدند، نگاه می کردم. وقتی همه جا کاملاً تاریک می شد و هوا رو به خنکی می رفت، مادرم می آمد دنبالم. بغلم می کرد. ناز و نوازشم می کرد و از پشت بام مرا می آورد پایین. شامم را می داد. رختخوابم را می انداخت. دستش را زیر سرم می گذاشت، برایم لالایی می خواند. آن قدر موهایم را نوازش می کرد، تا خوابم می برد. بعد خودش بلند می شد و می رفت سراغ کارهایش. خمیرها را چونه می گرفت. آن ها را توی سینی می چید تا صبح با آن ها برای صبحانه نان بپزد. صبح زود با بوی هیزم سوخته و نان تازه از خواب بیدار می شدم. نسیم روی صورتم می نشست. می دویدم و صورتم را با آب خنکی که صبح زود مادر از چاه بیرون کشیده بود، می شستم و بعد می رفتم روی پای پدر می نشستم. همیشه موقع صبحانه جایم روی پای پدرم بود. او با مهربانی برایم لقمه می گرفت و توی دهانم می گذاشت و موهایم را می بوسید پدرم چوبدار بود. کارش این بود که ماهی یک بار از روستا های اطراف گوسفند می خرید و به تهران و شهرهای اطراف می برد و می فروخت. از این راه درآمد خوبی به دست میآورد. در هر معامله یک کامیون گوسفند خرید و فروش می کرد. در این سفرها بود که برایم اسباب بازی و عروسک های جورواجور می خرید.
روزهایی که پدرم برای معامله به سفر می رفت، بدترین روزهای عمرم بود. آن قدر گریه می کردم و اشک می ریختم که چشم هایم مثل دو تا کاسة خون می شد. پدرم بغلم می کرد. تندتند می بوسیدم و می گفت: «اگر گریه نکنی و دختر خوبی باشی، هر چه بخواهی برایت می خرم.» با این وعده و وعیدها، خام می شدم و به رفتن پدر رضایت می دادم. تازه آن وقت بود که سفارش هایم شروع می شد. می گفتم: «حاج آقا! عروسک می خواهم؛ از آن عروسک هایی که مو های بلند دارند با چشم های آبی. از آن هایی که چشم هایشان باز و بسته می شود. النگو هم می خواهم. برایم دمپایی انگشتی هم بخر. از آن صندل های پاشنه چوبی که وقتی راه می روی تق تق صدا می کنند. بشقاب و قابلمة اسباب بازی هم می خواهم.» پدر مرا می بوسید و می گفت: «می خرم. می خرم. فقط تو دختر خوبی باش، گریه نکن. برای حاج آقایت بخند. حاج آقا همه چیز برایت می خرد.» من گریه نمی کردم؛ اما برای پدر هم نمی خندیدم. از اینکه مجبور بودم او را دو سه روز نبینم، ناراحت بودم. از تنهایی بدم می آمد. دوست داشتم پدرم روز و شب پیشم باشد. همة اهل روستا هم از علاقة من به پدرم باخبر بودند. گاهی که با مادرم به سر چشمه می رفتیم تا آب بیاوریم یا مادرم لباس ها را بشوید، زن ها سربه سرم می گذاشتند و می گفتند: «قدم! تو به کی شوهر می کنی؟!» می گفتم: «به حاج آقایم.» می گفتند: «حاج آقا که پدرت است! » می گفتم: «نه، حاج آقا شوهرم است. هر چه بخواهم، برایم می خرد.» بچه بودم و معنی این حرف ها را نمی فهمیدم. زن ها می خندیدند و درِ گوشی چیزهایی به هم می گفتند و به لباس های داخل تشت چنگ می زدند. تا پدرم برود و برگردد، روزها برایم یک سال طول می کشید. مادرم از صبح تا شب کار داشت. از بی کاری حوصله ام سر می رفت. بهانه می گرفتم و می گفتم: «به من کار بده، خسته شدم.» مادرم همان طور که به کارهایش می رسید، می گفت: «تو بخور و بخواب. به وقتش آن قدر کار کنی که خسته شوی. حاج آقا سپرده، نگذارم دست به سیاه و سفید بزنی.» دلم نمی خواست بخورم و بخوابم؛ اما انگار کار دیگری نداشتم. خواهرهایم به صدا درآمده بودند. می گفتند: «مامان! چقدر قدم را عزیز و گرامی کرده ای. چقدر پیِ دل او بالا می روی. چرا ما که بچه بودیم، با ما این طور رفتار نمی کردید؟!» با تمام توجه ای که پدر و مادرم به من داشتند، نتوانستم آن ها را راضی کنم تا به مدرسه بروم. پدرم می گفت: «مدرسه به درد دخترها نمی خورد.» 🔹معلم مدرسه مرد جوانی بود. کلاس ها هم مختلط بودند. مادرم می گفت: «همین مانده که بروی مدرسه، کنار پسرها بنشینی و مرد نامحرم به تو درس بده. اما من عاشق مدرسه بودم. می دانستم پدرم طاقت گریة مرا ندارد. به همین خاطر، صبح تا شب گریه می کردم و به التماس می گفتم: «حاج آقا! تو را به خدا بگذار بروم مدرسه.» پدرم طاقت دیدن گریة مرا نداشت، می گفت: «باشد. تو گریه نکن، من فردا می فرستم با مادرت به مدرسه بروی.» من هم همیشه فکر می کردم پدرم راست می گوید، مدرسه آخرش هم آرزو به دلم ماند و به مدرسه نرفتم. نه ساله شده بودم. مادرم نماز خواندن را یادم داد. ماه رمضان آن سال روزه گرفتم، روزهای اول برایم خیلی سخت بود، اما روزه گرفتن را دوست داشتم. با چه ذوق و شوقی سحرها بیدار می شدم، سحری می خوردم و روزه می گرفتم. بعد از ماه رمضان، پدرم دستم را گرفت و مرا برد به مغازة  پسرعمویش که بقالی داشت. بعد از سلام و احوال پرسی گفت: «آمده ام برای دخترم جایزه بخرم. آخر، قدم امسال نه ساله شده و تمام روزه هایش را گرفته.» پسرعموی پدرم یک چادر سفید که گل های ریز و قشنگ صورتی داشت از لابه لای پارچه های ته مغازه بیرون آورد و داد به پدرم. پدرم چادر را باز کرد و آن را روی سرم انداخت. چادر درست اندازه ام بود. انگار آن را برای من دوخته بودند. از خوشحالی می خواستم پرواز کنم. پدرم خندید و گفت: «قدم جان! از امروز باید جلوی نامحرم چادر سرت کنی، باشد باباجان.» آن روز وقتی به خانه رفتم، معنی محرم و نامحرم را از مادرم پرسیدم. همین که کسی به خانه مان می آمد، می دویدم و از مادرم می پرسیدم: «این آقا محرم است یا نامحرم؟!» بعضی وقت ها مادرم از دستم کلافه می شد. به خاطر همین، هر مردی به خانه مان می آمد، می دویدم و چادرم را سر می کردم. دیگر محرم و نامحرم برایم معنی نداشت. حتی جلوی برادرهایم هم چادر سر می کردم. (پایان فصل اول)
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا