در جست و جوی شادی ²¹
نیجل با حرص گفت: هیولا خانوم مراقبت باش ، دوست ندارم به صورت قشنگم خط بیوفته!
ظرف غذایم را به جلو هل دادم و از روی میز بلند شدم.
آقای جوردن مثل همیشه بلند گو را بدست گرفت و با صدای گوش خراش همیشگی اش گفت«سلامم،صبحتون بخیرررررر»
و بعد صدای صوت بلند گو آمد و همه با ای ای کردن گوش هایشان را گرفتند.
آقای جوردن ادامه داد«برنامه امروز خیلی خوشمزست! برنامه به این شکله:
به قسمت شمال شرقی جنگل میریم(نگران نباشید این قسمتش خطرناک نیست)
اونجا توت وحشی
توت فرنگی وحشی و
بلو بری جمع میکنیم.
این جمع آوری گروهی یه و بعد در اخر اون ها رو به غذا خوری میارید و آشپز براتون کیک درست میکنه با میوه های جنگلی...»
همه با ذوق ، دهن های که آبشان راه افتادن بود باهم پچ پچ میکردند ، و همان لحظه ولی گفتن آقای جوردن نصف کشتی هایشان را غرق کرد.
جوردن«ولی ، باید یه چیز هایی رو رعایت کنید، قانون ها این هاست:
گروهی حرکت میکنید و از هم جدا نمیشید
میوه ها رو برسی میکنید بعد اون ها رو میخورید
به بلوبری های سمی لب نمیزنید!
مشخصاتش اینه
دونههاش گندس برق میزنن
تکی تکی واویزونن نه خوشهای
بوتهش گندهست برگاش مثل اسفناج غول
میترکونیش سبزه توش بنفش نیست.»
یکی از بچه ها گفت:«اگی کسی بخوره چه بلایی سرش میاد؟»
آقای جوردن لبخند موزیانه ای زد و گفت«اولش
دهن و گلو خشک میشه
طوری تشنه میشی که آب هم فایده نداره
چشما تار میبینه و مردمک گشاد میشه،
بعدش
دلدرد و حالت تهوع
سرگیجه شدید
قلب شروع میکنه تند و نامنظم زدن
بدن داغ میکنه عرق قطع میشه
حالت خطرناک و بد بیناش هم میشه:
توهم میزنه چیزای عجیب میبینه
گیج و هذیونی میشه
ممکنه غش کنه یا تشنج بگیره
اگه زیاد خورده باشه حتی میتونه به کما و مرگ برسه»
:مثل اینکه با خوردن اون ها بلیط وی ای پی رفتن به اون دنیا رو بدست می اوردیم.
به سراغ امیلی رفتیم و سبد ها رو یکی،یکی ازش گرفتیم.
یک هو راجر کنارم ضاحر شد.
همانطور که دستش را انداخته بود روی شانه ام زیر لب زمزمه کرد.
راجر:بهتر توی این یه هفته زیاد آفتابی نشی، اینجوری به دیگه کسی اذیتت نمیکنه.
سرم را بالا بردم و گفتم:
باشه، اما من از خودم میترسم!
در جست و جوی شادی²²
راجر با تعجب نگاهم کرد و گفت: چرا ؟
:من، من نمیدونم، گاهی وقتا ، مخصوصا وقتایی که عصبانی میشم ، انگار کنترلم دست خودم نیست و تبدیل به یه حیون درنده میشم!
راجر آرام دستش را روی سرم گذاشت و سرم را نوازش کرد.
راجر: بنظرت دلیلش چیه؟
دستم را بالا آوردم و باندش را باز کردم، بعد جای گاز که هنوز هم خونی بود را نشانش داد.
راجر با وحشت نگاهش کرد بعد دستم را در دستش گرفت:
وای اینکه حتی از دست هلفیک هم بدتره!
رویم را به سمتش کردم و گفتم: ببین نوع گاز رو ، شبیه به هم دیگن درسته!
راجر به نشانه تایید سرش را تکان داد.
:اما ببین ، من دندون هام آنقدر تیز نیستن!
راجر:منظورت چیه؟
:چندتا چیز هست، اول اینکه هرچی که هست مربوط به این گازه! و مثل اینکه انگار وقتی میخوام گاز بگیرم دندون هام تغییر شکل میدم.
راجر خنده ای کرد و گفت:هه، باورم نمیشه.
بعد دستش را جلوی صورتش تکان داد و گفت:نه، نه امکان نداره!
بغض کردم، سرم را پایین انداختم، کاش میشد اشتباه فهمیده باشم.
راجر آمد جلوم و خم شد.
راجر: سوفی به من نگاه کن، مطمئنی!
سرم را تکان دادم و گفتم: نه تا وقتی که به چشم خودم یه گرگینه نبینم مطمئن نمیشم!
راجر مشت کرد و با چهره ای مصمم گفت: امشب میگردیم،باشه؟!
لبخندی زورکی زدم و گفتم:بآشه.
ایوان داد زد:هوی، راجر مگه امیلی نگفت که باید گروهی حرکت کنیم!
راجر آرام چند بار در کمرم زد و گفت:دیگه ناراحت نباش.
اوه ببخشید آمدم.
چشمی چرخواندم و لیا را پیدا کردم، تنهایی جایی که احساس راحتی میکردم پیش راجر و دوستانم بود که حالا یکی از آنها هم به خونم تشنه شده بود.
چشم به جلوی پایم دوختم و از سبزی زمین لذت بردم.
همانطور که سبد لیا به پاهایش میخرد و با خوشحالی راه میرفت گفت:
میخوام ازشون اجازه بگیرم، که داخل کیک پزی به اشپز کمک کنم.
کسی از شما ها باهام میاد؟!
همه سکوت کرده بودند، نیجل داشت با موهایش ور میرفت و لانا هم همیشه در لاک خودش بود.
لانا جلو آمد با لبخندی ملیح گفت: منم میام.
لیا لبخندی زد و گفت: اوه خیلی خوبه، راستی بیاید سن هاتون رو بگید، ما هیچی درمورد هم نمیدونیم.
نیجل که بی دلیل داشت به ناخن هایش فوت میکرد گفت:من ۱۶ سالمه
:زمزمه کردم من هم همینطور.
لانا لبخندی زد گفت: من ۱۸ سالمه، و چون داخل شیرینی فروشی کار میکنم،دوست دارم با دست های خودم کیکم رو درست کنم.
لیا با ذوق گفت: اوه چه باحال.
لانا سری کج کرد و گفت: لیا خودت چی، تو چند سالته؟
لیا که انگار برجکش را زده بودن با لب و لوچه ای آویزان گفت: من، من ۱۳ سالمه.
لانا گفت: پس از هممون کوچیک تری.
لیا با چهره ای ناراحت سر تکان داد.
در جست و جوی شادی ²³
سرعت بچه ها دو چندان شد گویا به میوه ها رسیده بودیم، هر گروهی سراغ یک نوع رفت.
گروه های به دنبال تمشک ، گروه هایی به دنبال بلوبری و گروه هایی به دنبال توت فرنگی وحشی.
آن وست هم بعضی ها برای کرم ریزی به دنبال بلوبری های سمی میگشتند.
جلو رفتم، بیش از پیش خیره شدن بچه ها را روی خودم احساس میکردم، کلاهم را پایین آوردم و به دنبال بوته بلو بری ای گشتم که از بقیه بوته ها دور تر بود.
به شکل عجیبی بو ها را بهتر و قوی تر از قبل حس میکردم.
به خوبی فقط با بو کشیدن میتوانستم بفهمم که کدام یکی خراب است و کدام یکی سالم.
سنگینی نگاهی را روی خودم احساس میکردم، نگاهم را چرا خواندم اما هیچ یک از بچه ها را ندیدم.
صدای غوره ضعیفی به گوش میرسید؛ بین بوته ها به دنبال آن چشمانه خیره شده گشتم و جز دو چشمی که غم از آنها میبارید،چیز دیگری نمیدیدم.
گویا گرگی میان بوته ها جا خوش کرده بود و به من خیره شده بود.
چشمانش تمنا میکردند که به سمتش بروم.
سبد پر میوه را روی زمین گذاشتم و آرام به سمتش رفتم؛ در ذهنم آشوبی بود، شاید اگر به سراغش بروم به سرنخی دست پیدا کنم، شاید واقعاً بتوانم مطمئن بشم که آیا قرار است سر من بلایی بیاید یا که نه.
به نزدیکی اش که رسیدم چشمانش برقی زد.
یک هو صدایی مرا فرا خواند!
-سوفییـ ، بیا نباید از ما دور بشی!
با تأسف به گرگ نگاهی کردم و گفتم: منتظرم باش دوباره میام.
سبد را برداشتم و به سمتشان رفتم، با ذوق دنبال راجر میگشتم.
کو، کجاست؟!
به سراغ ایوان رفتم.
با کتفش زدم:ایوان
ایوان برگشت به سمتم و گفت: اوه، سلام سوفی
:ایوان، راجر کجاست؟!
ایوان چشمی چر خواند و گفت: نمیدونم الان اینجا بود که.
راجرر
راجرر
اوه آنجاست.
از پشت درخت ها داشت می آمد.
به سمتش رفتم: راجر کجا بودی؟!
راجر لبخندی زد و گفت: هیچ جا.
نگاهی سر تا پا بهش انداختم: پس چرا یقه لباست خونیه.
راجر سری حرفم را پیچاند و گفت: هیچی، برای چی دنبالم بودی کاری باهام داشتی؟!
: ها، آ ، آره.
لباسش را کشیدم و او را کناری کشاندم، بعد زمزمه کردم.
: یه گرگ دیدم، همون گرگ قبلی بود، میخواست که باهاش برم.
راجر چشمانش گرد شد:خوب بعدش؟!
:خواستم برم سمتش اما صدام کردن، بیا امشب همینجا رو بگیریم!
راجر: اینجا منطقه ۱۴ و خیلی گستردست و بر اساس تابلو هایی که زدن اینجا شب ها حیون داخلش زیاده، به خاطر همین معمولاً میدن به بزرگسال ها.
چهره در هم بردم و گفتم: خوب ، تو بزرگسالی دیگه.
راجر سرش را آورد جلو و دستش را گذاشت روی سرم و گفت: اما تو یه دختر کوچولو ای
وقتی هایی که خم میشد تا با من صحبت کند، خیلی احساس کوچیکی میکردم،انگار فیل و فنجان بودیم.
در جست و جوی شادی ²⁴
شانه ای بالا انداختم و گفتم:
به هر حال،ما امشب هرجور که شده منطقه ۱۴ رو میگردیم!
راجر سری کج کرد و چون میدانست حریف اسرار ها من نمی شود، قبول کرد.
مرا چرا خواند و همزمان که داشت مرا به جلو حل میداد گفت: خوب دیگه، برو ، برو با دوستات میوه جم کن.
روی برگرداندم گفتم: چرا داری منو از خودت دور میکنی؟!
راجر به حالت تعجب سرش را کج کرد و گفت:من؟
نه فقط دارم میگم بری برای خودت میوه جمع کنی،همین.
چهره اش کمی عجیب میزد، انگار داشت چیزی را آشکارا پنهان میکرد.
حوصله پرسیدن نداشتم،اگر چیز مهمی بود احتمالا خودش میگفت،
شانه ای بالا انداختم و جلوی رفتم بعد چرخی زدم و همانطور که عقب عقب به سمت بچه ها میرفتم گفتم: اگه خواستی به کسی زارت رو بگی من سرتاپا گوشم، و زبانم را از گوشه لبم بیرون آوردم.
راجر خنده ای کرد و گفت: من به دختر کوچولو ها رازم رو نمیگم.
به سمت بچه ها رفتم، همه سبد هایشان پر شده بود و منتظر بودند تا آقای جوردن اجازه ی برگشت را بدهد.
جایی آرام و راحت برای نشستن پیدا کردم و مشغول کندن زمین با تکه چوبی شدم، خاک بشدت نمناک و لطیف بود، دلم میخواست با آن خاک برای خودم تکه کیکی درست کنم و آن را دو لپی بخورم.
آقای جوردن جلو امد، کمی اهم اهم کرد و بر خلاف همیشه که صدا را در گلویش می انداخت و بلند حرف میزد، این بار آرام حرفش را آغاز کرد.
«خوب بچه جمع کردن دیگه کافیه،وقتشه برگردبم و این میوه های جنگلی رو به دلا بدیم تا برامون کیک درست کنه.»
آقای جوردن معتقد بود که نباید وقتی توی جنگلیم حرف بزنیم و آرامش حیون های تو جنگل رو بهم بزنیم،اون میگفت سکوتمون باعث میشه که وجودمون برای حیوان ها کم تر آزار دهنده باشه.
همه مربی ها به همراه خود سبد هایی پر گل داشتند، گل هایی که بویشان تو را در رویا غرق میکرد.
با قدم هایی بلند به سمت امیلی رفتم.
او تنها مربی بود که همه او را به اسم صدا میزدند،در کنارش احساس راحتی میکردم.
:امیلی این گل ها چین؟
امیلی اسمی عجیب گفت که نمی توانم آن را حتی تلفظ هم کنم.
امیلی: با این گل ها میشه شربت درست کرد.
: بوی خیلی خوبی داره، احتمالا مزش هم همینقدر خوبه.