eitaa logo
فور نده!! | ح֞باب ابؽ🫧
69 دنبال‌کننده
19 عکس
1 ویدیو
1 فایل
حباب ها زود میترکن پس مراقب حباب های دور و برتون باشید 𝓶𝓮 @Theo_o
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از 𖥨𝖬𝗂𝗒𝗈𝚘𝗇𝗀/مرسی که فور نمیدین
713K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلااامسلاااممم چطووورییینننن امیدوارم سال جدید براتون سال خوبی باشههههههعاره مرسی که 2025 رو کنارم بودین و تحمل_ چیز دوسم داشتینننن امسال هم بمونید براااممم😭💘 عاشششققققققققتونمممممممممممم _میونگ
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
در جست و جوی شادی ³⁰ امیلی: دیگه نمیشه کاریش کرد. پام را روی زمین کشیدم و گفتم: ماجرای اینکه چند نفر مسموم شدن چیه ، اونا که میدونستن بلو بری سمی چجوریه. امیلی: پیش بینی میشد که این اتفاق بیوفته، از اون جایی که اردوی سامریکن یه اردوی بزرگ و شناخته شدست، خیلی ها سعی دارن اسم اردو رو بد در کنن. فقط کافیه این مسمومیت باعث مرگ یه نفر بشه تا کل این اردو بره رو هوا. حالا بگو ببینم کی لیا رو مسموم کرد؟! چشمی چر خواندم، باید حقیقت را با تنفر میگفتم یا که از زیر جواب دادن سوال در میرفتم. :عام خوب لیا رو.... هیچکس مقصر نبود. امیلی: خیلی خوب، اگه فهمید کی مسئول بوده بهمون خبر بده ، باید این شورش کنای کوچولو رو گیر بندازم تا بیشتر از این دردسر درست نکن. با لبخندی پهن سرم را تکان دادم. در یک آن صدای جیغ لانا آمد: سوفیی! لیا حالش خیلی بده!! بیا دیگه! در جایم میخ شدم: امیلی نمیدونی دکتر به کدوم یکی از چادر ها رفته!؟ امیلی چادر های ردیف روبه رو را نشانم داد و گفت: توی چادر شماره ۸ باشه احتمالا. سری تکان دادم و با دو به سمت چادر رفتم!. نفس نفس زنان به چادر رسیدم و پرده اش را کنار زدم. :دکتــر!! چند پسر به من خیره شدن. :دکتـ دکتر کجاست!؟ -دکتر رفته سراغ یه نفر دیگه. به سراغ چادر های بعدی رفتم و یکی،یکی پردیشان را کنار زدم. دکتـر! دکتـر! دکتـــر!! به هفتمین چادر رسیدم! دکتر با تعجب روی برگرداند سمتم: چیشده؟ نکنه یه نفر دیگه باز مسموم شده؟ با نگرانی سرم را تکان دادم و گفتم: آره، حالش هم خیلی بده! دکتر آهی کشید و دستش را در کیفش برد. -میتونی سرم بزنی؟ سرم را به نشانه نفی تکان دادم و گفتم: نه، ولی امیلی هستش اون می‌تونه. دکتر سرمی را به من داد و گفت: این آنتی‌کولینرژیکه براش وصل کنید، حداقل اینه که حالش بدتر نمیشه.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
در جست و جوی شادی ³¹ سُرم را گرفتم و با عجله به سمت چادر برگشتم. نفس نفس زنان سرم را به دکتر دادم و گفتم. :امیـ امیلی~ این سرم رو دکتر داد گفت حالش رو بهتر می‌کنه. امیلی سرش را تکان داد و سرم را برای لیا وصل کرد. چهره رنگ پریده و بی قرار لیا آرام گرفت و لانا نفس راحتی کشید. خورشید دیگر سویی برای تابیدن نداشت، او قصد رفتن داشت. از چادر بیرون آمدم و نفس راحتی کشیدم. دوباره زنگ به صدا در امد، همه با تعجب سرشان را از چادرهایشان در آوردن و به سکو نگاه کردن. آقای جوردن دست به بلند گو شد و با آن صدای گوش خراش همیشه گیش گفت: «مگه صدای زنگ رو نشنیدید!! اون هایی که جنازه جون دارن توی چادرا بمونن و اون رفیقای اشک تمساح بریزشون زود بیان بیرون صف بگیرن، یالا!!» همه به شکل عجیبی مرتب از چادر هایشان بیرون آمدند و صف همیشگیشان را تشکیل دادند. دلیل این فراخواندن معلوم بود، آقای راجر قصد داشت به‌خاطر این آشوب و این مسمومیت هایی که از روی عمد پیش آمده بودند مارا باز خواست کند. نیجل بیرون آمد اما لانا هنوز پیش لیا بود. لانا:من نمیتونم لیا رو به حال خودش بزارم، الان فقط آروم شده اما هنوز هم بدنش داغه هم هزیون میگه. سرم را به آن معنی که نگران چیزی نباشید تکان دادم و گفتم: اگه کسی سراغت رو گرفت براش توضیح میدم. آقای نیجل با لحنی آرام و مهربان سخنش را آغاز کرد، لحنی که نشان میداد در حرف هایش خبری از تنبیه نیست. «همانطور که همه شما خبر دارید،بخاطر شیطنت و کار خرابی چند دسته از دانش آموزان این اردو، چند نفری مسموم شدند و خوشبختانه به خاطر رسیدگی سریع دکتر چندان حالشون وخیم نشده اما...» لحن آقای جوردن در یک آن به لحن خش دار و عصبانی قبلی اش بر گشت خورد و با داد گفت. «من هنوز خبر ندارم که چه کسی قصد مسموم کردن بچه ها رو داشته ، اما کافیه بفهمم که کسی خبر داره مسوب این کار چه کسیه و به من نگه! اون وقت من کار به جون اون شخص دارم!» با سخن آخر آقای نیجل رنگ و روی چندی از بچه ها رفت...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا