eitaa logo
فور نده!! | ح֞باب ابؽ🫧
70 دنبال‌کننده
20 عکس
1 ویدیو
1 فایل
حباب ها زود میترکن پس مراقب حباب های دور و برتون باشید 𝓶𝓮 @Theo_o
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
طلسم؛جادو ₁₇ امپراطور: فرصت خوبی است چه بهتر که ما او را نزد خود بیاوریم سیاه نقابان را برای حمله آماده کن ندیمه: چشم عالیجناب نامیرا: مقصدمون کجاست ادل: شهر نامینو نامیرا رو به آسمان کرد و لبخند ریزی زد ادل :خوشحال شدی ؟! نامیرا: بله آنجا زادگاه من بود و من خیلی چیزها را در آنجا جا گذاشتم ادل: اون چیزهایی که جا گذاشتی آدم بودن نامیرا آهی کشید و گفت: شاید ~ راه سر راستشان کم کم داشت به یک راه پرپیچ و خم تبدیل می‌شد برای رسیدن به شهر نامینو باید از کوهستان عبور می‌کردند -ارباب از اینجا وارد کوهستان می‌شویم و اطرافمان را درختان و کوه‌ها کاملاً می‌پوشانند بهتر است که کنار هم حرکت کنیم تا اتفاقی رخ ندهد نامیرا که داشت دوش تا دوش ساکو حرکت می‌کرد با تمسخر گفت: حتی پادشاه هم چنین شخصیت مهمی نیست که بخوا بخواهید نقدر مراقب باشید درست نمی‌گم ساکو !؟ ساکو دیگر حوصله چرندیات نامیرا را نداشت برای همین بدون پاسخ به سوال نامیرا جلوتر رفت باریک بودن راه خستگی راه را دوچندان کرده بود و این خستگی باعث حساسیت بیشتر نگهبان‌ها شده بود نامیرا هم از این حساسیت‌ها بیزار شده بود ساکو: ارباب اینجا برای کمی استراحت کردن جای خوبی است بیایید رفع خستگی کنید نامیرا بیا اسب‌ها رو ببند نامیرا با خستگی از اسبش پیاده شد و با دست‌هایی که به دلیل اینکه به مدت طولانی افسار را نگه داشته بودند زخمی شده بود افسارها را گرفت و به بستن آنها مشغول شد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
طلسم؛جادو ₁₈ -ارباب هوا کمی سرد شده است من می‌روم و برای آتش کمی چوب جمع می‌کنم نامیرا همزمان که داشت افسارها را می‌بست به جان خود غر می‌زد: ارباب ارباب از زبانشان نمی‌افتد مانده‌ام چقدر به آنها پول می‌دهد که آنها انقدر برایش ارزش قائلند حتی اگر پادشاه م جای او بود انقدر جانش ارزش نداشت که مدام در خطر حمله باشـ حرف نامیرا تمام نشده بود که کله نگهبانی که برای جمع آوری هیزم‌ها رفته بود جلوی پایش افتاد بعد غلط خورد و جلوی پای ادل ایستاد ساکو داد زد: بـــهــمــــون حمله شده!! مراقب جان ارباب باشید نامیرا از روی غریزه سری به سمت ادل رفت و خود را سپر کرد ادل هم دست به زیر لباسش برد و منتظر حمله‌ای ماند تا از شمشیر سلطنتی خود استفاده کند مدتی گذشت اما خبری از حمله نشد نامیرا محتاطانه به سمت درختان و جایی که کله نگهبان از آن آمده بود رفت کمی جلو رفت و به کپی هیزم برخورد کرد که قطرات خون روی آن به زیبایی برق می‌زدند در پی قدم بعدی بود که پایش به جسم بی‌جان و بی‌سری خورد خون جاری از گردنش مانند آبی زلال آرام داشت جذب خاک می‌شد نامیرا تیرهای در بدن نگهبان را از بدنش درآورد ،جسم بی سر را کول کرد و پایین رفت ادل با تعجب به نامیرای خونی و جسم بی سر پشتش نگاه کرد نامیرا :ارباب این جسم همان نگهبانی است که برای جمع آوری هیزم رفته بود بهتر است به جای رها کردن آن در کوهستان آنجا به خاک بسپاریم ساکو و نگهبان دوم به کمک نامیرا رفتند جسم بی‌جان را روی زمین قرار دادند نامیرا با دستان آغشته به خون به سمت کله نگهبان رفت و آن را از روی زمین برداشت در چهره رنگ پریده‌اش نگاه کرده گفت: ممنون که همراه خوبی برای ما بودی ممنون که از ارباب محافظت کردی بعد آرام سر را بالای جسم قرار داد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
عکس کارکتر ها؟!
اَدل(شوما یه لبخند بزارید رو لبش🗿)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ملکه میکا✨✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
امید وارم امشب توی بغل ماه قشنگ آروم بگیرید و بخوابید....
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا