بسم الله
دیشب هم با سیزه و پسر هاش رفتیم خیابان.
ساعت های دوازده و نیم رسیدم خانه و بعد خوابیدم.
صبح شد. یعنی امروز.
بابا ساعتِ هشت مرا بیدار کرد.
کاش یک بلندی داخل خانه داشتیم که میرفتم رویش و خودم را از آن بالا میزدم زمین.
پرت کردن با زدن زمین فرق دارد آ.
یک وقتی است که شما چیزی از دستت می افتد.
ولی وقتی ام هست که شما چیزی را به زمین میزنید.
قدرت تخریب دومی بیشتر است.
مثلا لیوان اگر از دستت بیوفتد شاید نشکند.
ولی اگر بزنیش زمین، میشکند.
میمیرد و تکه تکه میشود.
و من قصدم بعد از هر صبح بیدار شدن همین است.
البته که گاهی وقت ها هم باهام کنار میآیند.
مثلا اگر بگویم بابا یکم دیگه بخوابم بابا چند دقیقه دیگر صدایم میکند.
ولی اگر از شب قبلش مثلا بگویم دلم درد میکند یا موقع نماز بگویم دیشب نتونستم بخوابم و حالم خوب نبود.
شاید بجای اینکه ساعت هشت بیدارم کنند، هشت و بیست دقیقه بیدارم کنند.
بعضی وقت ها که شب دیر خوابیده ام و صبح زود دارند بیدارم میکنند.
میروم داخل دستشویی.
چشم های نا بازم را میبینم.
نگاهی به سنگِ روشویی میاندازم: نه نمیشود به این مشت زد. پدر دستم در میآید.
به آینه هم که نه دستم زخم میشود و زشت میشود.
پس صورتم را آب میزنم.
فین میکنم و بعد کمی آرامش خودم را حفظ میکنم.
دستم خورد این
تیکش حذف شد.
دیگه حوصله ندارم بنویسم.
آهان در مورد این بود که میخواستم فین را نشان بدهم تا خانم های پرنسسی اگر نمیدانند بدانند.
بینی ات است یا سینوزیت داری و حتی حساسیت، دستمال کاغذی ای برمیداری.
مثلا یک قطره ی نمکی دارد از سرسره ی بینی ات لیز میخورد پایین.
میدوی سمت دستمال کاغذی و بعد هم...
و اما بعد.
دستمال را جلوی دماغت میگیری و نفست را با فشار از دماغ بیرون میدهی.
مایعی بیرنگ که البته رنگش بستگی به حال سرمایتان دارد که خوردیدش یا نه، روی دستمال میریزد و شما آن را با کمی ادا و اطوار تا میکنیدش و میاندازید سطل اشغال.
بسم الله
عکس های شهدای لبنان را که میبینم، با خودم میگویم مگر چه میشد من هم پسری بودم که حالا در هر جای این دنیا برای زنده نگه داشتن حق، اسلحه دست میگرفتم و با صگیونیست های بی پدر میجنگیدم.💔
و اما جنگ.
بسم الله عکس های شهدای لبنان را که میبینم، با خودم میگویم مگر چه میشد من هم پسری بودم که حالا در ه
سلام
سلاح تو مشت توئه.
میدون نبردت هم خیابون.
یوقت فکر نکنی کار تو کم تر و کوچک ترِ
بوقتش اسلحه هم دستمون میگیریم ان شاء الله
بسم الله
آماده شدم که برویم خانه ی یکی از دوستان برای روضه.
من به مامان گفتم که نمیروم، یعنی دیگر دلم نمیخواهد که بروم و با دوست دوران بچگی ام صحبت کنم.
او نظرش را طوری در حرف هاش در مورد اوضاع و رهبری بهم رساند که حتی دوست ندارم بهش نگاه کنم.
البته این ها را به مامان نگفتم.
پس حاضر شدم و رفتم سمت ماشین.
در ماشین کولر را سمتِ مامان گرفتم.
مامان حالش خوب نیست و هر بار که بهش نگاه میکنم، دستش را لمس میکنم گریه ام میگیرد.
مامان آدمِ نشستن و خوابیدن نبود.
او دارد کم کم لاغر میشود. ضعیف شده است.
داخل ماشین به مامان گفتم: میریم پیش اون دکتره، که حالت بهتر بشه تا کلاس رانندگی ثبت نام کنی. بالاخره دو روز دیگه جنگ تن به تن شروع میشه و من هم آدمِ موندن توی خونه نیستم و باید خودت ماشین برونی و کارا رو انجام بدی.
تمام این جملات را با نگاه به خورشیدِ قمه کشیده در چشمم گفتم.
نگاهی به مامانم کردم و او هم چشم هام را دید.
خندید و چشم هاش خندیدن.
زدم زیر خنده: شما که میدونی من نمیتونم بمونم، همینطوریش دارم میمیرم.
حداقل میرم یه زخمی بخیه میزنم، یه گولّه ای از شکم یکی در میارم.
مامان چیزی نگفت. این روزها کمتر حرف میزند. دیگر دعوایمان نمیشود و همین هاست که زخمی میشود در چشمم و من آن را باید با آب بشورم.
بسم الله
داخل لبِ پایینم آفت زده است.
و بخاطر ضعیف شدن سیستم ایمنی بدن است.
سه روز است که امانم را بریده است و حالت حرکات لب هام موقع حرف زدن خراب شده است.
بالای شیش هفت ماه بود که افت نزده بودم.
یکی از دلایل دیگرش هم استرس زیاد است.
امروز مسواک برداشتم و محکم روی آفت را تراشاندم.
دردش به قدری مضحک و حال بهم زن بود که حالت تهوع میگرفتم.
ولی درد هم عادی میشود.
خون بود که از گوشه ی لبم سرازیر میشد و من اما محکم تر میکشیدم.
جیگرم به مثابه سیب زمینی آب پزی که با چنگال قرار است پوره شود داشت ریش ریش میشد.
بعد هم دهانشویه را داخل دهانم چرخواندم.
آخ از سوزش و دردی که در فکم میپیچید.
اگر مشت توی دهنم میخورد مطمئنم دردش انقدر آزار دهنده نبود.
در این چند روز رب انار هم خورده بودم.
آن هم بد فرم میسوزاند.
بنظرم سوزش از درد بدتر است.
به گروک که گفتم علتش چیست گفت استرس زیاد و ضعف سیستم ایمنی بدن، کم خوابی و ...
دهه محرم خیلی کم خوابیدم.
۴۲ ساعت بیدار بودم قبل از شب هفتم.
بعد هم خوابم کم بود.
و الان هم شب ها سیریک را میزنند و جنگ نشده خوابم در ساعات دو و سه شب به خانه ی پدرش میرود و قهر میکند.
از آن طرف هم بابا صبح ساعت نه بیدارم میکند.
دمش گرم واقعا نان داغ و صبحانه ی اماده.
مثلا من اگر خودم این کار ها را میکردم و بعد دخترم بلند میشد و مثل سگ رفتار میکرد، با پشت دست میزدم توی دهانش.
یا میگفتم از سر سفره بلند شود و صبحانه ای در کار نیست.
اما بابا نه. حتی بعضی وقت ها هم میگوید صبحانه ات را بخور و بعد برو بخواب.
من که میدانم بعدش خواب از سرم میپرد اما گول میخورم.
کوثر میگوید صبحانه نمیخورد.
من اگر صبحانه نخورم، سطح وحشی گری ام آن خطِ قرمزِ استوانه ی سنجشِ وحشی گری را رد میکند و به سیاه میرسد.
میتوانم انسان ها را بدرم.
از دیروز صبح دوست دارم یک توله گرگِ سیاه داشته باشم تا بزرگش کنم.
همه جا را هم گشتم. گرگاس میفروشند ولی گرگ پیدا نمیشود.
دیشب از بابا پرسیدم: گرگ نجسه بابا؟
و بابا گفت: نه.
و خوشحال شدم.
از اینکه میتوانم یک گرگ را بزرگ کنم.
قطع به یقین بهم آسیبی نمی رساند وقتی ببیند من از خودش وحشی ترم.
گرگ ها زود بزرگ میشوند.
دوست دارم سیاه باشد تا در تاریکی دیده نشود.
امید است روزی گرگ داشته باشم.
یک گرگ سیاه، که وقتی کسی اذیتم کرد بفرستمش بدردَش و من استرسی نکشم.
بسم الله
حالم از آدم ها بهم میخورد.
نه همه شان. آنها که مادر بخطا اند.
دروغ میگویند و با دروغ و گریه زاری، با هوچی گری و ننه من غریبم بازی میخواهند حرفشان را به کرسی بنشانند.
از اخلاق مداریِ خانواده ام گاهی وقت ها بدم میآید.
هرچند من هم مثل آنها هستم، نه اینکه خیلی اخلاق مدار و خفن باشم.
ببخشم و چشم پوشی کنم.
من شاید چشم پوشی کنم و ببخشم اما در همه ی موارد صدق نمیکند.
دوست دارم پسرِ سفیدِ همسایه را بدهم تا یکی ادبش کند.
مثلا گردنش را بشکند، یا خودم آنقدری زور داشتم که با مشت میکوبیدم توی قفسه ی سینه اش تا یکی از دنده هاش بکشند.
این رفتار ها مستلزم این است که من باید پسر میبودم.
نه دختر.
تنها میتوانم گریه کنم و فحش بدهم.
آن هم هر فحشی را نمیتوانم در جمع خانواده بدهم.
کاش واقعا پسر بودم.
حداقل اگر فحشی میشنیدم، یا ظلمی میدیدم؛ مثل سگ طرف را میزدم و بعد زندانش را هم میکشیدم.
باید با مردی ازدواج کنم که بدهم اولین نفر، پسره همین زنِ سلیطه را دخلش را بیاورد.
اینکه وسطِ راه کوتاه بیاییم و...
نه من نظرم این است تا تهش باید رفت.
ته هر چیزی چیست؟
مرگ است؟
شاید بگویید من روانی ام یا هرچیز دیگری.
بدرک.
اصلا برایم اهمیت ندارد که کسی فحشم بدهد و صفت رویم بگذارد.
من نمیخواهم مورد تحسین قرار بگیرم.
مهم این است خودم به آن نتیجه ی دلخواه برسم.
اعصابم خورد است.
در جایی زندگی میکنیم که مذاکره کنندگانش، ثروتشان از فروختن خواهر و مادرشان به دست آمده و در آرزوی مزد بهتری برای زن و مادر و خواهرشان از آمریکا هستند.
اگر از خواندن این روزنوشت هام اذیت میشوید و به تیریج قبایتان برمیخورد، روحِ پاک و مومنتان را خدشه دار میکند؛ بروید.
نمیخواهم دلهای بلوریتان را سیاه کنم.
خدانگهدار.