بسم الله
داخل لبِ پایینم آفت زده است.
و بخاطر ضعیف شدن سیستم ایمنی بدن است.
سه روز است که امانم را بریده است و حالت حرکات لب هام موقع حرف زدن خراب شده است.
بالای شیش هفت ماه بود که افت نزده بودم.
یکی از دلایل دیگرش هم استرس زیاد است.
امروز مسواک برداشتم و محکم روی آفت را تراشاندم.
دردش به قدری مضحک و حال بهم زن بود که حالت تهوع میگرفتم.
ولی درد هم عادی میشود.
خون بود که از گوشه ی لبم سرازیر میشد و من اما محکم تر میکشیدم.
جیگرم به مثابه سیب زمینی آب پزی که با چنگال قرار است پوره شود داشت ریش ریش میشد.
بعد هم دهانشویه را داخل دهانم چرخواندم.
آخ از سوزش و دردی که در فکم میپیچید.
اگر مشت توی دهنم میخورد مطمئنم دردش انقدر آزار دهنده نبود.
در این چند روز رب انار هم خورده بودم.
آن هم بد فرم میسوزاند.
بنظرم سوزش از درد بدتر است.
به گروک که گفتم علتش چیست گفت استرس زیاد و ضعف سیستم ایمنی بدن، کم خوابی و ...
دهه محرم خیلی کم خوابیدم.
۴۲ ساعت بیدار بودم قبل از شب هفتم.
بعد هم خوابم کم بود.
و الان هم شب ها سیریک را میزنند و جنگ نشده خوابم در ساعات دو و سه شب به خانه ی پدرش میرود و قهر میکند.
از آن طرف هم بابا صبح ساعت نه بیدارم میکند.
دمش گرم واقعا نان داغ و صبحانه ی اماده.
مثلا من اگر خودم این کار ها را میکردم و بعد دخترم بلند میشد و مثل سگ رفتار میکرد، با پشت دست میزدم توی دهانش.
یا میگفتم از سر سفره بلند شود و صبحانه ای در کار نیست.
اما بابا نه. حتی بعضی وقت ها هم میگوید صبحانه ات را بخور و بعد برو بخواب.
من که میدانم بعدش خواب از سرم میپرد اما گول میخورم.
کوثر میگوید صبحانه نمیخورد.
من اگر صبحانه نخورم، سطح وحشی گری ام آن خطِ قرمزِ استوانه ی سنجشِ وحشی گری را رد میکند و به سیاه میرسد.
میتوانم انسان ها را بدرم.
از دیروز صبح دوست دارم یک توله گرگِ سیاه داشته باشم تا بزرگش کنم.
همه جا را هم گشتم. گرگاس میفروشند ولی گرگ پیدا نمیشود.
دیشب از بابا پرسیدم: گرگ نجسه بابا؟
و بابا گفت: نه.
و خوشحال شدم.
از اینکه میتوانم یک گرگ را بزرگ کنم.
قطع به یقین بهم آسیبی نمی رساند وقتی ببیند من از خودش وحشی ترم.
گرگ ها زود بزرگ میشوند.
دوست دارم سیاه باشد تا در تاریکی دیده نشود.
امید است روزی گرگ داشته باشم.
یک گرگ سیاه، که وقتی کسی اذیتم کرد بفرستمش بدردَش و من استرسی نکشم.
بسم الله
حالم از آدم ها بهم میخورد.
نه همه شان. آنها که مادر بخطا اند.
دروغ میگویند و با دروغ و گریه زاری، با هوچی گری و ننه من غریبم بازی میخواهند حرفشان را به کرسی بنشانند.
از اخلاق مداریِ خانواده ام گاهی وقت ها بدم میآید.
هرچند من هم مثل آنها هستم، نه اینکه خیلی اخلاق مدار و خفن باشم.
ببخشم و چشم پوشی کنم.
من شاید چشم پوشی کنم و ببخشم اما در همه ی موارد صدق نمیکند.
دوست دارم پسرِ سفیدِ همسایه را بدهم تا یکی ادبش کند.
مثلا گردنش را بشکند، یا خودم آنقدری زور داشتم که با مشت میکوبیدم توی قفسه ی سینه اش تا یکی از دنده هاش بکشند.
این رفتار ها مستلزم این است که من باید پسر میبودم.
نه دختر.
تنها میتوانم گریه کنم و فحش بدهم.
آن هم هر فحشی را نمیتوانم در جمع خانواده بدهم.
کاش واقعا پسر بودم.
حداقل اگر فحشی میشنیدم، یا ظلمی میدیدم؛ مثل سگ طرف را میزدم و بعد زندانش را هم میکشیدم.
باید با مردی ازدواج کنم که بدهم اولین نفر، پسره همین زنِ سلیطه را دخلش را بیاورد.
اینکه وسطِ راه کوتاه بیاییم و...
نه من نظرم این است تا تهش باید رفت.
ته هر چیزی چیست؟
مرگ است؟
شاید بگویید من روانی ام یا هرچیز دیگری.
بدرک.
اصلا برایم اهمیت ندارد که کسی فحشم بدهد و صفت رویم بگذارد.
من نمیخواهم مورد تحسین قرار بگیرم.
مهم این است خودم به آن نتیجه ی دلخواه برسم.
اعصابم خورد است.
در جایی زندگی میکنیم که مذاکره کنندگانش، ثروتشان از فروختن خواهر و مادرشان به دست آمده و در آرزوی مزد بهتری برای زن و مادر و خواهرشان از آمریکا هستند.
اگر از خواندن این روزنوشت هام اذیت میشوید و به تیریج قبایتان برمیخورد، روحِ پاک و مومنتان را خدشه دار میکند؛ بروید.
نمیخواهم دلهای بلوریتان را سیاه کنم.
خدانگهدار.
بسم الله
این بازه ی زمانی چقدر همه چیز عجیب گذشت.
عجیب تر از آن حالم است. انگار که همه چیز از درونم رفته است.
چشم هام انگار نیست، قلبم، حتی روحی که در درونم است هم مدام در حال احتضار است.
چطور از نه اسفند تا حالا توانستم دوام بیاورم. منی که وقتی گرگ و میشِ سحر خبر را شنیدم، مرده بودم.
زیر ابروهام، پشتِ پلک هام، زیر چشم هام و پیشانی ام چیزی را در خود دارند که به مثابه مسلسلی، تیرش میرود و به جایی نمیخورد و دوباره برمیگردد.
رنج و غمی که در قلبم است، از لحظاتی که خبر شهادت مهدی را شنیدیم، بیشتر است.
از لحظه ای که بابا داشت شانه های مهدی را در قبر تکان میداد.💔
شهید سید علی خامنه ای آنقدر خوب و نور و مهربان بود که هنوز آن لحظه که برای اولین بار دیدمش یادم نرفته است.
خوش به سعادتش.
و اینجاست که باید گفت امان از دلِ زینب سلام الله علیها.
من سگِ که باشم که بخواهم لحظه ای، مقایسه ای بکنم؛ نه.
فقط بایستی گفت امان از دلِ حضرتِ زینب سلام الله علیها.
ما از شهادت چیزی ندیدیم و ایشان نایب امام زمان بودند و یک مردِ پاک و با خدا.
اینطور برایِ شهادتش به دستِ شقی ترینِ اهلِ زمین، قلبمان حس نمیشود و تکه تکه شده.
حضرت زینب سلام الله علیها چه ها دیدند، لمس کردند، بوسیدند و باز در برابر آن حرامی ها ایستادند.
به مددِ خودِ حضرتِ زینب سلام الله علیها بایستی انتقامِ خونِ سیدِ مظلوم را بگیریم.
ان شاء الله به زودی.
و در آخر، جان و سلام من بر حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، که روزی اگر خدا منت بر ما گذارد؛ خواهیم دیدش.
و سلام بر مجاهدِ آخر الزمان، امام سید مجتبی خامنه ای که خدا حفظش کند، خدا حفظش کند و خدا حفظش کند.
دوازده امِ تیرِ هزار و چهارصد و پنج
صد و بیست و ششمین روزی که هنوز انتقام نگرفتیم.
#روز_نوشت
#جنگ_نوشت
#و_اما_جنگ.
بسم الله
برای نماز صبح که بیدار شدیم دیدم بابا دارد میرود.
بابا: فاطمه بابا، بیا منو تا میدون مطهری برسون.
اما اینجا من فکر کردم میدان روح الله منظور باباست.
باشه ای گفتم و بلند شدم که سیزه از آنطرف گفت: اسنپ بگیرم براتون؟
و بابا گفت: اره، یه اسنپ بگیرید سریع.
من و سیزه، که از دیشب خانه مان بود و شب افتخار داده بود و کنار ما دراز کشیده بود و خوابیده بود؛ سریع اسنپ گرفتیم و تپسی.
تپسیِ من سریع تر قبول کرد.
گفتم: بابا انگشتراتون و برداشتید؟
بابا: بله بابا.
کمی بیدار ماندم، در حد دو سه دقیقه تا اینترنتی پرداخت کنم.
بعدش هم سر گذاشتم و خوابم برد.
همه ی فکر و ذکرم این بود که این انگشتر دارد کم کم به صاحب اصلی اش نزدیک میشود.
فروردینِ سال نود و شش بود که در دیدار با رهبرِ شهیدم، در حرم مطهر رضوی؛ آقا خودشان این انگشترِ حدیدِ حرز نوشته را بین نماز مغرب و عشاء به بابا دادند.
سر نماز جماعت نشسته بودیم، در حال تعقیبات نمازِ مغرب. آقا که امامِ جماعت بودند برگشتند و به بابا که در صف دوم نشسته بودند، اشاره کردند که بیا.
بابا بلند شدند و رفتند سمت آقا.
آقا با بابا مکالماتی داشتند و بعد هم انگشتر را از انگشتشان در آورده اند و به بابا دادند: شنیدیم که در قم خدمت به خانواده هایِ شهدا میکنید، این هدیه ی من به شماست.
و چقدر ما همه خوشحال بودیم.
قلب هایمان در پرواز بود و انگشتر را انقدر میبوسیدیم و به چشم هامان میکشیدیم که حد نداشت.
چقدر این هدیه ی آقا ارزشمند و بی بدیل است.
و خوش به حال آن انگشتر که روزگاری در دست آقا بوده است و جرمی که بهش نشسته بود در همان روزی که هدیه دادند به بابا، برایمان شگفت آور بود که: واااای این از اون انگشتر نو آ نیست که آقا میدن، نگاااا جرم داره. این و آقا استفاده کردن.
وااااای....
و وقتی از آن خاطرات بیرون میایم، انگار همه جا خاکستری است، سکوت است و صدای سکوت دارد قلبم را میدرد. انگشتر را در دست میگیرم و میبوسم.
اشک امانم نمیدهد، من آن لحظه ای را میخواهم که آقا آمدند داخل و همگی بلند شدیم. بعد نور بود که از صورتشان میتابید.
والله که آن نور را دیدم.
آن محبت و آرامش را دیدم.
حس کردم و لحظاتی در آن نفس کشیدم.
الحمدالله کما هو اهله که خداوند آن لحظات را برایمان مقدر کرد.
ظهر از خواب بیدار شدم.
سریعا ظرف ها را شستم و داشتم آشپزخانه را مرتب کردم که دیدم بابا آمدند.
ساعت دو شده بود.
چفیه ای که به بابا دادم تا تبرک کنند را بوسیدم.
وقتی ویدیو ها را میبینم قلبم دارد از جا کنده میشود.
و قطعا چقدر برای بابا سخت بوده است این دیدار با آقا، دیدار با پیکرِ مطهر آقا.💔
و در آخر، جان و سلام من بر حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، که روزی اگر خدا منت بر ما گذارد؛ خواهیم دیدش.
و سلام بر مجاهدِ آخر الزمان، امام سید مجتبی خامنه ای که خدا حفظش کند، خدا حفظش کند و خدا حفظش کند.
دوازده امِ تیرِ هزار و چهارصد و پنج
صد و بیست و ششمین روزی که هنوز انتقام نگرفتیم.
#روز_نوشت
#جنگ_نوشت
#و_اما_جنگ.
هدایت شده از کانال حسین دارابی
به این نیت بریم تشییع آقای شهید
الهی آنقدر جمعیت عاشق بیان تهران
تا تمام خیابانهای اصلی و فرعی
مملو از جمعیت عاشق بشه
تا هرگز به مصلی نرسم
لازم نیست پیکر مطهر آقا را ببینم
لازم نیست دستم به تابوت آقا برسه
اما مهم است همه جهان ببینند که آقا
این همه خونخواه دارد که تمام تهران و
تمام خیابانهای قم و تمام خیابانهای
مشهد بلکه تمامایران خونخواهاو هستند
خون مطهر آقای شهید عالم را بیدار کرد
مواظب باشیم خواب نمانیم و با حضور
در رزمایش تشییع آقای شهیدمان
قیام جهانی را برای انتقام رقم بزنیم
✍محمدتقی حسین
#باید_برخاست
@hosein_darabi