قدیمی
تصمیم کبری 😁 🪆برای تماشای خاص ترین تصاویر عضو شوید ⛰ 👉 @Bygone
به یاد بچگیا داستان تصمیم کبری
یکی از نوستالژیکترین داستانهای کتب درسی همین داستان تصمیم کبری بود که البته الان دیگه حذف شده. اون زمان از شدت تاثیر این داستان اگه کسی تصمیم مهمی میگرفت میگفت تصمیم کبری گرفتم! این داستان با تصویرسازیهای مختلفی چاپ شده که هر کدوم از این تصاویر خاطرات یک نسل رو زنده میکنه. متن داستان رو هم براتون قرار دادم امیدوارم لذت ببرید.
روزی مادر کبری به دخترش گفت: کبری جان، برو کتاب داستانت را بیاور و برایم بخوان. کبری خوشحال به سراغ کتابش رفت. هرچه گشت نتوانست آنرا پیدا کند. بین کتابها، اسباببازیها و حتی لباسها را گشت ولی کتاب داستانش را ندید. با اوقات تلخی پیش مادرش برگشت و گفت: کتابم نیست حتما کسی آن را برداشته است! مادرش با تعجب پرسید: چه کسی کتاب تو را برداشته است؟ جز من و پدرت کسی دیگر در خانه نیست. درست فکر کن که آنرا کجا گذاشتهای.
آنرا با خودت به انبار نبردهای؟
چرا ببرم به انبار؟ نه حتما آنجا نیست.
آنرا روی پشت بام جا نگذاشته ای؟
نه مادر، من این روزها آنجا نرفته ام.
ناگهان کبری یادش آمد که دیروز در حیاط، زیردرخت، کتابش را میخواند. از دور کتابش را دید و خوشحال شد. وقتی که نزدیک رفت، خیلی ناراحت شد. چون شب پیش باران آمده بود و کتاب خیس و کثیف شده بود. جلد زیبای آن دیگر برق نمیزد. کبری با خود فکری کرد و تصمیمی گرفت.
آیا میدانید تصمیم کبری چه بود؟
🪆برای تماشای خاص ترین تصاویر عضو شوید ⛰
👉 @Bygone