eitaa logo
چک کنینΡόζι του Απόλλωνα
158 دنبال‌کننده
434 عکس
44 ویدیو
8 فایل
شاید این درخششی دوباره و ارتقای کابین حساب بشه‌ൃ꯭ᩛ🏹𑀂ַ᷎᷈᷁݃ัֵ֨ "به نظر می‌رسید که کابین شماره‌ی هفت از طلا ساخته شده باشد. آن قدر در زیر نور خورشید می‌درخشید که نگاه کردن به آن تقریبا غیر ممکن بود." -cabin7🌞Leo's team
مشاهده در ایتا
دانلود
به نام تو، ای پدرِ روشن‌رای من، ای خدای چنگ و تیر و خورشید. امروز روزی عه که از آن تو هست. من، فرزندت، نشستم تا برات بنویسم. نه برای درخواست، نه برای شکایت، فقط برای اینکه بگم اینجا هنوز چراغی به نام تو روشنه. شاید مهمتر از چرایی، همین "بودن" عه. بودن من، که نیمی از روحم از جنس نور توست و نیمی دیگر از خاکی که پای فانی‌ها رو در خود گرفته. بعضی روزها این دو نیمه با هم میجنگن. نیمه‌ی فانی اینطوریه که"اون تو رو یادش نمیاد و تو براش یکی از هزارانی" و نیمه‌ی ایزدی میگه" اون خورشیده و خورشید خودشو به همه می‌تابونه، اما بعضی رو بیشتر می‌سوزونه" شاید من یکی از همونا باشم. شاید شعاع تو در من شدیدتر تابیده که همیشه احساس می‌کنم پوست داغی دارم، کلماتی که از دهنم بیرون میاد بوی شعر میده(؟) و دستام بی‌اختیار به دنبال سازی میگرده. امروز ولی نمیخوام بجنگم. میخوام بشینم زیر آفتاب، صورتمو به سمت گرمای تو بگیرم و فقط نفس بکشم. بذار این لحظه فقط من و تو باشیم؛ همین که سایه‌ م روی زمین افتاده، یعنی تو بالای سرم هستی. می‌دونی شمسی درخشانم گاهی فکر میکنم بزرگترین هدیه‌ای که به من دادی، شعر نیست، موسیقی نیست، تیراندازی نیست؛ بزرگترین هدیه‌ ت این بود که به من یاد دادی چطور تو تاریکی هم نور رو پیدا کنم. چطور وقتی همه چیز تموم میشه، یه پنجره باز بذارم و چراغی روشن کنم برای کسی که شاید بیاد، شاید هم نیاد. تو به من نشون دادی که نور رو نباید برای خودت نگه داری؛ باید بتابونی حتی اگه کسی نبینه، حتی اگه در نهایت خودت بسوزی :[] آخرین باری که در هیبت انسانی به زمین اومدی، من کجا بودم؟ شاید از کنارم رد شدی و نشناختمت. شاید در چهره‌ی غریبه‌ای بودی که یک لبخند ساده به من زد. شاید تو بودی که گذشتی و ندیدمت. اما حالا که مینویسم، میبینم که همیشه بودی. تو هر غروب، هر طلوع، هر آهنگ، هر کلمه‌ای که از اعماق وجودم بیرون اومده. تو درون من خونه ای داری و من تلاشم اینه که بهم افتخار کنی و تلاشم اینه که وفادارترین فرزندت باشم. چیزی از تو نمیخوام، از تو چیزی نمیخوام. فقط میخواستم امروز، هفتم مه، در روزی که نامت بر بلندای تاریخ میدرخشه، یه نفر روی زمین باشه که بشینه و برات بنویسه، به عنوان دخترت، فقط برای اینکه بگه هنوز ایستادم. هنوز پیانو میزنم. هنوز آهنگ می‌خونم. و اگه تیرکمون داشتم هر بار که تیری از کمانم رها میشد، اسمت رو تکرار میکردم. باشد که این نامه، مثل کلاغی سبک‌بال *چشمک چشمک، خودشو به قله‌ی المپ برسونه و در برابر تخت روشنت زانو بزنه. و من فرزندتم، دورگه‌ای که نامش هنوز در میان فانی‌هاست، اما قلبی داره که با ضربان تو تپش داره. _"عزیزِ شمسی"، رزی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا