+ حالا جدی
تو دیوونه شدی چارلز؟
خندیدم و گفتم:
فقط خستهام، ریکی!
هر روزِ خدا خستهم.
+ منظورت چیه؟
- دلم یه چیز دیگه می خواد.
یه چیز متفاوت.
+ مثلا چی؟ تعطیلات؟
جواب دادم: شاید یه سفر.
کلمات از دهانم خارج
می شدند،
اما بهشان فکر نمی کردم.
ریکی پرسید:
خب، فرقشون چیه؟
- تعطیلات بعد دو هفته
تموم می شه،
اما سفرممکنه بری و دیگه
هیچوقت برنگردی ...
از درد نوشتــم کـــه بخـــواند گـل نازم
اینجــا مــنـم و دلهــــره و نالـه ی سازم
- دل نازکی مریضیه دکتر؟!
باس نمونه برداری کنین؟!
آزمایشی چیزی . .
میشه جراحی کنین ابرهای
گلوم رو دربیارین؟!
میدونم خطر داره . .
اما خطرش کمتر از حرفهایی
که قورت میدیم .
من خیلی خسته شدم دیگه .
خسته شدم از این همه شب . .
از این همه روز .
از این همه هی ‹درست میشه
، نترس› گفتن به خودم . .
که بدونم دروغه و دیگه هیچی
هیچوقت درست نمیشه .
اصلا آدم دلش میخواد بترسه .
دلش میخواد ابر بشه .
بباره بلکه تموم بشه این همه
سرب داغ توی گلو ؛
توی نگاه .
کاری میشه کرد؟!
میشه تو این داستان پیوند
اعضا و اینا مثلا چشمامو
بفروشم به جاش دو تا
بال بخرم؟!
گفتم برات سامان میخواد
کلیه شو بفروشه؟!
میشه منم بفروشم؟!
چشمامو گلومو . .
همه رو بدم .
دو تا بال کوچیک بگیرم .
± اون وقت گنجیشک بشم
پر بکشم برم تا خونه منیریه . .
بشینم رو درخت خرمالو ؛
مادربزرگ بشینه زیر درخت .
موهاشو بریزه رو شونههاش
آواز دشتی بخونه .
میشه دیگه . .
نمیشه .
داری گریه میکنی دکتر؟!
چه دل نازک شدی :)!🔓'🌸