خدا آن حس زیبایی است
که در تاریکی صحرا
زمانی که هراس مرگ میدزدد سکوتت را
یکی همچون نسیم دشت میگوید:
کنارت هستم ای تنها……….
نه آمدی که بمانی، نه رفتی از یادم
تو آرزوی منی آرزوی بر بادم
من از خدا گله مندم فقط چرا نشنید؟
نه خواهشم نه دعایم نه بغض و فریادم
ندیدم این همه سال از تو شور شیرینم
به رغمِ تلخی خُلقت هنوز فرهادم
چرا به سیبِ فریبت دل از جهان نَکَنَم؟
که ارث بردهام این شیوه را من از آدم
خوشم که عشقِ تو رسوای شهر کرده مرا
غمت مباد اگر از چشم خلق افتادم
رسیده بی تو به من هر غمی خیالی نیست
همین که بیخبر از حال زارمی شادم
من از دو چشم سیاهت که بگذریم و نشد
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادم...!
تا بحال از عسل چشم کسی مست شدی!
تا بحال عاشق و دیوانه سر مست شدی!
من همان عاشق و دیوانه وسرمست توام
تو به اندازه ی من پای کسی هرز شدی!
وقتی از خلسه ی آغوش تو برمیگردم
تو هم آشفته ی آن بوسه ی بی مرز شدی؟!!
من که از دوری تو تار دلم میلرزد
تو هم اندازه دلم اینهمه دلتنگ شدی!!؟
هوس خواستنت، مثل هوس شیرین است
تو بگو عاشق این قلب پر از درد شدی
دل بده چشمِ به در دوختهے مات مرا
ڪش بده ساعتِ ڪوتاه ملاقات مرا
لب به لب پیڪِ مرا پُر ڪن از این مستیِ سرخ
میشود خوب ڪنے حالِ خرابات مرا
«هی» بیا سمتِ من و «هی» بگریز از بغلم
تا ڪمے بشنود انڪارِ تو «هیهات» مرا
حلقهے موے تورا دستِ ڪسے دزدیده
حلقهے موے تو نه، دارِ مڪافات مرا
بتِ دیوانهے من قبلهے میخانهے من
چه ڪسے میشنود جز تو مناجات مرا
خنده یا بوسه، مهم نیست چه بر لب داری
قهرت آتش زده انبارِ مهمات مرا
من تبانیِ تبِ منزوے و مولویام
بدنِ توست ڪه شاعر شده حالات مرا
بر تنِ ملحفه با خطِ لبت قبل از خواب
بنویس از طرفِ شمس مقالات مرا..
آسمانِ دلم ابری شد و ، باران نگرفت
غصهی دوریِ تو ، بر دلم آسان نگرفت
سر به دیوارِ غمانگیز گرفت ، پیچکِ دل
هرچه پیچید ولی ، شانهی لرزان نگرفت
دلِ خسته ، نفسِ تنگ ، نگاهی نگران
حسرت و آهِ دلم ، بعدِ تو درمان نگرفت
غربتم با تو شروع شد ، که شدم مَردِ سفر
وسعت تنگیِ دل ، کوه و بیابان نگرفت
بغضِ سنگینِ تو هرشب ، به دلم چنگی زد
قصهام با تو شد آغاز ، که پایان نگرفت
نفسم رفت از این سینه و دل ، پرپر شد
قاصدی شعر مرا خواند ولی ، جان نگرفت
نَشَوَد فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اِشارات نَظَر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کَس مَرد رَه عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گرچه در خلوت راز دل ما کَس نرسید
همه جا زمزمه عشق نَهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خَزان باش، اَرنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی زِ جهان من و توست
نقش ما گو نَنِگارَند به دیباچه عقل
هرکجا نامه عشق است،نشان من و توست
سایه زِ آتشکده ماست فروغ مَه و مِهر
وَه از این آتش روشن که به جان من و توست